سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

خرده جنايت هايي در عالم همكاري


خيلي با حال بود . ديروز از امتحان فاينال كلاس زبان بر مي گشتم كه ديدم يه روزنامه رو به تابلو اعلانات ساختمان سنجاق كرده اند . روزنامه" سپيد" بود و براي من فرستاده شده بود . روز نامه رو با بي علاقگي برداشتم و با خودم داخل آپارتمان بردم .
اينقدر كه از اين مجله نظام پزشكي بدم مياد هيچ اشتياقي براي خواندن هيچ مجله يا روزنامه صنفي پزشكي ندارم . خلاصه بعد از در آوردن لباس هام و چك آخبار روي شبكه روز نامه رو برداشتم تا يك ورقي بزنم.
و بعد با كمال تعجب ديدم كه يكي از مطالب خيلي قديمي اين وب لاگ رو برداشته بودن و خلاصه شده و با كمي سانسور در يكي از قسمت هاي روزنامه چاپ كرده بودند.
بي هيچ اسمي يا اشاره اي به وب لاگ . قبلا هم يك بار مجله مرحوم شده زنان اين كار رو كرده بود اما خانم هاي مجله زنان در خود متن به آدرس نوشته اشاره كرده بودند .
اگر فكر كرديد كه من دارم گلايه مي كنم و از اين قضيه شاكي هستم سخت در اشتباه هستيد . تازه كلي هم حال كردم با كاريكاتوري كه براي مطلب كشيده بودند.
چند وقت پيش همين جوري ويرم گرفته بود كه اسم خودم را در گوگل سرچ كنم . باورتون نميشه اگه بگم نتيجه جستجو چي بود . فايل هاي پايان نامه من كه دست يكي از همكلاسي ها بوده تبديل شده بود به يه مقاله و البته به اسم دو نفر. اولي يه آقاي دكتري بود كه اصلا نمي شناختم و دومي هم اسم مبارك خودم بود . مقاله رو بالا و پايين كردم شايد اشتباهي شده باشد . نه خير خودش بود !!! طرف آخر مرام را گذاشته بود و اسم من را هم اضافه كرده بود . اي كاش حد اقل به خودم هم خبر مي دادند تا براي مهربان همسر كلي كلاس بگذارم و بگم كه ما هم مقاله داريم.
فكر كرديد شاكي شدم؟ نه !
اين روز ها اصلا حسش نيست . سرم به حفظ كردن لغت و گرامر هاي انگليسي گرم است

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

ان شاءالله به حق 5 تن ريشه اسلام كنده شود

حالم گهي است و نمي نويسم . كلمه ها در درونم انبار مي شوند و راهي به بيرون پيدا نمي كنند . مثل اين اشك هايي كه نمي آيند . مثل گريه هاي بدون صدا و بدون اشك . كدام بيماري بود ؟ . كدام بيماري بود ؟. كدام بيماري بود ؟


در وب لاگ" دلخوشي" جمله زيبايي ديدم كه اين جا مي نويسم :

هفته پيش از سر بي‌كاري كانال "رنگارنگ" را نگاه مي‌كردم، و در شگفت از نوع تحليل ها و زاويه ديد آنها بودم كه خانمي از كرج تماس گرفت. {اصولا يكي از جذاب ترين بخش‌هاي اين كانالها تماس هاي تلفني و اظهارات مردمي است!}. اين خانم كه از صدايش مي‌توان ميانساليش را تشخيص داد در بخشي از سخنانش گفت:" ان شاءالله به حق 5 تن ريشه اسلام كنده شود! "

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۷

هر زهر ماري را كه بخواهند برايشان تجويز مي كنم و لبخند مي زنم


يكي از آن عصر هاي شلوغ حاجي آباد بود. هر چه مريض مي ديدم از ازدحام مريض ها در اتاق انتظار كم نمي شد . هر از چند گاهي هم مريض اورژانس مي آوردند كه بايد بساطم را جمع مي كردم و با قدم هاي تند از بين مريض هايي كه معطل مي شدند و غر غر مي كردند رد مي شدم و خودم را به اتاق كوچك اورژانس مي رساندم كه بچه هاي استان فارس به آن اتفاقات مي گويند.
مريض پشت مريض . پيرزن ها با قند و چربي و فشار بالا كه مي گويند بدنشان حس ندارد و همه شان شاكي اند از درد دست و پا و بي خوابي و بي جوني و... خلاصه اگر بخواهي به حرف هايشان گوش كني شكايت هايشان تمامي ندارد! از اين گذشته و حوصله خوردن يك مشت قرص و كپسول را هم ندارند و تو بايد بتواني با يك سوزن كيلويي ( سرم ) همه اين درد ها را درمان كني
صف طولاني زن هاي جواني كه بچه تب دار خود را بغل كرده اند و رديف شيشه هاي شربتي را كه ديروز يرايشان تجويز كرده اي جلويت مي چينند با يك توضيح كوتاه : " خوب نشد" . به هيچ وجه هم زير بار پاشويه و استامينوفن نميروند و تو بايد قبول كني كه در جنايت سومين آمپول پني سيلين 6.3.3 در سه روز متوالي!!!! شريك جرم مادر و پدر جواني باشند كه خسته اند و شب مي خواهند بي دردسر بخوابند.
با خودم قرار گذاشته ام كه بحث نكنم . يك بار برايشان توضيح مي دهم اگر باز اصرار كردند هر زهر ماري را كه بخواهند برايشان تجويز مي كنم و لبخند مي زنم . مريض ها هم راضي مي روند . گاهي هم پيرزن ها سرم را بغل مي كنند و مي بوسند با هزار دعا و صلوات

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

صبح خود را با كلمه آغاز كنيد

صبح خود را با يك پست كوتاه در وبلاگتان اغاز كنيد . شما نبايد فراموش كنيد كه نوشتن كار اصلي شماست و "كلمه" كلمه تنها چيزي است كه مي ماند . اگر ميلان كوندرا احيانا فارسي مي دانست و اين جمله را مي خواند چه مي گفت ؟ التماس جاودانگي؟
نه! جناب كوندرا " كلمه" التماس من نيست براي ماندن در برابر مرگ . اصلا " كلمه" نگو. بگو لذت . بگو لذت محض . بگو مي ناب . بگو سايه بهشت در آن جهاني كه ذهن من مي شناسد. در آن جهاني كه ذهن من است و بس .
صبح خود را با كلمه آغاز كنيد . با لذت . تا به زانو در نياييد . تا احساس پوچي نكنيد . تا خودتان را و همه آدمهاي دور و برتان را از بالا ببنينيد و در غم ها و شادي هايشان همان قدر غرق شويد كه در احساسات قهرمان هاي يك فيلم سينمايي و در تمام طول اين فيلم كه زندگي شماست دنبال اين باشيد كه مقصود كارگردان چيست از اين همه صغرا و كبرا چيدن
صبح خود را با كلمه آغاز مي كنم و با درود فراوان و عرض ارادت به محسن نامجو كه ترانه هايش را دوست دارم و همه عدد هاي جهان را به مسخره مي گيرد :
رو جهان بي كرانه را سند بزن
رو جهان بي كرانه را سند بزن
رو جهان بي كرانه را سند بزن

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

مخدري به اسم ا د ب ي ا ت

اين يادداشت را در يكي از همان شب هايي نوشته ام كه قرار بود درس بخوانم تا رزيدنتي قبول شوم... كه نشد يعني قبول نشدم ।
ساعت 12 شب است ."خروس" را همين الان بستم و گذاشتم كنار . بي خود نبود كه فروغ عاشقش شده بود . عجب نثري دارد!! حالا نثر را ول كن و فقط سوژه را بچسب. ووووه ه ه ‌!! چه مي كنه اين ابراهيم گلستان در كتاب "خروس" . اصلا هر بار كه اين كتاب را بخواني انگار طور ديگري مي فهمي .
آخرش هم من نفهميدم مفعول اين حاج آقا كي بود؟ پسرك سلمان؟ جوان راهنما؟ وووواااي ي خدايا با چه ظرافتي داستان را جلو مي برد !! خيلي معركه است .
دارم همه كتاب هاي كتابخانه ام را دوره مي كنم اما ته دلم بد جوري خالي است . وقتي كتاب داستان دست مي گيرم يادم مي رود چه املاي سختي انتظارم را مي كشد. پر از تشديد! پر از كلماتي كه معلوم نيست سر هم نوشته مي شوند يا جدا!
كلاس دوم بودم. دوم دبستان . تصميم كبرا. يار مهربان . مقنعه بلند و سياهي كه هميشه خدا كج است . كيف سبز برزنتي كه روي آن يك تكه چرم به شكل برگ درخت دوخته شده و حاشيه هايش را جه به جا با ناخن كنده بودم. دتمال و ليوان تاشو. عكس برگردان هاي لوسي مي و مهاجران و پسر شجاع . دفتر مشق كه تند تند پر مي شد. كتاب فارسي و رياضي و دفتر املا.
يك روز در ميان املا داشتيم. يك روز در ميان مرگ را جلوي چشم هاي هشت سالگي ام مي ديدم . " وسطي ها بخوابن " . خوابيدن به نوبت بود اما من هميشه داوطلب خوابيدن بودم. خوابيدن يعني كه برگردي و روي زمين چمباته بزني و دفترت را روي نيمكت بگذاري و املا بنويسي. هميشه يك كلمه پيدا مي شد كه ندانم چه طور نوشته مي شود؟ جدا يا سر هم ؟ با تشديد يا بدون تشديد؟ و اسهال مي شدم آن زير و به خودم مي پيچيدم. گاهي هم پيش مي آمد كه خراب كاري كنم. زنگ كه مي خورد مي دويدم تا اولين نفر در صف دستشويي باشم . در دستشويي را كه از داخل قفل مي كردم به سرعت شلوارم را در مي آوردم . شورت كثيف را مي شستم و دوباره همانطور خيس پا مي كردم .
مي مردم و زنده مي شدم تا معلم لعنتي بيست را بدهد. حالا هم همين طورم . فقط به جاي هشت سال ، بيست و هشت سال دارم. بيست سال گذشته اما ترس هنوز همان ترس است. هنوز هم داوطلب مي شوم كه خودم را در خانه زنداني كنم تا چشمم به كسي نيافتد و در تنهايي با كلماتي كه املايشان را بلد نيستم با تست هايي كه جوابشان را نمي دانم دست و پنجه نرم كنم. هنوز هم انگار منتظر مي شوم تا يك صداي گوش خراش فرياد بزند: " دفتر ها بالا" و من آب دهانم از ترس خشك شود. معلم يكي يكي صدايمان مي زد و ما مي رفتيم جلوي ميزش مي ايستاديم و اين پا و آن پا مي كرديم تا خودكار قرمزش از زير خطوط دفتر بگذرد . دل دلم را مي خورد كه مبادا خودكارش مكث كند . بايستد و زير كلمه اي خطي بكشد. يك خط بزرگ يعني يك غلط كامل و يك بعلاوه يعني نيم غلط . مرده شوي همه تشديد هاي عالم را ببرد كه هيچ آدم بزرگي موقع نوشتن هيچ كدام از اين قوانين را رعايت نمي كند. خانواده يا خوانواده؟ بگذرم يا بگزرم؟مي خورم؟ يا مي خاهم؟ اگر بيست مي شدم سر راه خونه براي خودم يك بسته نقل رنگي مي خريدم . از همان نقل هاي ريز و گردي كه سر عروس ها مي ريختند .نقل ها را يكي يكي مي خوردم و از اين سمت خيابون به اون سمت مي دويدم و شيطوني مي كردم . گاهي هم چشم هام رو مي بستم و آهسته آهسته راه مي رفتم فكر مي كردم يك عروس خيلي خوشگل هستم و با لباس توري سفيد و بلندم دارم وسط يه تالار راه مي روم .دسته گل خيالي ام را با يك دست نگه مي داشتم و با دست ديگر دامن بلندم رو بالا نگه مي داشتم تا خاكي نشه . ادا در مي آوردم و لبخند هايي مي زدم كه به نظر خودم خيلي دوست داشتني بود .
اگر نوزده يا نوزده و نيم شده بودم احساس مي كردم يك محصل خيلي زرنگ و درس خون هستم كه به خاطر يه بي دقتي و يه بد شانسي بيست نشده . سعي مي كردم خيلي غمگين به نظر برسم . از روي لبه جو راه مي رفتم و همانطور كه مراقب بودم كه نيافتم ، نقل هاي رنگي را يكي يكي مي خوردم و فكر مي كردم هر آدم بزرگي كه در كوچه مرا ببيند با خودش فكر مي كند : اين بچه به نظر خيلي با هوش و زرنگ مياد اما چرا اين قدر غمگين است ؟ دلم براي خودم مي سوخت و چشم هايم پر اشك مي شد
اگر هيجده يا هفده شده بودم ديگر آب از سرم گذشته بود . مي دونستم كه هيچ دليل قانع كننده اي نمي تواند مرا نجات دهد . تبديل مي شدم به يك دختر زشت و كثيف با يك مقنعه كج و چروك خورده و يك كيف پاره پوره كه نقل ها رو مشت مشت مي خوره و شلنگ تخته مي اندازه . از خودم بدم ميومد و به اين فكر مي كردم كه چه بهانه اي براي مامان بايد جور كنم؟ . اگر هم يك موقع مي ديدم كه آدم بزرگي داره نگاهم مي كنه زبونم رو تا ته براش در مي آوردم و مي دويدم .
روز هاي هشت سالگي ام را چه ترس هاي مسخره اي سياه مي كرد؟ از جنس همين هول و ولا هاي بيست و هشت سالگي.
نمي دانم من كي مي خواهم زير ميز بزنم و كافه رو به هم بريزم؟ مساله اينه كه حتي اگه زبانم را براي همه دور و بري ها در بياورم و به جاي درس خوندن هم كتاب داستان بخونم اما باز هم چيزي هست كه حتي در اين تنهايي و تاريكي شب هم نمي تونم فراموشش كنم . احساس بچه تنبل بودن . سرزنش هاي بي امان يك والد كه غلط هاي املاهايم را فراموش نمي كند و مي داند كه من يك زن بيست و هشت ساله ام . چاق و كودن و بخور و بخواب و بي غيرت . براي فراموش كردن همه اين ها يك راه حل هست مثل يك مشت نقل رنگي شيرين . مخدري به اسم ا د ب ي ا ت .

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

تب رزيدنتي



چند روز پيش با آژانس از خونه مامان اينها بر مي گشتم. راننده پسرك جواني بود به شدت لاغر . با موهاي چرب و بلند سياه. شروع كرد به وراجي كردن و خودش را دستيار ارتوپدي معرفي كرد!!!!! درسته كه وضع پزشك ها خيلي خرابه اما ديگه نه اين قدر!! چيزي نگفتم كه براش ضد حال بشه اما خنده ام گرفته بود از اين وضع تراژديك و مسخره . پسرك شايد بهيار يا كارمند بيمارستان بود . مختصري اطلاعات راجع به بيمارستان و وضع رزيدنت ها داشت اما خيلي زود خودش را با يكي دو اشتباه مضحك لو داد . جالب اين جا بود كه با آب و تاب فراوان خبر هايي از پشت پرده ارتوپد هاي تهران مي داد كه يكي مغازه دار است و يكي نمايشگاه اتوموبيل دارد و شكايت مي كرد از اين كه ما با اين همه درس خوندن آخرش به جايي نرسيديم.از قيمت بالاي كتاب ها و نبود كار شاكي بود
فكر كردم شايد اين حرف ها رو از يكي از مسافر هاش شنيده .بود نكته جالبش اين بود كه هيچ حرفي از شماره دادن و اين حرف ها نزد و اين خالي بندي ها را براي مخ زدن كسي نبود و جالب تر اين كه جوان ها هم اگر بخواهند خالي ببندد خودشان را پزشك عمومي معرفي نمي كنند!!
ظاهرا تب رزيدنتي همه رو گرفته حتي راننده هاي آژانس رو

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

جلوه جواهري ، دختري كه نمي ترسد



گاز را روشن كرد. قابلمه را بالا آورد تا مقابل چشمانش و بعد گذاشت روي گاز. به من نگاه كرد و گفت : "به نظرت كوچيك نيست؟" لبخند بلاتكليفي زدم و سرم را تكان دادم . منتظر شد تا قابلمه گرم شود . براي اين كه سكوت را بشكنم گفتم : " من تا حالا از اين ها درست نكرده ام " و باز از همان لبخند هاي شرمگين و مستاصل زدم كه خودم از آنها متنفر بودم . راجع به اين لبخند قبلا خيلي فكر كرده بودم . انگار يك جور واكنش " درماندگي خود اموخته" بود. اين لبخند را وقتي مي زنم كه مي خواهم به آدم روبرويي ام بگويم كاملا خلع سلاح هستم . يك جور التماس نوازش و توجه است . اين لبخند مال وقت هايي است كه اعتمادم را به خودم و كارهايي كه مي كنم از دست داده ام . مال وقت هايي كه بد جوري در تناقض گير كرده ام و در سرم هزار نفر با هم دارند حرف مي زنند . به همديگر طعنه مي زنند و وسط حرف هاي همديگر مي پرند. يقه همديگر را مي گيرند و از خشم ديوانه مي شوند . خشم . خشم كلاسيك زنانه . بازگشت همه نيروهاي منفي و سرزنشها به سمت خود . خودي كه زانو زده و اعتراف مي كند يك موجود حقير و بي دست و پا بيشتر نيست . همه اين حس ها قرار است با يك لبخند كج و معوج به آدم روبرويي منتقل شود . آدم روبرويي بايد نقش يك پناهگاه را بازي كند . نقش يك تكيه گاه ابدي و ازلي را . سرم را ميان بازو هايش بگيرد و مرا از دست اين هزار والد سرزنشگر درون ذهنم خلاص كند . موهايم را نوازش كند و بگويد كه مي داند خودش يك موجود قوي است و مي داند من يك كودك درمانده بيشتر نيستم كه او بايد از" من" در مقابل " من" دفاع كند . بازي پيچيده اي است . گاهي با" ني ني" اين بازي را ميكنم و او مدام نوازشم مي كند و مي گويد كه دختر خوبي هستم و من باورم نمي شود اما باز هم مي خواهم بشنوم. دلم مي خواهد هزار بار به من بگويد كه خنگ نيستم، كه چاق نيستم ، كه زشت نيستم، كه يك احمق با افكار بچگانه نيستم و او مي گويد و مي گويد و مي گويد و من باورنمي كنم . آن قدر اين بازي ادامه دارد تا او خسته شود و رهايم كند
حالا هم به اين بازي احتياج دارم . كسي به من نگفت برو . چند روزي بود كه مردد بودم ميان رفتن و نرفتن . تاريخ جلسه را كه در تقويم يادداشت كردم تصميم قاطع داشتم كه بروم اما " ني ني" وقتي كه فهميد وتو كرد و براي اين كارش هزار دليل داشت كه هر كدامشان به تنهايي براي راضي كردن من كه دو دل بودم كفايت مي كرد و مثل هميشه " درس هايي كه نمي خوانم " مثل يك جور" معلوليت مادرزادي" يا يك " تاوان ابدي براي گناه نكرده" به دست و پايم پيچيد و اين طور شد كه مطمئن شدم كه هرگز به اين جلسه نخواهم رفت ، درست همان طور كه پيش از اين اطمينان داشتم كه حتما مي روم.
صبح كه از خواب بيدار شدم هم، مي دانستم كه نمي روم اما ناگهان در يك لحظه ، تصوير خودم را ديدم در آن هنگام كه " وقت گذشته است" و با حسرت از خودم مي پرسم كه چرا هيچوقت نرفتم ؟ " چرا هيچ وقت نگاه نكردم؟" چند دقيقه بعد دم در ايستاده بودم . با لباسهايي كه نفهميدم كي پوشيدم و كي آماده شدم براي رفتن . در را بستم و قفل كردم اما طولي نكشيد كه چند قدم راه رفته را برگشتم. قفل در را با عجله باز كردم و هر چه كارت شناسايي همراهم داشتم ازلاي در پرت كردم ميان هال . حتي گواهي نامه و مدارك ماشين را و بعد راه افتادم . درست همانطور كه بودم وهستم . يك زن جهان سومي بي هويت
آن قدر گيج بودم و مردد ميان رفتن و نرفتن كه فراموش كردم ساعت شروع جلسه را مجدد از روي تقويم چك كنم . آدرس را به زحمت پيدا كردم . خوش ركاب را چند كوچه آن طرف تر پارك كردم . زنگ در را كه زدم خودم را معرفي نكردم . لازم نبود. فقط كافي بود بگويي : ببخشيد جلسه كمپين اينجا تشكيل مي شود؟
بالاي پله ها دختر جوان و بلند قامتي منتظر ايستاده بود با لباس خواب و موهاي آشفته . سلام كردم و دست داديم . تازه اين موقع بود كه به صرافت افتادم ساعت شروع جلسه را بپرسم . جز من كس ديگري در پذيرايي نبود . همان طور كه پيدا بود دو ساعت زود تر از شروع جلسه رسيده بودم . شانه هايم را بالا انداختم و شرمگين و بلاتكليف لبخندي زدم . دختربلند قد هم هم لبخند زد و يك مبل را براي نشستن تعارف كرد .
از اتاق كناري دونفر ديگر هم بيرون آمدند . احوالپرسي كرديم و بعد هر سه نفرشان در آشپزخانه مشغول شدند . از جايم بلند شدم و پشت سنگ اپن آشپزخانه ايستادم. " لطفا اگه كاري هست بگين ، من هم كمك كنم " و باز يك لبخند شرمگين و بلاتكليف . دختري كه پشت ميز نشسته بود تشكر كرد و گفت كه كار خاصي ندارند فقط مي خواهند يك چيز مختصر درست كنند براي بچه ها كه آمدند . و من باز لبخند زدم . دختر قد بلند موهاي لختش را پشت سر جمع كرد و با يك گيره بست و در همان حال به دختر سومي كه در حال سر و كله زدن با قهوه جوش بود گفت : "جلوه از خير اون قهوه جوش بگذر من و شوهرم تا حالا نتونستيم باهاش يه قهوه درست كنيم . روي گاز آب جوش گذاشتم" صورت دختري كه جلوه صدايش مي كردند ، را نمي ديدم . او هم جوابي نداد اما همچنان انگشت هاي لاغرش روي دكمه هاي قهوه جوش بازي مي كرد . دختر قد بلند سبد كاهو هاي شسته شده را روي ميز گذاشت و خطاب به دوستش گفت لطفا سالاد .
جلو تر رفتم و كارد بزرگي را كه روي سبد بود برداشتم. دختر قد بلند تعارف كرد كه شما زحمت نكشيد و من در جوابش باز هم از همان لبخند هاي شرمنده زدم و دست به كار شدم.
ظرف سالاد تا نيمه پر نشده بود هنوز كه يك ليوان شير قهوه داغ جلويم گذاشت . روي فنجان حسابي كف كرده بود و بخار مطبوعي با عطر قهوه از آن بلند مي شد . سرم را بالا آوردم و براي اولين بار صورت جلوه را از نزديك ديدم. پوست سبزه با گونه هاي برجسته و يك بيني قلمي فرانسوي . بدون هيچ آرايشي . موهاي پر پشت و سياهش را كوتاه كوتاه كرده بود و به عقب شانه زده بود .
هميشه وقتي به صورت آدم ها نگاه مي كنم اول چشم هايشان را مي بينم . انگار چشمهايشان مي توانند يك جوري كمكم كنند تا بفهمم با چه جور موجودي سر و كار دارم . اما چشم هاي جلوه اين كمك را به من يكي كه نكرد. چشم هايش سياه است . نه خيلي كوچك و نه خيلي درشت . نه خمار و پر از عشوه . نه بدبين و شكاك و نه حتي مهربان و صميمي . گفت : بفرماييد. در جوابش همان لبخند هميشگي را زدم اما جواب لبخندم را نداد .
دختر قد بلند با شگفتي پرسيد :" جلوه چطوري راهش انداختي ؟" جلوه فنجان ديگري را روي ميز گذاشت و گفت : " شانسي" .
دختر قد بلند و دختري كه پشت ميز نشسته بودند بلند بلند خنديدند و يك كدامشان برايم توضيح داد كه "شانسي" از كلمه هاي معروف جلوه است و او همه كار هايش را همين طور شانسي انجام مي دهد . شانسي كليپ مي سازد . شانسي لوگو طراحي مي كند . سايت راه مي اندازد . صدا و تصوير ميكس مي كند. كارشناسي ارشد رتبه مي آورد و ...
و من همه اين مدت ماتم برده بود به صورت اين دختر و از خودم مي پرسيدم، چه چيز عجيبي در او هست ؟ شايد علت اين احساس عجيب اين بود كه صورتش هيچ آرايشي نداشت . يك جور سادگي تاكيد شده . سادگي با تشديد . چند وقت است كه يك صورت كاملا بدون آرايش نديده ام ؟ شايد هم علت اين حس عجيبم اين بود كه جواب لبخندم را نداده بود .
صداي خنده و بوي خوش قهوه يك نفر ديگر را هم از اتاق و از پاي كامپيوتربلند كرد و به آشپز خانه كشاند. يك لاغر و قد بلند ديگر اما خيلي شلوغ تر . بلند بلند آخرين خبر هاي كمپين را تعريف مي كرد و به غذا ها ناخنك مي زد . دست آخر هم خبراحتمال استعفاي وزير صنايع را داد و لب ورچيد : براي من قهوه نگذاشته ايد ؟
خرد كردن كاهو ها تمام شد و دور تا دور ظرف را پر از گوجه هاي خرد شده كردم.
جلوه همانطور كه در كابينت ها دنبال چيزي مي گشت پرسيد : يه قابلمه بزرگ ندارين ؟ كسي جوابش را نداد . هنوزنمي دانستم كدامشان صاحبخانه است . درست كردن سالاد تمام شده بود . جلوه گاز را روشن كرد . از پشت ميز بلند شدم و كنار گاز ايستادم . جلوه قابلمه اي را كه پيدا كرده بود بر انداز كرد و بالا آورد تا مقابل چشمانش و پرسيد : " به نظرت كوچيك نيست؟ " و ادامه داد :" مي خوام ذرت درست كنم" تا حالا ذرت درست نكرده بودم و طبعا نظر خاصي نداشتم . به جاي جواب همان لبخند شرمگين و فروتنانه قلابي را تحويل دادم . همين طور براي اين كه چيزي گفته باشم ، گفتم : من تا حالا توي خونه ذرت درست نكردم . چيزي نگفت . سكوت طولاني شد . گفتم :" جالبه !" جلوه داشت روغن و نمك را در قابلمه داغ شده مي ريخت . صدايم را بالاتر بردم و جمله ام را كامل كردم : " خيلي جالبه كه آدم با فعالان حقوق زنان در آشپزخونه آشنا بشه و ازشون آشپزي ياد بگيره " جلوه بسته ذرت ها را داخل قابلمه سرازير كرد . در قابلمه را گذاشت و جواب داد :" اتفاقا بچه هاي ما غذا هاي عجيب و غريب زياد بلدن ، درست كنن و هر بار كه دور هم جمع بشيم چند جور غذاي تازه هست كه تا به حال نخورده اي" . دستش را گذاشته بود روي در قابلمه . سرش را بالا آورد و راست توي چشم هام نگاه كرد . گفت :" از خودت بگو" انگار كه يك روانكاو، يك استاد ، يك دوست قديمي اين جمله را گفته باشد ، لبخند شرمنده ام را فراموش كردم . صدا هاي سرزنشگر و طعنه زن ، همه شان خفه شدند . فقط يك صدا بود كه حرف مي زد . صداي خودم . بي اين كه بلرزد . بي اين كه التماس نوازش را كند . تبديل شده بودم به يك آدم بالغ كه در زمان حال ايستاده است . حرف مي زند و تحليل مي كند. هيچ نفهميدم اين جلوه چطور بازي دردناك لبخند هاي شرمگينم را متوقف كرده بود . چشمها راست گفته بودند . صاحبشان آدمي نبود كه به اين زودي بتواني ادعا كني كه شناخته اي و او را در يكي از دسته بندي هاي ادمهايي كه مي شناسي بگذاري . نه! طبقه بندي اين دختر به اين راحتي ها نيست . و صدايم براي جلوه مي گفت و مي گفت . از آرزوهاي دور و محال . از زن هاي دور و برم . از زن بودنم . از جرقه هاي اميد . اميد به تغيير . تغيير براي برابري. از ياس ها . از فكر فرار . گذاشتن آنچه از تغيير آن ناتواني و گريختن . گريختن به جايي خارج از اين مرز پر گهر . صدايم اما خجالت كشيد كه از ترس هايش مستقيما حرفي بزند .
براي همين آن را به گردن دوستان خيالي ام انداختم و گفتم :" بعضي از دوست هام با اين كه دلشون مي خواد امضا كنند اما مي ترسن بعدا براي ادامه تحصيلشون مشكلي پيش بياد و مي ترسن كه ...." حرفم را قطع كرد و تكرار كرد : " مي ترسن!!! مي ترسن!!"
بعد ها خيلي فكر كردم كه چه حسي در صدايش بود . از ترس من و امثال من عصباني بود ؟ متاسف بود؟ ترس را تا به حال تجربه نكرده بود؟ نمي شناخت و از ترسيدن ما تعجب مي كرد؟
بعد ها خيلي سعي كردم بفهمم كه روي لب هايش چه بود وقتي كه مي گفت " مي ترسن " پوز خند بود ؟ زهر خند بود؟ لبخند تحقير آميزي بود يا شايد هم يك لبخند ساده بود و ترس ما او را به ياد اين جوك انداخته بود كه من بعد ها جايي خواندم و مضمونش اين بود :
آنها آمده بودند كه دانشجويان كمونيست ها را ببرند . من اعتراضي نكردم چون هيچ وقت طرفدار عقايد كمونيست ها نبودم . بعد آمدند كارگر هاي عيال واري را ببرند كه دخل و خرجشان با هم نمي خواند . من اعتراضي نكردم چون نه كارگر بودم و نه عيال وار. بعد آمدند زناني را ببرند كه مخالف قانون هوو داري بودند و حق طلاق مي خواستند من اعتراضي نكردم چون شوهرم مرد خوبي است و اهل اين حرف ها نيست از طرفي فهميده بودم كه آنها رحم ندارند . منطق ندارند و نمي شود با آنها در افتاد . بعد آمدند كه معتاد ها و خرده مواد فروش ها را تا سر حد مرگ كتك بزنند و ببرند . حسابي ترسيدم اما حتي وقتي هم كه شنيدم بعضي ها را اعدام كرده اند باز هم به چيزي اعتراض نكردم چون قضيه اي نبود كه به من مربوط باشد . بعد آمدند دختر هاي جواني را ببرند كه حجاب سفت و سختي نداشتند . با اين كه خودم هم همان لباس ها را مي پوشيدم اما اعتراضي نكردم ترسيده بودم مرا هم ببرند . سعي كردم بيشتر در خانه بمانم و لباس هاي زشت و نفرت انگيزي را كه آنها مي خواهند بپوشم تا دردسري پيش نيايد . تورم شد. بيكار و بي پول شدم . اجاره خانه ام سه برابر شد اما اعتراضي نكردم و سعي كردم صبور باشم چون هيچ چيزي ارزش اين را ندارد كه آدم خودش را با آنها در گير كند . يك روز آمدند در خانه مان تا مرا با خودشان ببرند. گفتند چون كه از ريخت من خوششان نيامده مي خواهند مرا ببرند . تعجب نكردم از اين كه كسي اعتراضي نكرد . همه ترسيده بودند .

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

زن سی ساله

18 ساله بودم که سوار اتوبوس حاجی آباد شدم. فقط 18 سال. سن کمی است که آدم پای آرزوهایش بایستد؟ نه؟
ده سال بیشتر است که این اتوبوس به سوی حاجی آباد می راند و من مسافر لال و بی دست و پای آن هستم. روی صندلی زهوار در رفته آن نشسته ام به انتظار یک معجزه . به انتظار یک نجات دهنده . یک نفر که بیاید و دیتم را بگیرد و ببرد با خودش به همان جا که باید . همان جا که سرزمین من است. یک نفر. یک نفر که همه حرف ها یم را بدون این که گفته باشم شنیده باشد. راز هایم را بدون این که اعتراف کرده باشم بداند. غصه هایم را بی هیچ نگاهی از چشم هایم بخواند . یک نفر. یک خدا . یک راهزن که مرا بدزدد و با خودش ببرد به خانه اش. به خانه ام . به سرزمین مادری .
ده سال بیشتر است که مسافر لال و بی دست و پای این نعش کش ام . خودم سوار شدم. با پاهای خودم . ترمینال کثیف و شلوغ بود. منتظر نماندم . اولین اتوبوسی را که به سمت حاجی آباد می رفت سوار شدم. پر بود از حاج آقا ها و حاج خانم هایی که بوی چربی جامد را می دادند. بوی روغن حیوانی . جوان تر ها بوی تند ادرار مانده و سیگار های ارزان قیمت می دادند و بوی شور عرق . خودم را چسبانده بودم به پنجره و زل زده ام به منظره بیابان . به سنگلاخ های بی پایان . پیرزنی که کنارم نشسته حلوا می خورد . هر از چند گاهی انگشتانش را در دهان پسرک نو پایی می گذارد که روی پاهایش نشانده . مو های بور و سیخ سیخ که به هم چسبیده اند. گونه های آفتاب سوخته . دست های کبره یسته و ترک خورده . چشم های درشت قهوه ای قی کرده و آب دماغ سبز رنگی که پشت لب ها خشک شده . حریصانه انگشت های پیرزن را مک می زند و حلوا را می بلعد . اتو بوس می ایستد . راننده دستمال یزدی را روی شانه اش می اندازد و پیاده می شود و پشت سرش همه مردان سیگار به دست . پیرزن رو به من و بی این که چیزی پرسیده با شم می گوید. خدا ذلیل کند کسی را که گازوئیل را کوپنی کرد.

زیر باران


امروز رفتم کنار دریا. بارون می اومد. اول نم نم و بعد شرشر . یک ساعت و نیم کنار دریا قدم زدم.
یادته تابستون های همدان زیر آفتاب داغ ظهر قدم می زدی. سلانه سلانه. آهسته آهسته . سایه ام را که زیر نور عمود خورشید کوچک و جمع و جور می شد می انداختم جلوی پاهایم .طوری که انگار همه دار و ندارم از دنیا همین یک دانه سایه باشد و بس . انگار؟
و زیر آفتاب داغ قدم بزن آهسته آهسته . بگذار تا تیغ آفتاب مستقیم به مغز سرت بتابد و یکراست همه نگرانی ها یت را ذوب کند و فکر هایی را که دوست نداری بسوزاند . طوری که هیچ اثری از آنها باقی نماند
این روز ها اما سایه ام را نمی بینم. آسمان ترییست این موقع سال ابری است اما باران تا دلت بخواهد یست. باران که ببارد روی سر و شانه هایت و گونه هایت را خیس کند تا تو آهسته آهسته زیر باران قدم بزنی و چشم بدوزی به قدن های خیست و باران دلتنگی هایم را بشوید و با خود ببرد
آهسته برو . سلانه سلانه . کار ساده ای نیست این همه زنگبار را زدودن . نیم بند انگشت هم بیشتر خاک نشسته است روی قشر خاکستری ات . گرد چرب و سیاه به این آسانی ها هم پاک نمی شود . این همه پلیدی و پلشتی از کجا آورده ای ؟ این مدت چه می خوانده ای ؟ چه می نوشته ای ؟ با چه کسی حرف می زده ای ؟ چه حرف هایی؟ چه فکر هایی که ذهنت این همه چاق و خرفت و ناتوان شده است؟
آرزوهایت کجاست که هیچ نشانی از آنها همراه نداری؟ کدام چراغ رابطه را روشن کردی؟ از کدام آینه نام نجات دهنده را پرسیدی؟ پس آخر تو دست هایت را کجا کاشته ای؟ این همه سال کجا بوده ای؟ چه می کرده ای؟ زیر باران آهسته قدم بردار . بگذار تا همه تنت را بشوید و غسل دهد . شاید از نو به دنیا آمدی . تولدی دیگر زیر باران . شاید ....

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

یک زن یک رسانه


با کلی درد سر بالاخره تونستم با لپ تاب نی نی فارسی تایپ کنم .این روز ها را بعد ها چه طور و با چه چیز هایی به یاد می آورم؟ صبح ها می روم کنار دریا و قدم می زنم حتی روز های بارانی .
جلوه گفته است : " هر زن باید یک رسانه باشد "
این روز ها به هر کس که می رسم می گویم :" سلام. روز به خیر. من یک رسانه هستم لطفا به حرف های من گوش بدهید. آیا شما تا به حال از کمپین یک میلیون امضا چیزی شنیده اید؟

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

. درس هايي كه مانده اند از همه ديروز ها و روي هم تلمبار شده اند



صبح شده بود . اين رو از سر و صداي همسايه فهميدم كه داشت بچه هايش را راهي مدرسه مي كرد. آخ باز صبح شد و همه اين درسهاي نخوانده از ديروز ارث رسيد به روز جديد . روز ها و فرداهايي همه مقروض ديروز
به خودم گفتم بلند شو و مثل يك انسان با پشتكار دوش بگير و برو سر درست اما درست وسط تصميم گرفتن خوابم برد . خواب ديدم كه بابا بزرگم مهمان خانه ماست و از درد شديد ناحيه تستيس شكايت دارد . مي خواستم معاينه اش كنم ببينم عفوني است يا تورشن پيدا كرده اما اجازه نمي داد . داشتم تست رو براي برادرم توضيح مي دادم كه به جاي من انجام دهد . مامان گفت ته حلقش رو هم نگاه كن . ته حلقش پوشيده از يك اگزوداي چرك و كثيف بود . تشخيص گذاشتم : ديفتري . مامان با ترس پرسيد : سرايت هم مي كنه ؟ ياد اين افتادم كه مامان كورتون مي خوره و نقص ايمني داره !!! در همين موقع مامان رو به جاي ويلچر سوار يك تراكتور بزرگ كردند و بردند به طرف يك درمانگاه . با نگراني پرسيدم چي شده ؟ دايي كه نمي دونم سر و كله اش از كجا پيدا شده بود جواب داد افتاده روي خونريزي ؟ پرسيدم : واژينال ؟ به جاي جواب دادن پرسيد : به نظرت مي تونه مربوط به مصرف ايندومتاسين باشه ؟
و من همه اش حواسم به جدول تشخيص هاي AUBبود
بيدار كه شدم ساعت ده بود .

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

زهرا بني يعقوب يا زهرا بني عامري ؟ مساله اين است

اين پست رو به خاطر دو دوست محترم مي نويسم كه در قسمت نظرات درخواست اطلاعات بيشتري را در مورد مرگ زهرا كرده بودند
يادم هست كه اولين بار يه وبلاگ خبر رو اعلام كرد . در چند سطر و خيلي خلاصه . وهمين خلاصه بودنش نمي دانم چرا اميدوارم كرد كه خبر شايعه باشد يا اين كه فقط يك "اقدام به خودكشي" باشد . يك خود كشي نا موفق مثل همين مريض ها كه هر روز خدا به اورژانس مي آورند . آدم هايي كه با خوردن جند قرص مي خواهند با اطرافيانشان حرف بزنند . محبتشان را التماس كنند يا در خواستي دارند يا اعتراضي
خبر خودكشي زهرا اما باز هم تكرار شد . از اين جا و آن جا . هيچ كس نگفت زهرا نجات پيدا كرد هيچ كس حرفي از خود كشي نا موفق نزد. صبح بود و به عادت هميشه موقع خوردن صبحانه داشتم خبر ها رو چك مي كردم . شايعه تاييد شده بود . كسي به اسم الماسي خبر را تاييد كرده بود كلمات اين آقاي الماسي در وبلاگ و نوشته ها تكرار مي شد : دانشجوي پزشكي ¸ جرم مشهود ¸ خود كشي با يك پرچم تبليغاتي
چاي سرد شده بود. ساعت جلو مي رفت اما روز برايم شروع نمي شد . فكرم را نمي توانستم جمع كنم . اين جور موقع ها خشم و بغض چنان گلويم را مي فشارند كه با همه ذرات تنم حس مي كنم كه بايد كاري كرد . چرا اين همدان بس نمي كند؟ چرا از زندگي ام بيرون نمي رود ؟ مگر نه اين كه همه خاطراتش را در گورستان ذهنم دفن كرده ام ¸ پس چرا باز جلو مي آيد ؟ با يك خبر تازه ¸ يك فاجعه جديد . همدان . خبر هايش هم مثل آب و هوايش سرد و سنگين اند
راه مي روم . مثل هر وقت كه تاب نشستن ندارم . حس مي كنم كه وقت گذشته است اما كاري بايد كرد . گوشي موبايل را برمي دارم . راه مي روم و تايپ مي كنم به زبان مسخره و الكن پنگليش و خبر را به هركسي كه در ليستم دارم مي فرستم . جواب هايي هم از اين و آن مي رسد . گوشي زنگ مي خورد . كساني مي خواهند بيشتر بدانند . دراين بين يكي از همكلاسي هاي سابق هم زنگ مي زند . مي دانم كه طرح اش را در استان همدان مي گذراند اما اين را نمي دانستم كه زهرا را از نزديك مي شناسد . برايم حرف مي زند . از زهرا مي گويد . از بهت و حيرتش و اين كه هنوز باور نكرده است خبر را . برايش از آنچه در گزارش ها خوانده ام مي گويم . از اين همه اشتباه و تناقض در خبر رساني گيج وعصباني مي شود . اشتباهاتي كه دست به دست هم دادند تا ماجرا وارونه جلوه كند
مي گويد : " زهرا بني عامري نيست . زهرا بني يعقوب است " و ادامه مي دهد
به او قول مي دهم كه حرف ها و توضيحاتش را در وب بگذارو با هم قراري مي گذاريم تا بعد از ختم زهرا با هم مفصل صحبت كنيم و اطلاعات دقيق تر و عكس زهرا را هم برايم بياورد
اجازه بدهيد همين جا ازاين اشتباهات جهت دار در خبري كه اول پخش شد و بعد ها به مرور اصلاح شد حرف بزنم
اول : زهرا دانشجو نبود . فارغ التحصيل بود . تفاوت بين اين دو حالت خيلي زياد است . دوران دانشجويي اوايل جواني است پر از سرگرداني و آشفتگي احساسي است . مشكلات درسي و كشيك هاي سنگين دوره دانشجويي را دارد . از همه مهم تر عدم استقلال مالي است
اما با فارغ التحصيل شدن . سن بالاتر رفته و آدم پخته تر مي شود و تصميم هاي احساساتي كمتر مي گيرد . از طرفي در آمد ماهانه ثابتي دارد كه او را از كمك خانواده بي نياز مي كند خصوصا كه زهرا " پزشك خانواده" بود و در منطقه محروم كار مي كرد بايد درامد ش بايد چيزي بالاي يك ميليون در ماه بوده باشد
دوم : زيركي كسي كه عبارت " جرم مشهود " را به كار برده است باعث شد هر كس به فراخور خودش تعبيري داشته باشد . خصوصا كه " به علت حفظ آبروي خانواده مرحوم از توضيحات بيشتر خود داري شد " شخصا خودم اين برداشت را داشتم : به همه زوج ها كه گير نمي دهند احتمالا يه لحظه هر دوشون داغ شده اند دور و برشون رو فراموش كردن و يه كاري كردن كه تابلو شده اند . نوازش دستي ¸ نزديك هم نشستن ي ( نزديك تر از آنچه سردار رادان براي زوج هاي ايراني تعيين كرده است ) ¸ شايد هم آرايش اش غليظ بوده يا مانتو كوتاه و.... يك وبلاگ نويس هم اين طور تحليل كرده بود : در پارك چه جرم مشهودي مي شود مرتكب شد؟ لابد يكي شان سر بر شانه ديگري گذاشته يا يك بوسه كوچك در خلوت ميان درختان كه ناگهان عزرائيل امربه معروف بالاي سرشان ظاهر شده . بعضي هم در تحليل هايشان جلوتر رفته بودند و فرض كرده بودند اين دو جوان در پارك چادر زده بودند و مامورين امنيت اخلاقي جامعه درست وسط عمليات فيزيولوژيك سر رسيده اند
سوم : اگر اشتباه نكنم در گزارش "روز" بود كه خانواده زهرا ساكن كردستان معرفي شدند . زمان خودكشي را هم بعد از اين كه پدر زهرا از كردستان راه افتاده بود تا به همدان بيايد اعلام كردند . نمي دانم اين فقط حس من است يا شما هم اين طور فكر مي كنيد؟ احتمال متعصب بودن و پابندي شديد به سنت ها در يك پدر ساكن كردستان بيش از پدري است كه ساكن تهران است . نا خوداگاه اين فرض در ذهن شكل مي گيرد كه زهرا خانواده خيلي متعصبي داشته است . در حالي كه طبق گفته هاي اين دوست نزديك زهرا ابدا اين طور نبوده است . خانواده زهرا دو فرزند بيشتر نداشتند . زهرا و برادرش . خصوصا كه رابطه زهرا و برادرش خيلي نزديك و صميمي بوده است . همكلاسي قديم من تعريف مي كرد كه" زهرا و برادرش هر روز با هم تماس تلفني داشتند و تلفن هايشان هم خيلي طولاني بود . برادر زهرا متاهل بود و من هميشه به شوخي به زهرا مي گفتم كه اگر شوهر من هم بخواهد روابطش اين همه با خواهرش گرم باشد من تقاضاي طلاق مي كنم . زهرا مي خنديد و مي گفت زن داداشم به اين تلفن هاي ما عادت دارد " قصدم از تكرار اين حرف ها خاله زنكي كردن نيست بلكه من مي خواهم بگويم : رابطه زهرا با خانواده اش در سطحي بود كه هر گونه نظريه "خودكشي از ترس يا شرم رو در روشدن با پدر خشمگين و متعصب" را رد مي كند
همكلاسي سابق بعد از ختم زهرا زنگ زد . صدايش گرفته بود و خسته ديگر رنگ ناباوري نداشت مي گفت كه بچه هاي ورودي مهر 77 دانشگاه تهران آمده بودند . همكارانش و حتي همكلاس هاي دبيرستانش . بچه هاي فرزانگان . از برادر زهرا ميگفت كه در برابر توصيه اكيد اطرافيان به پيگيري و شكايت گريسته و گفته است كه اين شكايت ها خواهرش را به او بر نمي گرداند . از پدر و مادر زهرا گفت كه در شوك و نا باوري بودند
از امضاي يك طومار براي دفتر رياست جمهوري و در خواست بررسي و پيگيري گفت . گفت و تلخ گفت كه چه فايده؟
از ناراضي بودن خانواده زهرا گفت راجع به مطالبي كه منتشر مي شوند و از من خواست كه اطلاعات بيشتري روي شبكه نگذارم و صبر كنيم ببينيم شكايت به كجا مي رسد
اين جا بود كه فكر كردم شايد سايت روز عمدا به جاي زهرا بني يعقوب از اسم فاميلي اشتباه بني عامري استفاده مي كند
نمي دونم نظر شما چيه اما فرض كنيد همين جا كه من نشسته ام و دارم اين مطالب رو تايپ مي كنم چند نفر آدم اراذل و اوباش واقعي بريزند داخل خانه و به من تجاوز كنند و بعد هم مرا خودكشي كنند و بروند . آيا من بعد از اين جريان مايه شرمساري خانواده ام هستم ؟ من نمي فهمم در اين فاجعه فاميلي" بني يعقوب" را بايد براي حفظ آبرو مخفي كرد و جعل كرد يا مثلا فاميلي" الماسي" را ؟ دوستان عزيز باور كنيم . مدت هاست كه ديگر به همه زوجها گير مي دهند . تابلو و غير تابلو ندارد . همه دختر ها و زن ها مشكل دار هستند . روسري و مقنعه ندارد . بلند و كوتاه ندارد . مدت هاست كه ديگر هيچ كجا امن نيست حتي بازداشتگاه ها . هر كجا كه هستي باشي هر لحظه منتظر باش كه يك معروف تو را مفعول كند . مرد و زن هم ندارد . مدت هاست كه سر ها بالاي دار مي رود . قاتل و مقتول هم ندارد . از شرم اين روزگار كه ساخته دست خود ماست همه مان بايد اسم و فاميل هايمان را پنهان كنيم . جعل كنيم . دروغ بگوييم . دكتر و بي سواد هم ندارد. كسي نبايد بداند ما در اين روزگار به دنيا آمديم . زندگي كرديم و چه بر سر مان آمد و بي صدا در خفا گريستيم و نگفتيم

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

شايد فردا نوبت من باشد يا شما



زهرا بني يعقوب . دكتر زهرا بني يعقوب . پزشك عمومي . متولد بيست و پنج مهر پنجاه و نه . ورودي مهر ماه 77 دانشگاه تهران . مجرد . ساكن تهران . فرزند پدري كه از زندانيان سياسي در رژيم سابق بوده است . و دكتر زهرا بني يعقوب بنا به قانوني كه سالهاي زندان پدر را معادل امتياز " آزادگي " به حساب آورده است از قانون خدمت اجباري پزشكان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتي كه از فارغ التحصيلي اش مي گذرد با توجه به اين كه عملا امكان اشتغال پزشكان جوان در تهران و شهر هاي بزرگ وجود ندارد همراه دوست دوران تحصيل خود هانيه عازم رزن در استان همدان مي شود و مدت سه ماه در روستاي از توابع رزن مشغول به كار مي شود . پس از مدتي محل خدمت خود را به روستاي " سيس" از توابع قروه سنندج تغيير مي دهد . روز پنج شنبه يك روز پيش از عيد فطر در پارك مردم روبروي دانشگاه بو علي سيناي همدان به جرم همراهي با پسر جواني به اسم حميد بازداشت مي شود . به بازداشت گاه منتقل مي شود به مدت بيش از 48 ساععت در بازداشت مي ماند و دو روز بعد جسد حلق آويز شده وي در بازداشت گاه پيدا مي شود كه مسوولان ادعا دارند خانم دكتر با استفاده از يك پرچم تبليغاتي اقدام به خود كشي كرده است
از دكتر پ. م همكار و هم اتاقي دكتر زهرا بني يعقوب در مدت سه ماهي كه زهرا در رزن بوده مي پرسم : زهرا چه طور دختري بود ؟ افسردگي يا مشكل خاص رواني نداشت ؟ سابقه اقدام به خودكشي چه طور ؟ محكم جواب مي دهد : نه و ادامه مي دهد كه زهرا هم مشكلات و در گيري هاي معمولي همه ما را داشت . خانواده اش موافق نبودند كه دور از خانه كار كند و زهرا به اصرار خودش و براي اين كه بتواند حقوقي داشته باشد اين جا آمده بود . همراه با هانيه بودند كه هر دو فارغ التحصيل دانشگاه تهران بودند . البته اين اواخر روحيه اش خيلي هم بهترو شاداب تر شده بود از فروردين ماه با يكي از گوينده هاي راديو به اسم حميد آشنا شده بود و قرار بود با هم ازدواج كنند
مي پرسم رابطه شان با هم در چه سطحي بود و توضيح مي دهم كه در خبر ها گفته شده كه به جرم مشهود در پارك بازداشت شده اند
دكتر پاسخ مي دهد : رابطه شان خيلي عاشقانه و احساسي بود . حميد استخدام صدا و سيماي تهران بود و شنبه شب ها ساعت دوازده در راديو فرهنگ يك برنامه ادبي را اجرا مي كرد كه زهرا شنونده پر و پا قرص اين برنامه بود و اين راديو گوش دادن او در پانسيون هميشه موضوع شوخي بچه ها با زهرا بود . حميد جمعه ها در همدان يك برنامه راديويي را كارگرداني مي كرد و مجبور بود پنج شنبه ها از تهران به همدان بيايد و معمولا سعي مي كردند در اين فاصله كوتاه هم ديگر را ببينند . قرار هايشان هم هميشه در پارك بود
زهرا واقعا حميد را دوست داشت و از وقتي با او آشنا شده بود روحيه اش خيلي شاد تر بود . حميد هم از اين تيپ هاي هنري بود و اين طور كه زهرا تعريف مي كرد خيلي احساساتي بود و هر دو قصد ازدواج داشتند تنها ترس زهرا اين بود كه مبادا خانواده اش به خاطر تحصيلات پايين تر حميد خيلي راضي به اين ازدواج نباشند
مي پرسم خانواده دكتر بني يعقوب چه طور خانواده اي هستند ؟ آيا مذهبي و متعصب هستند ؟ آيا اين احتمال ضعيف وجود دارد كه خانوم دكتر از ترس رو در رو شدن با پدرش در بازداشتگاه اقدام به خود كشي كرده باشد
جواب مي دهد : خانواده زهرا بر خلاف گزارشي كه منتشر شده ساكن تهران هستند نه كردستان . زهرا يك برادر دارد كه ازدواج كرده است اما رابطه اش با زهرا خيلي خوب و صميمي بود و هر روز با هم تماس تلفني داشتند و من خيلي خيلي بعيد مي دانم كه برادر ايشان رحيم بني يعقوب از آشنايي زهرا و حميد بي خبر بوده باشد به خصوص كه زهرا در حال زمينه چيني بود تا خانواده اش را به خانواده حميد آشنا كند
در ضمن اين طور كه از اظهارات رحيم پيداست در مدتي هم كه زهرا در بازداشت گاه بوده است با ايشان تماس تلفني داشته است اما اين تلفن با تا خير بوده است و حد اقل مدت بيش از يك روز تماش زهرا با خانواده قطع بوده است كه مسوولان زندان ادعا مي كنند خانم دكتر با اصرار خودش مانع تماس با خانواده شده است
باز مي پرسم دكتر زهرا بني يعقوب چه طور آدمي بود و توضيح مي دهم كه در بعضي خبر ها علت بازداشت بد حجابي و آرايش غليظ عنوان شده و در بعضي ديگر طوري با گوشه و كنايه حرف از لزوم حفظ آبروي خانواده مرحومه به ميان مي كشند انگار كه خانم دكتر را در پارك روبروي دانشگاه در حالي دستگير كرده اند كه برهنه بوده و
عصباني مي شود و وسط حرفم مي پرد و مي گويد : اين ديگه خيلي بي شرفي است اين را به هر كسي كه زهرا را براي يك بار هم ديده باشد بگويي باور نمي كند . زهرا كاملا يك دختر مذهبي بود . هميشه مانتوي بلند و مقنعه سر مي كرد و اين بحث هميشگي من با او بود كه اصرار داشتم اگر كمي مقنعه اش را عقب ببرد و كمي آرايش كند خيلي خوش تيپ تر مي شود اما زهرا هيچ وقت حرف من را قبول نمي كرد و مي گفت كه حميد مرا همين طوري ديده و مي داند كه من هميشه همين طور هستم . باز هم مي گويم و تكرار مي كنم زهرا يك دختر كاملا مذهبي و مقيد بود و اين نهايت بي شرافتي است كه بخواهند بازداشت او را و خون ريخته او را اين چنين لوث كنند . زهرا فارغ التحصيل دانشگاه تهران بود . پزشك اين مملكت بود جزو باهوش ترين و درس خوان ترين بچه هاي نسلي بود كه سال 77 كنكور دادند . خانواده زهرا به او افتخار مي كنند. همه مريض هايش به او افتخار مي كنند . همه مردم روستاي دور افتاده سيس و همه ما كه همكاران او بوديم به او افتخار مي كنيم . كساني كه جهت حفظ آبروي زهرا و خانواده اش از گفتن كامل حقيقت طرفه مي روند كاش به فكر آبروي نداشته خودشان باشند و اجازه دهند يك دادگاه بي طرف به شكايت خانواده زهرا رسيدگي كند
مي پرسم شايعه ديگري كه هست اين است كه ماموران از پيش قصد بازداشت خانم دكتر را داشته اند و طي مدت بازداشت چندين بار به او تجاوز كرده اند و دست آخر او را كشته اند . نظر شما چيست
مي گويد فقط يك دادگاه قانوني حق اظهار نظر در اين مورد را دارد . اما چيزي كه هست برگه معاينه پزشك قانوني را همكاران خودمان ديده اند و در اين برگه قيد شده كه "ها يمن" زهرا سالم بوده است. البته اگر در صحت اين معاينه شك نكنيم
اولين خبري كه از زهرا به ما دادند اين بود كه با ملحفه خودش را خفه كرده است و بعد از مدتي گفتند با يك پرچم تبليغاتي خودش را حلق آويز كرده است . زهرا اندام چاقي داشت كه هميشه در حال رژيم گرفتن بود راستش را بخواهيد حلق آويز كردن آن اندام او آن هم فقط با يك پرچم تبليغاتي چندان كار ساده اي هم به نظر نمي رسد نمي دانم در آن 48 ساعت لعنتي بر او چه گذشته است اما اين همه خونسردي و بي خبري همكاران پزشك و مردم در مورد مرگ فجيع همكار و دوست عزيزم به همان اندازه به من شوك وارد مي كند كه مرگ ناگهاني او
بيست و پنجم مهر ماه تولد زهرا بود . بيست و هشت ساله مي شد . اما نشد امسال بيست و ششم مهر در تهران برايش مجلس ختم گرفتند
آدرس مجلس ختم دكتر زهرا بني يعقوب : ميدان خراسان . خاوران . انتهاي اتابك . مسجد حسيني . ساعت 4 تا 6
شايد فردا نوبت من باشد يا شما

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم

خيلي داغونم . خودم رو گم كردم . مدت هاست . بازي هميشگي زندگي ام رو دارم تكرار مي كنم . عاشقانه و با شور و شوق جذب "آ" مي شوم و خيلي زود هم ازش سر خورده مي شوم و مي رم سراغ " ب" اما اون هم مدت زيادي طول نمي كشه
انگار روح زندگي رو گم كردم . بد جوري دارم در جا مي زنم
بذار دوباره بنويسم " روح زندگي رو گم كردم " تا بعد توضيحش بدهم
اداي فمنيست ها رو در ميارم . اداي كسي رو كه دغدغه هاي اجتماعي داره . از ديدن عكس اعدامي ها آشفته مي شم و با يه جور عصبيت هيستريك مطلب مي نويسم و مي ذارم روي وبلاگ . بعد دم به دقيقه مي رم چك كنم ببينم چند تا كامنت رسيده ؟ چند نفر خوندن ؟ توي بالاتريت چند تا مثبت گرفته ؟
اما همه احساس مسووليت اجتماعي و جسارتم موقع نوشتن اسمم زير مطالب براي سايت " تغيير براي برابري" ته مي كشه . توي جلساتشون ميرم نصفه و نيمه و امضا هم كم و بيش جمع مي كنم اما خودم رو توجيه مي كنم كه بذار اول تخصص بگيرم و براي خودم پرونده درست نكنم . نكنه يه روز همين كار هاي كوچيك براي ادامه تحصيلم مشكل ايجاد كنه !! آره ادامه تحصيل از همه چيز مهم تره
از اون طرف نوبت درس خوندن كه مي رسه .....جونم در مياد يه صفحه بخونم . صد جور برنامه ريزي مي كنم و دست آخر همه برنامه ها به باد مي رن . همه اهداف تعيين شده رو بي خيال مي شم . نتيجه تست هام افتضاح در مياد و روز ها مثل برق و باد مي گذرند . استرس مي گيرم . معني استرس داشتن اين است كه " مي خواهم اما نمي توانم" . وقتي كاملا به اين نتيجه رسيدم كه" نمي توانم" بعد بايد خودم را توجيه كنم كه آيا اصلا ارزشش رو داره؟ روان پزشك شدن و يك عمر فلوكستين و نور تريپتيلين براي ملت تجويز كردن . اصلا از كجا معلوم كه خودم دپرس نشوم؟ اين بزرگ ترين ترس من است براي همين هم خيلي زود تصميم مي گيرم شروع كنم به لذت بردن از زندگي چطور است يه جمع دوستانه داشته باشيم و بگيم و بخنديم ؟ دوست هاي ني ني چطور هستند ؟ مخصوصا اون چاقالوهه كه كلي فيلم ديده و خيلي قمپوز هاي فرهنگي از خودش در مي كند . بايد آدم جالبي باشه . آخ سينما !! چند وقت است كه فيلم خوب نديده ام ؟ اصلا چند وقت است كه فيلم نديده ام ؟ دوست هاي ني ني ميان خونه ما . يكيشون از كانادا يكي از لندن . همشون دكتر . همه با كلاس . از وقتي هم كه مي شينن دارن راجع به سينما و دين وسياست بحث مي كنن . از صبح كه از خواب بيدار شدم آشپزخونه بودم . ته چين . لازانيا . خوراك مرغ سوپ .سالاد . و بعد دوش گرفتم . آرايش زياد ممنوع . لباس ناراحت و كفش پاشنه بلند ممنوع . نمي خوام امشب در نقش يه "كد بانوي ميزبان" برم . مي خوام توي بحث ها شركت كنم . دلم مي خواد همه بدونن كه چه متفكر بزرگ و كشف نشده اي هستم . اما تا بيايم بنشينم يكي تشنه اش مي شود . ني ني ميگه بهتره شربت بديم . شربت ها را كه مي خورند . چاقالوهه شروع مي كنه به سرازير كردن سيلي از اصطلاحات آي تي در اتاق پذيرايي. حوصله ام سر مي رود . با خودم فكر مي كنم شام را اگر بدهيم ..... حرف ها را نصفه نصفه مي شنوم . مدام در حال رفت و آمد به آشپزخانه ام . غذا مي خوريم . لازانيا زيادي شور شده . به همه لبخند مي زنم . ني ني حوصله ندارد . چاقالوهه از ته چين ايراد فني مي گيرد كه چرا استخوان دارد . ني ني چيزي نمي گويد . و من با حسن نيت تومورال از تذكر به جايش تشكر مي كنم . همه دارند راجع به اشپزي حرف مي زنند . خيلي خب حالا نوبت من است كه توضيحات جامعي راجع به نظرات فمنيستي ام بدهم كه كسي تعارف مي كند . تا جواب تعارفش را بدهم بحث عوض شده . اين لازانيا چرا اين قدر شور شده ؟
ضرف ها بايد جمع شود . يك دور قهوه مي چسبد . چند نفري چاي را ترجيح مي دهند . سعي مي كنم در بحث ها شركت كنم . اما حقيقتش اين است كه مجالش رو پيدا نمي كنم و كمي بعد هم به كلي انگيزه ام رو از دست مي دم وقتي كه تمام بحث معطوف به جد و آباد هنر پيشه ها مي شه و فيلم هاي اكشن و جلوه هاي ويژه
چاي بايد دم كشيده باشه . خسته ام . دلم خواب مي خواهد
بعد از رفتن مهمان هاي خيلي خيلي فرهنگي و خيلي سينمايي مان روي تخت دراز مي كشم . ني ني مي گه بيا با هم ظرف ها رو بشوريم . نمي تونم . دلم مي خواد بخوابم حس مي كنم بد جوري عنان زندگي از دستم دررفته . ني ني ناراحت است . كجا سوتي داده ام ؟ صداي شستن ظرف ها مي آيد . خسته ام ! چه كسي بود گفت كه دور هم چمع شويم ؟
يك چيزي را گم كرده ام . مي دانم يك چيزي كه معني همه زندگي ام بوده است
من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي نوري
ريگي
لبخندي

پنجشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۶

طاقت بياور هموطن

به خاطر تو مي نويسم هم وطن به خاطر تو كه مردان نقاب پوش تو را بر روي تختي به پشت خوابانده اند و ميزنند . دست بالا مي رود تا آن جا كه بتواند و فرود مي آيد با همه تواني كه دارد . انگار هر چه محكم تر بزند تو را "هم وطن" و"ما" را همه هم وطنان تو را زود تر و زود تر به رستگاري در آسمان ها خواهد رساند . شلاق كه بر تن تو مي نشيند و گوشت وپوستت را مي درد انگار كه بر مغز استخوان هاي من فرود مي آيد هم وطن تاب بياور . به ياريت خواهم آمد. قامتم را در برابر تن پاره پاره ات سپر مي كنم. در كنارت مي مانم و شانه هايم با شانه هايت زير رگبار تازيانه ها خم مي شوند . اين جا خاك من و توست . طاقت بياور هموطن

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶

خدايا اين چه نفرين تلخي است كه در اين تصاوير گرفتار شده ايم ؟



هزار روز است كه مي خواهم پستي به طنز بنويسم اما قدرتش را ندارم . كافي است نيم چرخ كوتاهي بزنم در اخبار و سايت ها تا ته مانده همه توش و تواني كه براي نوشتن طنز جمع كرده ام بر باد برود
خبر پشت خبر . هجوم تصاوير . آوار شدن مقالات و تفسير ها و آمار ها بر سر . كوبيدن قلب به قفس سينه و بي تاب شدن اشك ها براي جاري شدن
تصوير دانشجويان با دست هاي بسته و چشم بند ¸ پشت ميز بازجويي كاش سيلي نزند . يا اگر ميزند كاش سيلي را محكم نزند . يا اگر محكم مي زند خدا كند دست بازجو سنگين نباشد . يا اگر دست بازجو سنگين است خدا كند كه استخوانهاي آن جوان نشكند . خدا كند كه تاب بياورد و قامتش زير ضربات كابل تا نشود . ويا اگر همه استخوانهاي بدنش را هم خرد مي كنند باز خدا كند تا حرف ركيكي نشنود كه روحش را بخراشد و اين خراش روح اورا تا دم مرگ مثل يك خوره در انزوا بخورد و متلاشي كند . خدا كند مردان بند 209 اوين به تن جوان آنان توهيني نكنند كه خون در رگان شان سرد شود و درد هايشان را ديگر نتوانند بگريند . نتوانند فرياد بزنند
كاش كسي به من بگويد معني" شكنجه جنسي دانشجويان دربند" چيست كه اين روز ها شده نقل همه سايت هاي خودي و غير خودي ؟؟ كاش كسي برايم مي گفت چه نفرين شومي اين سه كلمه را كنار هم مي نشاند و اصلا اين سه كلمه به هم چه ارتباطي دارند : شكنجه ؟ جنسي؟ دانشجو ؟
خدايا به همه آن تن هاي جوان رحم كن . رحم
تصوير دخترك تپل وزيبايي كه پيراهن و شلوار سرخابي پوشيده ¸ در صف اول تماشاچيان اعدام در ملا عام ¸ كاش . كفش دوزكي ¸ پروانه اي ¸ چيزي حواس اين دختر 5 ¸6 ساله را پرت كند تا دست و پا زدن محكوم و آخرين نفس هايش را نبيند . يا اگر ديد¸ كاش ضجه ها و زوزه هاي مادر اعدامي را فراموش كند . اي كاش هيچگاه آنچه را كه ديده است به خاطر نياورد . كاش كابوس اعدام و خفه شدن و خفه كردن رهايش كنند . كاش امشب خواب ديگري ببيند. خواب يك عصر تابستاني را كه يك لباس سرخابي پوشيده و دست در دست پدر و مادرش به پارك و باغ وحش رفته . طاقتش را ندارد براي او خيلي خيلي زود است كه بفهمد دنيا چه باغ وحش مهيبي است !! مي ترسم دخترك از ترس" قرباني" شدن "جلاد" شود !! مي ترسم از بيست سال بعد كه قاضي اجراي احكام شود و تفريح مورد علاقه اش كوبيدن سنگ بر سر محكومان بي گناه باشد
تصوير جعفر كياني ¸ پس از اجراي سنگسار كه هنوز زنده بود ¸ كاش شادي صدر بس كند و بگذارد در آرامش ناداني خود بمانيم و بميريم و نخوانيم كه جعفر كياني پس از سنگسار در حالي كه گوش و بيني و صورتش له شده بود هنوز زنده بود و وقتي پزشك قانوني زنده بودن او را تاييد مي كند ¸ آقاي ... با يك بلوك سيماني بزرگ بر سرش مي كوبد و كار را تمام مي كند . دست نگه دار ديگر كافي است شادي . طاقتش را ندارم
تصوير خندان آقاي حداد عادل ¸ با لباس تركمني پيشكشي هموطنان تركمن صحرا
شهر در امن و امان است. همين و ديگر هيچ

پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶

!! خدا كند همين طوري باشد



وقتي نمي تونم بنويسم يعني يك جاي كار اشكال دارد حالا سه روز ميشه كه از حاجي آباد برگشته ام اما هنوز چيزي ننوشته ام . اين دفعه دو شيفت را پشت سر هم بودم . 14 روز كه جز 5 روز مجبور شدم بقيه اش رو 24 ساعته كشيك بدم . صبح تا ظهر كه اصلا نمي فهميدم چه جور مي گذشت بس كه شلوغ بود . مريض ها از سرو كول هم بالا مي روند و هر از چند گاهي با همديگر و يا با منشي دعوايشان مي شود و سر و صدايشان بالا مي گيرد . بعد از ظهر مثلا قرار است كه فقط مريض هاي اورژانس ببينيم اما جوك قضيه اين جاست كه هر بار بايد خودت لباس بپوشي وبروي ببيني مريض اورژانس هست يا نه؟
عصر ها هم از ساعت 4 و 5 كه گرماي هوا قابل تحمل تر مي شود باز درمانگاه پيك ميزند تا ساعت 9 و 10 شب . شب ها هم همان قصه مريض هاي اورژانس است كه در بهتزرين حالت تا صبح دو سه بار و گاهي هم كه بد شانس باشي 10¸ 12 باربيدارت مي كنند
دفعه اول كه حاجي آباد رفته بودم براي ساعت مبادا دو تا كتاب خريده بودم كه اگر خيلي بهم بد گذشت بتونم خودم رو با "همه نام ها" و "دودنيا" آروم كنم . هر دوتا كتاب ها رو خوندم اما حاجي اباد هم چندان شرايط جهنمي نداشت
دو دنيا براي گلي ترقي معني زماني مي دهد . يعني دنياي گذشته و دنياي حال . دودنيا اما براي من معني جغرافيايي مي دهد . يك دنيا در جنوبي ترين نقطه استان فارس . در شهري به اسم حاجي آباد در دل كوير . يك دنيا هم در همين خانه اي كه هستم با آشپزخانه و مبلمان آشنايش و كتابخانه و كامپوترم
واقعا كه دو دنياي كاملا متفاوت هستند . اينجا تنها هستم و تا هر وقت هم كه بخواهم مي توانم تنها باشم . وقتم دست خودم است . كاري نيست كه مجبور باشم انجام بدهم . مي تونم هر قدر دلم مي خواد فيلم ببينم يا كتاب جديدي بخرم
اما حاجي آباد كه هستم حتي براي دوش گرفتن هم وقت ندارم . يك اتاق بزرگ كه با كولر گازي خنك خنك مي شود دارم اما اين اتاق يك آيفون دارد كه هر لحظه ممكن است به صدا د ر بيايد . صبح و شب و نصفه شب هم ندارد مريض ها هم تا دلت بخواهد متنوع . مسموميت ¸ عفوني ¸ قلب ¸ پوست ¸ اطفال ¸ ترومايي و
اين تنوع مريض ها را دوست دارم و تنوع موقعيت هايي كه در آن قرار مي گيرم . از صبح تا شب به قدري برخورد با آدم هاي جور واجور پيش مياد كه ذهن خسته ام كمتر فرصت تحليل و بررسي شان را پيدا مي كند . برخورد با مردمي با فرهنگي متفاوت و وارد عميق ترين لايه هاي زندگي شان شدن . زنان و مردان حاجي آبادي براي خريد يا تعارف تكه پاره كردن و مهماني به درمانگاه شهيد باروني نمي آيند
گاهي مادري است كه نوزاد تب دارش را در حال تشنج روي دست گرفته و از ترس نزديك است كه قبض روح شود . گاهي چند پسر كه پدر پير و مچاله شان را آورده اند تا من صداي ناله اش را ببرم كه آنها راحت بخوابند . ناله هاي پدر پيري كه تنش خيس از عرق سرد است و فرياد مي زند : سوزن خلاصي ¸ سوزن خلاصي
در نوار قلبش اس تي هاي الويت را كه مي بينم شروع مي كنم به اردر دادن هاي شفاهي بلند بلند به پرستار ها و اين كه هر چه سريعتر آمبولانس آماده اعزام شود . پسر بزرگتر در مقابل چشمهاي حيرت زده من انگشت مي زند و رضايت مي دهد كه پيرمرد را با خودشان به خانه برگردانند . حوصله رفتن تا داراب را حتي با آمبولانس آماده ما ندارند . صداي پيرمرد هنوز در گوشم هست : سوزن خلاص
در حاجي آباد سكوت كمتر پيش مي آيد . در اين شهر سينما يا باشگاه ورزشي نيست . وقتي يك تصادفي مي آورند همه مردم فاميل مريض در محوطه اورژانس جمع مي شوند . همه هم با هم شروع مي كنند به اظهار نظر و تعبير و تفسير . اوايل مريض ديدن با اين همه تماشاچي علاف برايم سخت بود اما خيلي زودتر از آنچه فكر مي كردم عادت كردم
عادت كردم به دعواهاي مادر شوهر و عروس بر سر سقوط از ارتفاع نوزاد ¸ برسر آسپيره كردن جسم خارجي بچه نوپا
عادت كردم به جيغ ها و فرياد هاي مريض هاي هيستريك و فيلم و سريالهاي تكراري شان . وقتي كه خود را از تخت پرت مي كنند پايين و خر خر كردن هايشان و چنگ زدن اطرافيان و وحشت همراهان كه از آرامش من عصبي مي شدند
ديدن دختر هاي نوجوان در اولين منس هايشان كه با هيچ شوخي نمي شود قيافه ماتم زده شان را خنداند و پسر هايي كه براي معاينه و امضاي فرم نظام وظيفه آمده اند و گيج اند و مدام دور و برشان را با حيرت نگاه مي كنند و دفترچه نظام وظيفه را ورق مي زنند
تازه عروس ها و تازه داماد ها ¸ مادر ها و پدر هاي جوان
خلاصه اين كه اين قدر حرف براي گفتن دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم . يه موقع از قول يه نويسنده شنيدم كه هيچ شغلي به اندازه پزشكي نمي تواند به يك نويسنده براي يافتن سوژه هايش كمك كند . گوش شيطون كر! خدا كند همين طوري باشد

جمعه، تیر ۲۲، ۱۳۸۶

بايد به تاكستان بروم

بايد به تاكستان بروم . اين شهر راديده ام بار ها از سر يك دو راهي گذشته ام كه روي تابلويش نوشته است " به طرف تاكستان " و به نشانه اين شهر خوشه انگوري بزرگ و سبز رنگ را در ميدان دو راهي بر پا كرده اند
بايد مثل آسيه به تاكستان بروم و آن قبر چاله خونين را ببينم و سنگ ها را . بايد آنجا زانو بزنم و با نوك انگشتم خون خشك شده را لمس كنم . در آن قبر چاله چيزي از من هم دفن شده . پاره اي از تن من هم آنجا به صليب كشيده شده . اين من ام . اين ما ييم در گريز بي سر انجام خود از سرنوشت . گريز از سرنوشتي كه همه ما را زاده خاورميانه مي خوهد و مجبور و محكوم
چه فرقي است بين من و مكرمه ؟ بين تو و جعفر ؟ بين ما و دعا ؟
پدران دختران خرد سال خود به عقد دائم پيرمردان در مي آورند و اين دختركان را گريزي نيست از اطاعت و تمكين از تن پير و فرتوت و هوس ران شوهران
شوهران به هنگام تنگدستي و اعتياد زنان خود را مي فروشند وچوب حراجي بر تن زنان خود مي زنند و اين زنان را هيچ راه فراري نيست . زن با چادر سفيد به خانه شوهر مي رود و با كفن از آن خانه بيرون مي آيد اگر نه شرع كفن را تنش مي كند چنان كه عبرت خلايق شود اين قانون قبيله است . اين سرنوشت ماست
تصور كن آن انسان پيچيده در كفن تو باشي . من باشم . نامت مكرمه باشد . نامم جعفر كياني باشد نامت دعا باشد . محبوبه باشد . عباس باشد تو را كشان كشان بر سر قبر چاله اي مي برند كه از پيش براي اين ساعت كنده اند . تصور كن . وقتي تو را تا سينه در خاك مي كنند به چه چيزي فكر مي كني ؟ چه حسي داري ؟ از بوسه هاي داغي كه بر لب هاي معشوقت زده اي پشيماني ؟ به جلادانت التماس مي كني ؟ به آن شوهر شرعي و لعنتي چه حسي داري ؟ ذره اي اميد داري كه تو را در آخرين لحظات ببخشند ؟ به خدا چه حسي داري ؟ به فرزندانت ؟ به پدر و مادرت و همه مردم شهر ؟ وقتي براي آخرين بار به صورت سنگي و بي رحم و ريش هاي بلند آخوندي كه قاضي اجراي حكم است نگاه كني چه حسي داري ؟ عجز و نا تواني مطلق ؟ نفرت مطلق ؟ بي تفاوتي ؟ كاش آن لحظات مرده باشي . كاش مدت ها پيش مرده باشي و سنگ شده باشي . سنگ . سنگ . سنگ ها
سنگ ها كه به تن آدم مي خورند كدام ها درد بيشتري دارد ؟ آن كه استخوان جمجمه را مي شكند ؟ آن سنگ كه به صورت مي خورد ؟ به چشم ها ¸ به گونه ها ¸ به گيجگاه ات ؟ دست هايت را آيا از خاك بيرون مي گذارند كه سپر كني بالاي سرت ؟ خدا كند سينه هايت را هم در خاك كنند . سنگي كه به سينه بخورد بايد خيلي درد داشته باشد . چشم هايت را مي بندي ؟ يا سعي مي كني جهان را از پشت آن پارچه سفيد لعنتي براي آخرين بار ببيني ؟ گرماي آفتاب را از پشت كفن حس مي كني ؟ سايه هاي مردماني را كه به تو سنگ مي زنند را خواهي ديد؟ اما نه من اگر باشم چشم هايم را خواهم بست . زود تر از آن كه سنگي چشمانم را از كاسه در بياورد . من اگر باشم به مردمان و جلادانم فحش خواهم داد ؟ فحش هايي كه مو را بر تن شان سيخ كند . بر مادر و پدرشان كه پس از دادن پولي سياه به آخوند محله و بلغور كردن" انكحت و زوجت " با دو مرد شاهد به زير لحافي كثيف خزيدند ونطفه آن ها را بستند تا امروز آنان بر من سنگ بزنند . در آخرين لحظات چه فريادي خواهم زد ؟ چه بگويم كه رگ هاي غيرتشان ور بيايد و سنگ هاي بزرگتري را محكم تر بر سرم بكوبند و زود تراز اين شكنجه جان فرسا خلاصم كنند؟ شايد هم بايد دل سنگ و پليد شان را طور ديگري سوزاند . بايد از عطر تن معشوق گفت و از آن بوسه شگفت و آن لذت بي حد و حصر و بي پايان كه ارزش اين همه سنگ خوردن را داشت . داشت ؟ واقعا داشت ؟ جعفر كياني وقتي اولين سنگ را خورد آيا چشم هايش را نفرين مي كرد براي اولين باري كه مكرمه را ديده بود ؟ از مكرمه متنفر بود ؟ هنوز عاشق بود ؟ من اين قدر جرات دارم كه اگر عشقي به زندگيم پا بگذارد اين چنين برايش بها بدهم ؟ سنگ . سنگ . سنگ ها
خدايا به من تواني بده تا تنم را از اين قبرچاله بيرون بكشم . كاش كسي كه اين چاله را كنده است آن را اين قدر گود نمي كرد . كاش قاضي اجراي حكم پس از پر كردن چاله پايش را محكم بر آن نكوبيده باشد و خاك سست باشد و من بتوانم همه تاب و نيرويم را در شانه هايم جمع كنم و خودم را بالا بكشم و بگريزم از اين مهلكه
كاش در گوش انان كه مرا بر سر اين چاله مي آورند نجوايي مي كردم . التماسي . وعده اي . وعيدي . تمام عمر بنده تان خواهم بود . برده زر خريدتان مي شوم . گودال را اين قدر گود نكنيد
كاش اين كفن را روي چشم هايم نمي كشيدند . چنان به چشم هايشان نگاه مي كردم كه قاضي اجراي حكم هم دل سنگ اش به رحم بيايد . توبه مي كنم . توبه . ديگر به صورت هيچ مردي نگاه نمي كنم هيچ زني . چشمانم را در بياوريد . دستانم را بزنيد . شلاقم بزنيد تا عبرت مردمان شود اما بگذاريد زنده بمانم .... من فرزندي دارم . دختري . پسري خرد سال خدايا ....... بر اين صاحب ريش هاي انبوه بر اين قاضي القضات اين نماينده تام الاختيار خدا در روي زمين دلي بده كه از سنگ نباشد . سنگ . سنگ . سنگ ها
نه ! من التماس نمي كنم . نفرين نمي كنم . نطفه فرزند خردسال من حاصل " تمكين زني در برابر نفقه " نبوده . حاصل يك لحظه لذت ناب و پاك دو تن عاشق بوده است . تك تك سلول هاي تن فرزند من حاصل تكثير عشق پاك ماست
جعفر و مكرمه . محبوبه و عباس . دعا و آن جوان عرب . من و تو و او . لحظه هاي نوازش و آرامشي شگرف. مكرمه گريخته بود . چه كسي است كه نخواهد از اين سرنوشت بگريزد ؟
پس از سالها كتك خوردن روزانه و تن فروشي و تمكين و تجاوز شبانه . گريختن و پناه آوردن به آغوشي با بوي مست كننده تن ها . تن يك زن . تن يك مرد. شوق و نياز و حرارت زندگي
نه! من بر اين قاضي القضات التماس نمي كنم
او اولين سنگ را بر من مي زند تا وحشت را در دل زنان جوان و زيبا روي خود بنشاند كه مجبورند به تحمل و تمكين از تن او
نه! من به اين قاضي القضات حقير كه لذت بوسه عاشقانه را يك بار هم در عمر حس نكرده است التماس نمي كنم اگر مرا به جرم" زندگاني" سنگسار مي كند از حسرت آن است كه هرگز نتوانسته از قفس آهنين و سياه قدرت طلبي اش به در آيد و پا بگذارد بر زمين و قلبش را بسپارد به باد و آب و آفتاب و زندگي كند
از حسرت است كه او بر من سنگ مي زند. سنگ باران سنگ ها
فرزند مرا نيازي به رحمت وبخشايش اين قاضي حقير و بيچاره اجرا كننده حكم نيست
فرزند من در آغوش باد و خاك و آب و آفتاب بزرگ خواهد شد . اين سنگ هاي خون آلود خود شهادت مي دهند . سنگ .سنگ . سنگ به فرزندم بگو كه پدر و مادرش چه كساني بودند و به چه جرمي سنگسار شدند
بايد به تاكستان بروم
تاكستان هاي شهر در همان خاكي ريشه دارند كه قبر چاله خون آلوده جعفر كياني در آن است . خوشه هاي انگور تاكستان همه سرخند . حبه هاي انگورشان طعم خون مي دهند . طعم عشق تازه را و مثل شراب سرخ اند بر روي خوشه ها قاضيان سياه پوش و سياه روي شهر در عجب خواهند ماند از مردماني كه با خوردن يك حبه از اين انگور هاي سرخ سر مست شوند خون جعفر كياني در رگ همه مردمان شهر جاري خواهد شد . بايد به تاكستان بروم و مثل آسيه بر آن خاك سرد بنشينم و با بافتن اين قصه ها دل خود را آرام كنم
جعفر كياني مرده است به فجيع ترين شكل ممكن . آن هم در همين دو قدمي . مكرمه هم در آستانه سنگسار است و يك نفر به من بگويد كه اين بافتن اين قصه ها به چه كار مكرمه مي آيد ؟ مگر دردي از دعا دوا كرد ؟ مگر محبوبه و قاسم را دوباره زنده خواهد كرد ؟
كاش كسي پيدا مي شد و مي گفت كه وقتي به خودت آمدي و ديدي كه زاده خاورميانه اي چه كاري از دستت بر مي آيد ؟

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

اين داستان از وحشتناك ترين قصه هاي زندگي من است يا چگونه ابراهيم اصغر زاده در همدان كتك مفصلي خورد



يك بار ديگه تلاش كردم در اين مورد بنويسم اما درست وقتي كه مقدمه چيني ها را كردم كه بروم سر اصل موضوع , يك بغض لعنتي چنان راه گلويم را بست كه ديگر نتوانستم ادامه بدهم . نوشتن را رها كردم . هيچ شده ببيني كه چطور يك فاجعه آنقدر بزرگ است كه در كلمه ها خلاصه نمي شود ؟ ولي من امشب مي خواهم با همين كلمات از زخم هاي خون چكان خودمان حرف بزنم . حرف بزنم و تصور كنم كه آنجا پشت آن دريچه سبز , كسي هست . كسي هست و مي شنود .
بايد آروم باشم . بايد سعي كنم از ابعاد مختلفي به ماجرا نگاه كنم . بايد آنقدر آرام باشم كه حرف هاي بن لادن را هم بتوانم بشنوم
با همسرم داريم شام مي خوريم و همزمان به خلاصه اخبار از صداي آمريكا گوش مي دهيم . اين برنامه هر شب ماست درست مثل شنيدن خبر انفجار و كشتار هاي دست جمعي در عراق و افغانستان كه مدت هاست برنامه تكراري هرشبمان شده است
همسرم براي خودش آب مي ريزد و مي گويد كه هيچ نمي تواند تصور كند كه چطور يك نفر مي تواند به خودش بمب ببندد و برود وسط يك جمعيت پر از زن و مرد و پير و جوان و همه را با خودش منجر كند . و عقيده داشته باشد كه اين كار را به خاطر خدا مي كند
روي صفحه تلويزيون پسر كوچكي روي تخت بيمارستان بيهوش است و زني بالاي سرش ضجه مي زند و گريه مي كند .
مي خندم و مي گويم : ولي من مي تونم تصورش رو بكنم
با تعجب نگاهم مي كند . چشم هايم را مي بندم تا دقيقا يادم بيايد كه چند سال پيش بود ؟ وقتي كه آرزويم فقط و فقط يك چيز بود . آن هم شهادت در فلسطين .
مجري برنامه حالا دارد راجع به انفجار ديگري در يك قطار مسافر بري حرف مي زند
درست 13 سال پيش بود در يك مدرسه راهنمايي درس مي خواندم كه برخلاف مدارس دو يا سه شيفته ديگر شهر صبح و عصر كلاس داشتيم . نهار هم مي دادند . البته بعد از نماز . سرويس رفت و برگشت هم داشتيم و بهترين معلم هاي شهر بعد از گزينش شدن براي تدريس به اين مدرسه مي آوردند . اين مدارس براي فرزندان شهدا طرح ريزي شده بود و با يك آزمون درسي و يك مصاحبه حضوري كه چندان جدي نبود دانش آموزان عادي را هم قبول مي كرد . در مقابل شهريه ناچيزي كه مي گرفت امكانات خوبي داشت
يك مدرسه دخترانه راهنمايي را تصور كنيد كه .... نه ! اصلا بهتر است اين طور بگويم كه يك دير پر از راهبه هاي تارك دنيا را تصور كنيد كه در آن حتي مستخدم مرد هم نداشتيم اما معلم ها همه با چادر و حجاب كامل در حياط تردد مي كردند . بزرگترين گناه دختركان نوجوان اين بود كه در اين محيط كاملا زنانه چند تار مويشان بيرون بماند . نه! يك گناه بزرگتر از آن هم بود . آن هم همراه داشتن يك آلت قتاله و يك وسيله ارتكاب انواع جرم به اسم " آيينه " ممكن است فكر كنيد كه من خاطرات وحشتناكي از دوره نوجواني خود داشته باشم اما اشتباه مي كنيد من هيچ خاطره بدي از آن سال ها ندارم . در واقع بايد بگويم آرامشي را كه آن سال ها داشته ام هرگز در عمرم مجدد تجربه نكرده ام
ما بيشترين ساعات روز مان را در مدرسه مي گذرانديم كه گاهي برنامه هاي فوق درسي اش بر برنامه هاي درسي اش پيشي مي گرفت . معلم ها همه يك دست و با اطمينان و اعتقاد يك ايدئولوژي را برايمان تبليغ مي مي كردند و اين درست همان حرفي بود كه در تلويزيون و راديو و روزنامه زده مي شد
تمام سخنراني ها و برنامه هايي كه برايمان در نظر گرفته مي شد در تاييد همان ها بود . مقنعه هاي سياه و چادر هاي سياه و ريش هاي بلند برايم نماد پاكي بود . نماد اين كه آدم روبرويي هم از خود ماست . خودي است و او هم يك آرزو بيشتر ندارد و آن هم شهادت در فلسطين است
چشم هاي خيس از اشك معلم هايمان را در برنامه هاي دعا و سخنراني ها مي ديدم و هر لحظه بر ايمانم افزوده مي شد .
با ناظم لاغر اندام و مجرد مدرسه كه هيچ وقت بدون آن چادر كش دار نمي توانستم تصورش كنم دوست بودم . بايد اعتراف كنم كه من هم طبق يك قانون دوره اي انتظامات شده ام و در زماني كه بچه ها براي نماز و غذا در سالن بوده اند , همراه ساير انتظامات ها در كلاس هاي خالي كيف هاي بچه ها را مي گشتيم . به دنبال هر چيز غير مجاز , مثلا آيينه , مثلا كتاب غير درسي , عكس ( هر نوع عكسي حتي عكس مادر بزرگتان هم غير مجاز بود ) . من بيرون از مدرسه هم چادر مي پوشيدم . امر به معروف و نهي از منكر هم مي كردم
آن سال ها فقط يك دلهره ته دلم را مي لرزاند آن هم اين كه بابا جونم مخالف سر سخت ادامه تحصيل من در حوزه علميه خواهران بود . مشكلم فقط سر و كله زدن با همين يك عدد پدر ضد انقلاب بود كه هيچ رقمه حاضر نمي شد با من راه بيايد . از يك طرف خدا گفته بود و بالوالدين احسانا و از طرف ديگه چه چيزي در زندگي مي توانست جاي كسب علوم الهي را بگيرد ؟ يك دوره اي از زندگي ام بود كه در آن هيچ سوالي در ذهنم بي جواب نبود
همسر عزيزم براي هر دويمان سالاد مي كشد و روي آن سس مي ريزد و مي گويد كه باورش مشكل است
و من توضيح مي دهم كه خيلي هم ساده است
قضيه اين است كه علم ما انسان ها محدود است و ما قادر نيستيم كه با ابزار علم به همه سوالهايمان خصوصا راجع به زندگي پس از مرگ جواب بدهيم پس خدا مي بايست از يك راهي اين اطلاعات را به دست ما برساند
اصول كلي اين اطلاعات در قران خلاصه شده اما تفسير آن از عهده عوام خارج است و بايد يك عدد انسان كه با خدا ارتباط مستقيم دارد آن را براي مردم عوام توضيح دهد . چه كسي است كه نخواهذد رستگار شود؟ چه كسي است كه نخواهد از يك راه ميان بر به آغوش خدا باز نگردد؟
و شهادت يعني هديه كردن گرانبها ترين چيزي كه يك انسان دارد ( جان خود را ) به خدا . خدا هم در عوض به اين بنده مطيع و عاشق "رستگاري" مي بخشد
به خاطر اين بود كه مي خواستم فقه و اصول بخوانم به خاطر اين كه از تعداد واسطه هايم با خدا كم كنم و هر چه بيشتر به او نزديك شوم
اما تا آن موقع بايد از فرامين اطاعت مي كردم . اطاعت محض . به نظرم همه قوانين اسلام كاملا منطقي و بديهي بودند . حتي اگر يكي از قوانين اين بود كه " انسان ها به جاي اين كه روي دو پاي خود راه بروند بايد روي چهار دست و پا راه بروند من مي توانستم كاملا خودم را قانع كنم و با عشق اطاعت كنم
قضيه اين است كه وقتي تو روي كل هستي ديد نداري حق اظهار نظر هم نداري . تو كه نمي تواني سرت را بالا بگيري و از آن بالا بالا ها به زمين نگاه كني و بداني كه قبل از ان كه به دنيا بيايي كجا بوده اي و پس از مرگ به كجا خواهي رفت چه حرفي براي گفتن خواهي داشت ؟
و بنا بر همين استدلال ها است كه اگر خدا دستور بدهد كه بمير انسان بدون يك لحظه شك و ترديد بايد برود و عاشقانه بميرد تا رستگار شود و به آغوش خدا باز گردد. و همين طور اگر دستور بدهد بكش . او خداست و چيز هايي مي بيند و مي داند كه ما نمي بينيم و نمي توانيم درك كنيم . او ما را آفريده و مهربان است و از رگ گردن به ما نزديك تر است و آغوشش تنها پناه امن ماست . داناي كل . قادر متعال . نيروي لايزال . همه خوبي ها باهم در يك نقطه و
نكته اين جاست كه راه تماس او با تك تك نوع بشر بسته است _ چرا ؟ كسي نمي داند !! اين هم از راز هاست كه بر ما مكشوف نيست _ و تنها از طريق رسيور انسانهاي خالص و پاك در هر عصري مي تواند با آن نسل ارتباط بر قرار كند و در عصر ما و از بد شانسي ما رسيور دردسترس نيست اما عضو علي البدل او حي و حاضر است كه ولايت او بر ما مسلمين از جنس ولايت خدا بر ماست و به همان اندازه مطلق و بي چون و چرا و عاشقانه بايد باشد
اگر او گفت بمير بايد مرد و اگر بگويد بكش بايد مادر و پدرت را هم به رگبار ببندي و بداني اين كار هم به نفع توست و هم پدر و مادرت
مهربان همسر به من مي خندد و مي پرسد : پس با همين استدلال هاست كه كه بسيجي ها در 18 تير دانشجو را از طبقه پنجم به پايين پرت مي كردند و فرياد مي زدند كه خدايا از ما قبول كن
صدايم را بالا مي برم ومي گويم " نه" و اين را با چنان قاطعيتي مي گويم كه تعجب مي كند . بايد برايش داستاني تعريف كنم كه بار ها و بار ها براي دوستان نزديكم تعريف كرده ام و نمي دانم چرا هيچ كدامشان نفهميدند اين داستان از وحشتناك ترين قصه هاي زندگي من است
سال اول يا دوم رياست جمهوري خاتمي بود . پيش خوان روزنامه فروشي ها پر و پيمان . تازه دانشجو شده بودم و از فضاي خانواده و جو بسته كنكور بيرون آمده بودم . به جاي درس خواندن و سر كلاس رفتن از صبح تا شب كتاب هاي غير درسي و روزنامه هاي قطور آن دوران را مي خواندم . اسم هاي جديدي برايم داشت آشنا مي شد : از گنجي . شمس الواعضين . شادي صدر . كديور تا دو بوار . كوندرا . سارماگو .جعفر پوينده و فروغ و اين ها با اسامي كه قبلا مي شناختم فرق هاي اساسي داشتند . پيش از اين آنقدر كتاب هاي مطهري را خوانده بودم كه مساله حجاب و نظام حقوق زن در اسلام را مي توانستم از حفظ توضيح دهم . خاطرات شهيد بروجردي و شهيد چمران و ابراهيم همت را در برنامه هاي تلويزيوني شهيد آويني چنان با دل و جان گوش داده بودم كه انگار اين آدم ها را از مدت ها پيش مي شناخته ام . آن روز ها تمام مدت انگار تب داشتم . در يك تناقض عجيبي زندگي مي كردم در خواب و بيداري از خودم مي پرسيدم خدا هست يا نيست ؟ هست يا نيست ؟
اگر گه گاهي سري هم به دانشگاه مي زدم براي رفتن سر كلاس ها نبود بلكه براي شركت در جلسات يك نشريه دانشجويي بود كه تنها كسي كه آن را جدي مي گرفت من بودم . و ساكت ترين آدم همه جلسات هيات تحريريه بودم و بيشترين مطالب را هم من مي نوشتم اما نوشته هايم هم مثل خودم تبدار بودند . كاغذ سفيد را كه مي گذاشتم جلويم همان سوال لعنتي بزرگ مي شد و همه صفحه را مي گرفت . خدا هست يا نيست ؟ هست يا نيست ؟ مشكل اين جا بود كه به نظرم در بين اين دو قطب بزرگ هيچ حد ميانه اي هم نبود . نماز هايم يكي در ميان شده بود اما دعاي كميل هر هفته ام سر جايش بود . گاهي روزه مي گرفتم اما نماز نمي خواندم . و گاهي هم دعا مي كردم . به عادت سابق چشم هايم را مي بستم و از ته دل از او مي خواستم كه اگر هست خودش برايم نشانه اي بفرستد و مثل ديوانه ها دور و برم دنبال نشانه مي گشتم . دعاهايم هم كفر آلوده بود . خدايا خدايا اگر هستي به من بگو چه كسي راست مي گويد . راست ها يا چپ ها ؟ ولايت فقيه يا دموكراسي ؟ من چادر بپوشم يا آرايش كنم ؟ عضو انجمن اسلامي شوم يا بسيج ؟
و در يكي از همين روز ها بود كه مدير مسوول همان نشريه كذايي به خوابگاه تلفن زد و از من خواست گزارشي از سخنراني كه قرار است امشب در دانشكده فني برگزار شود تهيه كنم . پرسيد واكمن و دوربين داري . واكمن را باباي نازنينم برايم خريده بود كه سر كلاس هاي حرف هاي استاد ها را ضبط كنم . همان كلاس هايي كه اصلا در آن ها شركت نمي كردم . اما دوربين نداشتم . نزديك امتحانات بود و همه مشغول درس خواندن . خبر كم كم به همه رسيد . ابراهيم اصغرزاده به همدان آمده است و قرار است در سالن دانشكده فني كه روبروي خوابگاه است سخنراني كند . همه مي پرسيدند اين اصغر زاده چپ است يا راست ؟ كه خب معلوم بود كه چپ است . من كه حتما مي رفتم اما به جز من چند نفر ديگري هم به عشق چپ بودن اين آقا راهي شدند
سالن را صندلي چيده بودند . صندلي هاي فلزي تاشو كه رويه آنها از مخمل قرمز بود و هنوز كاملا آنها را به خاطر دارم . به جز ما ده دوازده نفر كه كنار هم نشسته بوديم بقيه همه از پسرها بودند
آن روز ها دورادور از حمله لباس شخصي ها و گروه فشار به يكي دوتا از جلسات سخنراني در تهران چيز هايي شنيده بودم اما هيچ كس انتظارش را نداشت كه اين حوادث در همدان هم تكرار شود
مدت زيادي از شروع سخنراني نگذشته بود كه صداي الله اكبر از گوشه و كنار سالن بلند شد . از خود سخنراني چيز زيادي يادم نيست .اصلا انگار هيچ صدايي را نمي توانستم بشنوم . فقط تصاوير هستند كه به وضوح جلوي چشمانم زنده مي شوند . دست مشت شده هم اتاقي ام كه بالا مي رفت و در تاييد سخنران شعار مي داد . و مردان سياه پوشي كه بلند بلند الله اكبر مي گفتند . انگار كه همشان را از روي يك قالب زده بودند . قد بلند و چاق با پيراهن هاي سياه روي شلوار كه دكمه زير گلويشان را هم بسته بودند. موهاي كوتاه و ريش سياه و بلند . روي پيشاني همه شان هم جاي مهر پينه بسته بود .
بعد هم شروع كردند به چسباندن پوستر هايي به در و ديوار سالن و بالاي سر سخنران و به جلوي ميز چوبي سخنران و با اين كارشان نظم جلسه را به هم زدند . از همين جا بود كه حالم بد شد . نفسم در سينه حبس شده بود و تنم گر گرفته بود . پوستر ها عكس شهدا بود . صورت هايي كه من خوب مي شناختمشان . شهيد چمران با ريش بلند سياهش . شهيد باكري . شهيد بروجردي . عكس هاي امام هم بود اگر اشتباه نكنم .عكس شهيد ابراهيم همت را كه بالاي سر ابراهيم اصغرزاده زدند عرق سردي به تنم نشست . اين عكس را خوب مي شناختم و اين لبخند ساده و بي رياي شهيد را چندين بار سعي كرده بودم كه از روي عكس نقاشي كنم و ريز همه جزئيات ان صورت لاغر برايم آشنا بود . بغض داشت خفه ام مي كرد . حس مي كردم اين همان نشانه ايست كه منتظرش بودم . تكرار يك اسم . ابراهيم . ابراهيم . چه معني مي دهد ؟ اصلا قرار است معني بدهد ؟ دستم را اگر هم اتاقي ام نكشيده بود زير دست و پا له شده بودم . مردان سياه پوش صندلي هاي تاشو را مي كشيدند و صندلي مثل يك سلاح ميشد در دستشان آن را به در و ديوار مي كوبيدند و فرياد مي كشيدند . ما چند نفر دختر را يك گوشه سالن جمع كردند و نمي گذاشتند كسي به اين سمت بيايد . اما من نمي خواستم در آن گوشه حبس شوم مي خواستم جلو بروم و وسط معركه باشم و دنبال نشانه ام بگردم . نشانه اي كه بايد با من حرف مي زد و به من مي گفت كه كدام ابراهيم راست مي گويد . اما پير مردي كه مثلا مراقب ما بود اجازه نمي داد . سخنران را كه ظاهرا كتك حسابي خورده بود از مهلكه به در بردند و حالا فقط بچه هاي همدان بودند كه صندلي هاي تا شو را بلند كرده بودند و به عنوان چماق يا سپر از آن ها استفاده مي كردند و به جان هم افتاده بودند . صداي فرياد . ناله و شعار با هم يكي شده بود
و چشم من فقط به دنبال آن برادر هايي بود كه پينه مهر بر پيشاني داشتند اوضاع كه آرام تر شد متوجه شدم كه يكي يكي دارند از سالن خارج مي شوند . نمي خواستم گمشان كنم هر طور شده خودم را از سالن بيرون انداختم اطراف سالن دسته دسته آدم ها ايستاده بودندو در تاريكي حرف مي زند و بحث مي كردند . همه پسر بودند . اما هيچ كدام از برادر ها در ميانشان نبود . دور و برم را خوب نگاه كردم بايدجايي ايستاده باشند ودر اين بحث ها شركت كنند بايد براي همه بگويند كه ابراهيم همت كيست . آنها كارشان را نيمه تمام نمي گذارند. شايد هم حرف هايشان از جنس حرف هاي علي باشد كه به چاه بايد گفت و به مردم نميشود . كاش پاي پوستر هايي كه چسبانده اند بايستند و حرفشان را بزنند و جواب مرا بدهند مرا و امثال مرا . اما هيچكدامشان نبودند .خودم هم نمي دانستم چه چيزي مي خواهم از آنها بپرسم اما دنبالشان مي گشتم . نمي دانم چقر طول كشيد تا پيكان سفيد را از دور ديدم . همه شان همان جا بودند . صد متري بالاتر از در دانشكده و سر يك كوچه داشتند سوار ماشين مي شدند . نبايد فرصت را از دست مي دادم . بايد از عرض يك خيابان رد مي شدم . و قبل از رفتنشان با آنها حرف مي زدم . نماي پيكان سفيد در تاريكي در برابر چشمانم زنده مي شود و تصوير مدام نزديك و نزديك تر مي شود . سه نفر عقب و دو نفر جلو و با راننده انگار كه شش قلو باشند . همه پيراهن هاي سياه به تن و جاي مهر بر پيشاني با هم دارند حرف مي زنند اما انگار نه . آنها هم متوجه من شده اند كه دارم از عرض خيابان رد مي شوم و به سمت ماشينشان مي روم . ذهنم قدرت تجزيه و تحليل صداهايي را كه به گوشم مي رسد ندارد و فقط اصوات را ضبط مي كند
سلااااام جي ي ي گر -
سلام خاله سوسكه از اين طرف ها ؟؟؟ -
بيا بالا برسونيمت و درب ماشين را باز مي كند -
جا نداريم كه بي خودي تعارف مي كني -
بيا بنشين اينجا و به زانو هايش اشاره مي كند . ماتم برده است به زانو هاي چاقش -
در و ببند بريم -
و پيكان سفيد حركت مي كند
سر يكيشان از پنجره بيرون است و رو به من چيز هايي مي گويد كه ديگر نمي شنوم
تا صبح فردا هم كه بشود چيزي نخواهم شنيد. نخواهم ديد انگار در يك جور خلا غوطه مي خورم . نمي توانم داده هاي جديد را تجزيه و تحليل كنم چه برسد كه بخواهم گزارشي بنويسم . فردا به مدير مسوول خواهم گفت كه به مراسم سخنراني نرفتم

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

وقتي از "دعا" حرف ميزنيم ¸ از چه حرف مي زنيم ؟

تا همين چند لحظه پيش دعا برايم يك معني بيشتر نداشت . اين كه چشم هايت را ببندي ¸ و در يك لحظه سكوت با خدا حرف بزني و از او چيزي دعا كني. دعا در عربي از ريشه دعو مي آيد . به معني در خواست . دعا به معني خواهش . دعا يك كلمه قشنگ است . بوي سادگي و خلوص مي دهد . دعا يعني خدايا كم آوردم زود باش دستم را بگير و آرامم كن . شايد به همين دليل است كه مسلمان ها موقع دعا كردن دست هايشان را بالا مي كيرند . دعا يعني خدايا به تو احياج دارم تنهايم نگذار
اما انگار قرار است معني همه چيز و همه كس عوض شود . دعا حالا براي همه ما معني ديگري مي دهد
همين حالا كه دارم انجا تايپ مي كنم ¸ فايل دعا در كامپيوترم دانلود مي شود و هر چند دقيقه اين فايل تصويري را از اول روي صفحه مانيتور باز مي كنم و تمام تنم يخ مي زند . گوش كنيد صدا را مي شنويد . صداي همهمه را . فرياد هاي مردانه را . و اين لهجه عربي آشنا كه كلمات گنگ و نا مفهوم را نعره مي كشند . اگر خوب نگاه كني دعا را آن وسط مي بيني . يك نيم تنه قرمز پوشيده است با شلوار كردي قهوه اي تيره يا شايد هم خاكستري تيره اما رنگ شورتش كاملا پيداست كه مشكي است . خدايا خدايا از تو در خواست مي كنم كه به من تاب نوشتن بدهي تا از دعا بنويسم كه در ميان حلقه محاصره مردان عشيره و قبيله اش به زمين افتاده و سرش را لاي دست هايش پنهان كرده . بيهوده است دعا مقاومتي نكن آنها آنقدر سنگ هاي بزرگ و بزرگ و بزرگتري بر سرت خواهند كوبيد كه صداي خرد شدن جمجمه ات در همه جهان بپيچد و همه دختران عاشق و قرمز پوش خاور ميانه حساب كار دستشان بيايد
آن مرد كه شلوار كردي داشت وبتون سيماني را به سرت كوفت كه بود دعا؟ برادر بزرگت ؟ پدرت؟ برادر كوچكت ؟ عمويت ؟ چند بار برايش غذا برده بودي ؟ چند بار لباس هاي كثيفش را شسته بودي ؟ دعا حرف بزن . فرصتي نمانده . مگر نمي بيني خون چطور از جمجمه خرد شده ات فوران مي زند و زمين را سرخ مي كند و راه مي گيرد مي رود تا برسد به زير پاي مردان قبيله . نه اين مردان نمي ترسند به ديدن خون عادت دارند . شايد در دين شما هم مثل ما مسلمانان بريدن سر حيوانات در چشن ها و شادي ها مرسوم باشد . شايد مردم شما هم مثل مردم ما از ديدن سري كه بريده مي شود لذت مي برند . وگرنه اين هجوم مردان و هلهله و نعره هاي مستانه شان براي كشتن شكار بي پناهي كه تو باشي چه معنا مي دهد ؟ دعا ! دعا! دعا! تو ساكت ترين گوسفندي بودي كه به قتلگاه رفت حتي يك لگد هم به كسي نزدي .چه آرام و تسليم مصلوب شدي . تا توهستي در اين نزديكي¸ كدام سنگدلي براي زخم هاي مسيح خواهد گريست ؟ كدام سياه دلي تن سفيد و زيباي تو را كه خون بر آن شتك زده خواهد ديد و باز بعد از هزار هزار سال قصه لب هاي تشنه را در ظهر عاشورا از نو حكايت خواهد كرد ؟ دعا! دعا! دعا! حتي اگر همه هفده سالگي ات را هم جمع كني در ضجه ها و التماس هايت باز هم كم است خداي اين مردان به آنها دستورداده كه چنين تو را كشان كشان به مسلخ ببرند . چه پليد و شهوت ران خدايي !!! كه شرف و مردانگي همه مردان قبيله ات را در سپيدي معصوم باسن هفده ساله تو تعريف كرده است ¸ آن گاه كه در گير و دار سنگسار شلوار كردي بر تنت دريده شد و آن پدر¸ آن برادر¸ آن عمو¸ آن دايي ¸ آن مرد مردان ¸ كتش را در آورد و با خيال آسوده بر روي تن بي جان جسد تو كشيد . مردان همه آسوده شدند تو ديگر زنده نبودي . ديگر قلبت از شور عشق هيچ جواني نخواهد تپيد . انگشت هاي داغ هيچ جواني بر سپيدي باسنت نخواهد رسيد . شرف همه حفظ شد. ارزش ها مستدام شد . حكم اجرا شد . خدا راضي شد