چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست


خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.
خشونت، گاهی حتي یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.

نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود
خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها
می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت وهیچ وقت ترمیم نمی شود
اين متن زيبا با ايميل بدستم رسيده و نمي دانم نويسنده آن كيست
اما هر كه هست و هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

تقديم به تو اگر كه زنده مانده باشي!

اين پست را براي تو مي نويسم يار دبستاني ام . براي تو كه نامت را نمي دانم و در آن موحش ساعتي كه ديدمت چنان خون صورتت را پوشانده بود كه فكر نمي كنم حالا هم اگر در جايي ببينمت بتوانم بشناسمت. براي تو كه قد بلند و رعنايت زير ضربات باتوم خم شده بود اما حتي قامت خميده ات يك سر و گردن بلند تر بود از آن مردان سياه پوش و سياه روي و سياه دل كه دوره ات كرده بودند و بي امان ضربه هايشان را فرود مي آوردند.
اين پست را براي تو مي نويسم كه پيراهنت را بر تنت دريدند و بر پيكر ت سطلي آب پاشيدند تا زير بار ضربه هاي باتوم ها به خاك بيافتي. از جنون خشونت لذت مي بردند ؟ يا شايد هم مي خواستند ته دل ما را خالي كنند ما را كه به اجبار واداشته بودند به ديدن اين صحنه فجيع ؟ قدرت "چوب الف" را مي خواستند به رخمان بكشند ؟ ته دل ما كه مدت ها بود خالي شده بود ! ترس و وحشت چنان تا عمق جان تك تكمان نفوذ كرده بود كه نفس كشيدن را هم مشكل مي كرد.
اين پست را براي تو مي نويسم و لحظه اي كه زير پاي مردان سياه پوش به خاك افتادي . براي موهاي بلندت كه دور مچ هايشان مي پيچدند و به اين سو و آن سو مي كشيدندت . موهاي خون چكانت را . چه كسي بود كه صدا زد : "خدايا " در آن لحظه اي كه بر خاك غلتيدي و پيكرت از لگد هاي بي امان مردان خدا در هم مچاله مي شد؟ چه كسي هنوز اميد آن دارد كه خدا ببيند و بشنود ؟
اين پست را فقط و فقط براي تو مي نويسم يار دبستاني ام و به تو تقديم مي كنم اگر زنده مانده باشي .

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

قهوه سرد

از كنار خبر اعدام شهلا جاهد مي گذرم . بي هيچ مكثي . اين روز ها آستانه تحريكم خيلي بالا رفته است! از بس كه خبر زنداني شدن و محاكمه و اعدام فرهيخته ترين آدم هاي مملكتم را شنيده ام ديگر ذهنم واكنشي به خبر اجراي حكم اعدام در يك پرونده جنايي نمي دهد.

اما شدت عكس العمل يكي از دوستان تويتري به خبر اعدام شهلا حيرت زده ام مي كند. غمي كه در تويت هايش هست بيش از آن است كه بشود از كنارش بي پرس و جو گذشت. دعوتش مي كنم به قهوه اي و ديداري. با اكراه مي پذيرد و بعد حرف هايي كه برايم مي زند بيش تر حيرت زده ام مي كند.

مي گويد كه شهلا را از نزديك مي شناخته است.مي پرسم:"كجا؟" . جواب مي دهد:" در زندان !!" .

توضيح مي دهد ، در همان يك هفته اي كه در ماجرا هاي بعد از انتخابات سر از اوين در آورده بوده است مدتي را با شهلا هم بند بوده است . برايم عجيب است كه زنداني سياسي و عادي با هم در يك بند بوده اند. پوزخندي مي زند و مي گويد كه در آن روز ها چنان اوين شلوغ بود و آنقدر بيش از ظرفيت زنداني پذيرش كرده بودند كه آدم ها را بي ربط و با ربط كنار هم در يك بند و حتي در يك اطاق مي گذاشتند و فرصتي براي دسته بندي زنداني ها و اين قرتي بازيها نبود. تلخ مي خندد و مي گويد نسل پر جمعيت ما همان طور كه پشت ميز هاي مدرسه و پشت كنكور ازدحام مي كرد و بعد براي پيدا كردن كار ، براي بازجويي هم بايد در صف مي ايستاد تا نوبتش شود.

برايم از شهلا مي گويد . از موهاي طلايي اش، از زيبايي اش و سر زندگي اش ، از صداي آوازش كه چقدر به دل مي نشسته و اين كه ترانه هاي زيادي را بلد بوده است و در بند براي همه مي خوانده است و اين كه همه چقدر وچقدر دوستش داشتند.

سرش را ميان دست هايش مي گيرد و مي گويد : "باورم نمي شود ! دختري به آن سرزندگي و شادابي را چطور توانستند بكشند! چطور يك عده آدم ايستادند و تماشا كردند كه طناب دار را دور گردن شهلا بياندازند !!"

چشم هايش را مي بندد: " چقدر من را دلداري مي داد! چقدر سعي مي كرد با جوك تعريف كردن و آواز خواندن مرا از حال و هواي زندان در بياورد! چه صداي صاف و زلالي داشت خدايا "

سكوت را با انبوهي از جملات احمقانه مي شكنم. سعي مي كنم بيش از اين به حرفش بياورم تا كمي از بار اندوهش كم كنم.حرفي نمي زند. از او مي خواهم كه اگر مي تواند گريه كند. نمي تواند. پيشنهاد مي كنم با هم برويم سينما يا تاتر يا برويم شهر كتاب و چيزي بخريم تا بتواند ماجرا را فراموش كند.

چشم هايش را كه بسته باز نمي كند . حالا ديگر قهوه اش كاملا سرد شده است. مي گويد : "شنيده اي كه پسر چهار ساله محمد خاني صندلي را از زير پاي شهلا كشيده؟"

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

خرده جنايت هايي در عالم همكاري


خيلي با حال بود . ديروز از امتحان فاينال كلاس زبان بر مي گشتم كه ديدم يه روزنامه رو به تابلو اعلانات ساختمان سنجاق كرده اند . روزنامه" سپيد" بود و براي من فرستاده شده بود . روز نامه رو با بي علاقگي برداشتم و با خودم داخل آپارتمان بردم .
اينقدر كه از اين مجله نظام پزشكي بدم مياد هيچ اشتياقي براي خواندن هيچ مجله يا روزنامه صنفي پزشكي ندارم . خلاصه بعد از در آوردن لباس هام و چك آخبار روي شبكه روز نامه رو برداشتم تا يك ورقي بزنم.
و بعد با كمال تعجب ديدم كه يكي از مطالب خيلي قديمي اين وب لاگ رو برداشته بودن و خلاصه شده و با كمي سانسور در يكي از قسمت هاي روزنامه چاپ كرده بودند.
بي هيچ اسمي يا اشاره اي به وب لاگ . قبلا هم يك بار مجله مرحوم شده زنان اين كار رو كرده بود اما خانم هاي مجله زنان در خود متن به آدرس نوشته اشاره كرده بودند .
اگر فكر كرديد كه من دارم گلايه مي كنم و از اين قضيه شاكي هستم سخت در اشتباه هستيد . تازه كلي هم حال كردم با كاريكاتوري كه براي مطلب كشيده بودند.
چند وقت پيش همين جوري ويرم گرفته بود كه اسم خودم را در گوگل سرچ كنم . باورتون نميشه اگه بگم نتيجه جستجو چي بود . فايل هاي پايان نامه من كه دست يكي از همكلاسي ها بوده تبديل شده بود به يه مقاله و البته به اسم دو نفر. اولي يه آقاي دكتري بود كه اصلا نمي شناختم و دومي هم اسم مبارك خودم بود . مقاله رو بالا و پايين كردم شايد اشتباهي شده باشد . نه خير خودش بود !!! طرف آخر مرام را گذاشته بود و اسم من را هم اضافه كرده بود . اي كاش حد اقل به خودم هم خبر مي دادند تا براي مهربان همسر كلي كلاس بگذارم و بگم كه ما هم مقاله داريم.
فكر كرديد شاكي شدم؟ نه !
اين روز ها اصلا حسش نيست . سرم به حفظ كردن لغت و گرامر هاي انگليسي گرم است

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

ان شاءالله به حق 5 تن ريشه اسلام كنده شود

حالم گهي است و نمي نويسم . كلمه ها در درونم انبار مي شوند و راهي به بيرون پيدا نمي كنند . مثل اين اشك هايي كه نمي آيند . مثل گريه هاي بدون صدا و بدون اشك . كدام بيماري بود ؟ . كدام بيماري بود ؟. كدام بيماري بود ؟


در وب لاگ" دلخوشي" جمله زيبايي ديدم كه اين جا مي نويسم :

هفته پيش از سر بي‌كاري كانال "رنگارنگ" را نگاه مي‌كردم، و در شگفت از نوع تحليل ها و زاويه ديد آنها بودم كه خانمي از كرج تماس گرفت. {اصولا يكي از جذاب ترين بخش‌هاي اين كانالها تماس هاي تلفني و اظهارات مردمي است!}. اين خانم كه از صدايش مي‌توان ميانساليش را تشخيص داد در بخشي از سخنانش گفت:" ان شاءالله به حق 5 تن ريشه اسلام كنده شود! "

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۷

هر زهر ماري را كه بخواهند برايشان تجويز مي كنم و لبخند مي زنم


يكي از آن عصر هاي شلوغ حاجي آباد بود. هر چه مريض مي ديدم از ازدحام مريض ها در اتاق انتظار كم نمي شد . هر از چند گاهي هم مريض اورژانس مي آوردند كه بايد بساطم را جمع مي كردم و با قدم هاي تند از بين مريض هايي كه معطل مي شدند و غر غر مي كردند رد مي شدم و خودم را به اتاق كوچك اورژانس مي رساندم كه بچه هاي استان فارس به آن اتفاقات مي گويند.
مريض پشت مريض . پيرزن ها با قند و چربي و فشار بالا كه مي گويند بدنشان حس ندارد و همه شان شاكي اند از درد دست و پا و بي خوابي و بي جوني و... خلاصه اگر بخواهي به حرف هايشان گوش كني شكايت هايشان تمامي ندارد! از اين گذشته و حوصله خوردن يك مشت قرص و كپسول را هم ندارند و تو بايد بتواني با يك سوزن كيلويي ( سرم ) همه اين درد ها را درمان كني
صف طولاني زن هاي جواني كه بچه تب دار خود را بغل كرده اند و رديف شيشه هاي شربتي را كه ديروز يرايشان تجويز كرده اي جلويت مي چينند با يك توضيح كوتاه : " خوب نشد" . به هيچ وجه هم زير بار پاشويه و استامينوفن نميروند و تو بايد قبول كني كه در جنايت سومين آمپول پني سيلين 6.3.3 در سه روز متوالي!!!! شريك جرم مادر و پدر جواني باشند كه خسته اند و شب مي خواهند بي دردسر بخوابند.
با خودم قرار گذاشته ام كه بحث نكنم . يك بار برايشان توضيح مي دهم اگر باز اصرار كردند هر زهر ماري را كه بخواهند برايشان تجويز مي كنم و لبخند مي زنم . مريض ها هم راضي مي روند . گاهي هم پيرزن ها سرم را بغل مي كنند و مي بوسند با هزار دعا و صلوات

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

صبح خود را با كلمه آغاز كنيد

صبح خود را با يك پست كوتاه در وبلاگتان اغاز كنيد . شما نبايد فراموش كنيد كه نوشتن كار اصلي شماست و "كلمه" كلمه تنها چيزي است كه مي ماند . اگر ميلان كوندرا احيانا فارسي مي دانست و اين جمله را مي خواند چه مي گفت ؟ التماس جاودانگي؟
نه! جناب كوندرا " كلمه" التماس من نيست براي ماندن در برابر مرگ . اصلا " كلمه" نگو. بگو لذت . بگو لذت محض . بگو مي ناب . بگو سايه بهشت در آن جهاني كه ذهن من مي شناسد. در آن جهاني كه ذهن من است و بس .
صبح خود را با كلمه آغاز كنيد . با لذت . تا به زانو در نياييد . تا احساس پوچي نكنيد . تا خودتان را و همه آدمهاي دور و برتان را از بالا ببنينيد و در غم ها و شادي هايشان همان قدر غرق شويد كه در احساسات قهرمان هاي يك فيلم سينمايي و در تمام طول اين فيلم كه زندگي شماست دنبال اين باشيد كه مقصود كارگردان چيست از اين همه صغرا و كبرا چيدن
صبح خود را با كلمه آغاز مي كنم و با درود فراوان و عرض ارادت به محسن نامجو كه ترانه هايش را دوست دارم و همه عدد هاي جهان را به مسخره مي گيرد :
رو جهان بي كرانه را سند بزن
رو جهان بي كرانه را سند بزن
رو جهان بي كرانه را سند بزن

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

مخدري به اسم ا د ب ي ا ت

اين يادداشت را در يكي از همان شب هايي نوشته ام كه قرار بود درس بخوانم تا رزيدنتي قبول شوم... كه نشد يعني قبول نشدم ।
ساعت 12 شب است ."خروس" را همين الان بستم و گذاشتم كنار . بي خود نبود كه فروغ عاشقش شده بود . عجب نثري دارد!! حالا نثر را ول كن و فقط سوژه را بچسب. ووووه ه ه ‌!! چه مي كنه اين ابراهيم گلستان در كتاب "خروس" . اصلا هر بار كه اين كتاب را بخواني انگار طور ديگري مي فهمي .
آخرش هم من نفهميدم مفعول اين حاج آقا كي بود؟ پسرك سلمان؟ جوان راهنما؟ وووواااي ي خدايا با چه ظرافتي داستان را جلو مي برد !! خيلي معركه است .
دارم همه كتاب هاي كتابخانه ام را دوره مي كنم اما ته دلم بد جوري خالي است . وقتي كتاب داستان دست مي گيرم يادم مي رود چه املاي سختي انتظارم را مي كشد. پر از تشديد! پر از كلماتي كه معلوم نيست سر هم نوشته مي شوند يا جدا!
كلاس دوم بودم. دوم دبستان . تصميم كبرا. يار مهربان . مقنعه بلند و سياهي كه هميشه خدا كج است . كيف سبز برزنتي كه روي آن يك تكه چرم به شكل برگ درخت دوخته شده و حاشيه هايش را جه به جا با ناخن كنده بودم. دتمال و ليوان تاشو. عكس برگردان هاي لوسي مي و مهاجران و پسر شجاع . دفتر مشق كه تند تند پر مي شد. كتاب فارسي و رياضي و دفتر املا.
يك روز در ميان املا داشتيم. يك روز در ميان مرگ را جلوي چشم هاي هشت سالگي ام مي ديدم . " وسطي ها بخوابن " . خوابيدن به نوبت بود اما من هميشه داوطلب خوابيدن بودم. خوابيدن يعني كه برگردي و روي زمين چمباته بزني و دفترت را روي نيمكت بگذاري و املا بنويسي. هميشه يك كلمه پيدا مي شد كه ندانم چه طور نوشته مي شود؟ جدا يا سر هم ؟ با تشديد يا بدون تشديد؟ و اسهال مي شدم آن زير و به خودم مي پيچيدم. گاهي هم پيش مي آمد كه خراب كاري كنم. زنگ كه مي خورد مي دويدم تا اولين نفر در صف دستشويي باشم . در دستشويي را كه از داخل قفل مي كردم به سرعت شلوارم را در مي آوردم . شورت كثيف را مي شستم و دوباره همانطور خيس پا مي كردم .
مي مردم و زنده مي شدم تا معلم لعنتي بيست را بدهد. حالا هم همين طورم . فقط به جاي هشت سال ، بيست و هشت سال دارم. بيست سال گذشته اما ترس هنوز همان ترس است. هنوز هم داوطلب مي شوم كه خودم را در خانه زنداني كنم تا چشمم به كسي نيافتد و در تنهايي با كلماتي كه املايشان را بلد نيستم با تست هايي كه جوابشان را نمي دانم دست و پنجه نرم كنم. هنوز هم انگار منتظر مي شوم تا يك صداي گوش خراش فرياد بزند: " دفتر ها بالا" و من آب دهانم از ترس خشك شود. معلم يكي يكي صدايمان مي زد و ما مي رفتيم جلوي ميزش مي ايستاديم و اين پا و آن پا مي كرديم تا خودكار قرمزش از زير خطوط دفتر بگذرد . دل دلم را مي خورد كه مبادا خودكارش مكث كند . بايستد و زير كلمه اي خطي بكشد. يك خط بزرگ يعني يك غلط كامل و يك بعلاوه يعني نيم غلط . مرده شوي همه تشديد هاي عالم را ببرد كه هيچ آدم بزرگي موقع نوشتن هيچ كدام از اين قوانين را رعايت نمي كند. خانواده يا خوانواده؟ بگذرم يا بگزرم؟مي خورم؟ يا مي خاهم؟ اگر بيست مي شدم سر راه خونه براي خودم يك بسته نقل رنگي مي خريدم . از همان نقل هاي ريز و گردي كه سر عروس ها مي ريختند .نقل ها را يكي يكي مي خوردم و از اين سمت خيابون به اون سمت مي دويدم و شيطوني مي كردم . گاهي هم چشم هام رو مي بستم و آهسته آهسته راه مي رفتم فكر مي كردم يك عروس خيلي خوشگل هستم و با لباس توري سفيد و بلندم دارم وسط يه تالار راه مي روم .دسته گل خيالي ام را با يك دست نگه مي داشتم و با دست ديگر دامن بلندم رو بالا نگه مي داشتم تا خاكي نشه . ادا در مي آوردم و لبخند هايي مي زدم كه به نظر خودم خيلي دوست داشتني بود .
اگر نوزده يا نوزده و نيم شده بودم احساس مي كردم يك محصل خيلي زرنگ و درس خون هستم كه به خاطر يه بي دقتي و يه بد شانسي بيست نشده . سعي مي كردم خيلي غمگين به نظر برسم . از روي لبه جو راه مي رفتم و همانطور كه مراقب بودم كه نيافتم ، نقل هاي رنگي را يكي يكي مي خوردم و فكر مي كردم هر آدم بزرگي كه در كوچه مرا ببيند با خودش فكر مي كند : اين بچه به نظر خيلي با هوش و زرنگ مياد اما چرا اين قدر غمگين است ؟ دلم براي خودم مي سوخت و چشم هايم پر اشك مي شد
اگر هيجده يا هفده شده بودم ديگر آب از سرم گذشته بود . مي دونستم كه هيچ دليل قانع كننده اي نمي تواند مرا نجات دهد . تبديل مي شدم به يك دختر زشت و كثيف با يك مقنعه كج و چروك خورده و يك كيف پاره پوره كه نقل ها رو مشت مشت مي خوره و شلنگ تخته مي اندازه . از خودم بدم ميومد و به اين فكر مي كردم كه چه بهانه اي براي مامان بايد جور كنم؟ . اگر هم يك موقع مي ديدم كه آدم بزرگي داره نگاهم مي كنه زبونم رو تا ته براش در مي آوردم و مي دويدم .
روز هاي هشت سالگي ام را چه ترس هاي مسخره اي سياه مي كرد؟ از جنس همين هول و ولا هاي بيست و هشت سالگي.
نمي دانم من كي مي خواهم زير ميز بزنم و كافه رو به هم بريزم؟ مساله اينه كه حتي اگه زبانم را براي همه دور و بري ها در بياورم و به جاي درس خوندن هم كتاب داستان بخونم اما باز هم چيزي هست كه حتي در اين تنهايي و تاريكي شب هم نمي تونم فراموشش كنم . احساس بچه تنبل بودن . سرزنش هاي بي امان يك والد كه غلط هاي املاهايم را فراموش نمي كند و مي داند كه من يك زن بيست و هشت ساله ام . چاق و كودن و بخور و بخواب و بي غيرت . براي فراموش كردن همه اين ها يك راه حل هست مثل يك مشت نقل رنگي شيرين . مخدري به اسم ا د ب ي ا ت .

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

تب رزيدنتي



چند روز پيش با آژانس از خونه مامان اينها بر مي گشتم. راننده پسرك جواني بود به شدت لاغر . با موهاي چرب و بلند سياه. شروع كرد به وراجي كردن و خودش را دستيار ارتوپدي معرفي كرد!!!!! درسته كه وضع پزشك ها خيلي خرابه اما ديگه نه اين قدر!! چيزي نگفتم كه براش ضد حال بشه اما خنده ام گرفته بود از اين وضع تراژديك و مسخره . پسرك شايد بهيار يا كارمند بيمارستان بود . مختصري اطلاعات راجع به بيمارستان و وضع رزيدنت ها داشت اما خيلي زود خودش را با يكي دو اشتباه مضحك لو داد . جالب اين جا بود كه با آب و تاب فراوان خبر هايي از پشت پرده ارتوپد هاي تهران مي داد كه يكي مغازه دار است و يكي نمايشگاه اتوموبيل دارد و شكايت مي كرد از اين كه ما با اين همه درس خوندن آخرش به جايي نرسيديم.از قيمت بالاي كتاب ها و نبود كار شاكي بود
فكر كردم شايد اين حرف ها رو از يكي از مسافر هاش شنيده .بود نكته جالبش اين بود كه هيچ حرفي از شماره دادن و اين حرف ها نزد و اين خالي بندي ها را براي مخ زدن كسي نبود و جالب تر اين كه جوان ها هم اگر بخواهند خالي ببندد خودشان را پزشك عمومي معرفي نمي كنند!!
ظاهرا تب رزيدنتي همه رو گرفته حتي راننده هاي آژانس رو

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

جلوه جواهري ، دختري كه نمي ترسد



گاز را روشن كرد. قابلمه را بالا آورد تا مقابل چشمانش و بعد گذاشت روي گاز. به من نگاه كرد و گفت : "به نظرت كوچيك نيست؟" لبخند بلاتكليفي زدم و سرم را تكان دادم . منتظر شد تا قابلمه گرم شود . براي اين كه سكوت را بشكنم گفتم : " من تا حالا از اين ها درست نكرده ام " و باز از همان لبخند هاي شرمگين و مستاصل زدم كه خودم از آنها متنفر بودم . راجع به اين لبخند قبلا خيلي فكر كرده بودم . انگار يك جور واكنش " درماندگي خود اموخته" بود. اين لبخند را وقتي مي زنم كه مي خواهم به آدم روبرويي ام بگويم كاملا خلع سلاح هستم . يك جور التماس نوازش و توجه است . اين لبخند مال وقت هايي است كه اعتمادم را به خودم و كارهايي كه مي كنم از دست داده ام . مال وقت هايي كه بد جوري در تناقض گير كرده ام و در سرم هزار نفر با هم دارند حرف مي زنند . به همديگر طعنه مي زنند و وسط حرف هاي همديگر مي پرند. يقه همديگر را مي گيرند و از خشم ديوانه مي شوند . خشم . خشم كلاسيك زنانه . بازگشت همه نيروهاي منفي و سرزنشها به سمت خود . خودي كه زانو زده و اعتراف مي كند يك موجود حقير و بي دست و پا بيشتر نيست . همه اين حس ها قرار است با يك لبخند كج و معوج به آدم روبرويي منتقل شود . آدم روبرويي بايد نقش يك پناهگاه را بازي كند . نقش يك تكيه گاه ابدي و ازلي را . سرم را ميان بازو هايش بگيرد و مرا از دست اين هزار والد سرزنشگر درون ذهنم خلاص كند . موهايم را نوازش كند و بگويد كه مي داند خودش يك موجود قوي است و مي داند من يك كودك درمانده بيشتر نيستم كه او بايد از" من" در مقابل " من" دفاع كند . بازي پيچيده اي است . گاهي با" ني ني" اين بازي را ميكنم و او مدام نوازشم مي كند و مي گويد كه دختر خوبي هستم و من باورم نمي شود اما باز هم مي خواهم بشنوم. دلم مي خواهد هزار بار به من بگويد كه خنگ نيستم، كه چاق نيستم ، كه زشت نيستم، كه يك احمق با افكار بچگانه نيستم و او مي گويد و مي گويد و مي گويد و من باورنمي كنم . آن قدر اين بازي ادامه دارد تا او خسته شود و رهايم كند
حالا هم به اين بازي احتياج دارم . كسي به من نگفت برو . چند روزي بود كه مردد بودم ميان رفتن و نرفتن . تاريخ جلسه را كه در تقويم يادداشت كردم تصميم قاطع داشتم كه بروم اما " ني ني" وقتي كه فهميد وتو كرد و براي اين كارش هزار دليل داشت كه هر كدامشان به تنهايي براي راضي كردن من كه دو دل بودم كفايت مي كرد و مثل هميشه " درس هايي كه نمي خوانم " مثل يك جور" معلوليت مادرزادي" يا يك " تاوان ابدي براي گناه نكرده" به دست و پايم پيچيد و اين طور شد كه مطمئن شدم كه هرگز به اين جلسه نخواهم رفت ، درست همان طور كه پيش از اين اطمينان داشتم كه حتما مي روم.
صبح كه از خواب بيدار شدم هم، مي دانستم كه نمي روم اما ناگهان در يك لحظه ، تصوير خودم را ديدم در آن هنگام كه " وقت گذشته است" و با حسرت از خودم مي پرسم كه چرا هيچوقت نرفتم ؟ " چرا هيچ وقت نگاه نكردم؟" چند دقيقه بعد دم در ايستاده بودم . با لباسهايي كه نفهميدم كي پوشيدم و كي آماده شدم براي رفتن . در را بستم و قفل كردم اما طولي نكشيد كه چند قدم راه رفته را برگشتم. قفل در را با عجله باز كردم و هر چه كارت شناسايي همراهم داشتم ازلاي در پرت كردم ميان هال . حتي گواهي نامه و مدارك ماشين را و بعد راه افتادم . درست همانطور كه بودم وهستم . يك زن جهان سومي بي هويت
آن قدر گيج بودم و مردد ميان رفتن و نرفتن كه فراموش كردم ساعت شروع جلسه را مجدد از روي تقويم چك كنم . آدرس را به زحمت پيدا كردم . خوش ركاب را چند كوچه آن طرف تر پارك كردم . زنگ در را كه زدم خودم را معرفي نكردم . لازم نبود. فقط كافي بود بگويي : ببخشيد جلسه كمپين اينجا تشكيل مي شود؟
بالاي پله ها دختر جوان و بلند قامتي منتظر ايستاده بود با لباس خواب و موهاي آشفته . سلام كردم و دست داديم . تازه اين موقع بود كه به صرافت افتادم ساعت شروع جلسه را بپرسم . جز من كس ديگري در پذيرايي نبود . همان طور كه پيدا بود دو ساعت زود تر از شروع جلسه رسيده بودم . شانه هايم را بالا انداختم و شرمگين و بلاتكليف لبخندي زدم . دختربلند قد هم هم لبخند زد و يك مبل را براي نشستن تعارف كرد .
از اتاق كناري دونفر ديگر هم بيرون آمدند . احوالپرسي كرديم و بعد هر سه نفرشان در آشپزخانه مشغول شدند . از جايم بلند شدم و پشت سنگ اپن آشپزخانه ايستادم. " لطفا اگه كاري هست بگين ، من هم كمك كنم " و باز يك لبخند شرمگين و بلاتكليف . دختري كه پشت ميز نشسته بود تشكر كرد و گفت كه كار خاصي ندارند فقط مي خواهند يك چيز مختصر درست كنند براي بچه ها كه آمدند . و من باز لبخند زدم . دختر قد بلند موهاي لختش را پشت سر جمع كرد و با يك گيره بست و در همان حال به دختر سومي كه در حال سر و كله زدن با قهوه جوش بود گفت : "جلوه از خير اون قهوه جوش بگذر من و شوهرم تا حالا نتونستيم باهاش يه قهوه درست كنيم . روي گاز آب جوش گذاشتم" صورت دختري كه جلوه صدايش مي كردند ، را نمي ديدم . او هم جوابي نداد اما همچنان انگشت هاي لاغرش روي دكمه هاي قهوه جوش بازي مي كرد . دختر قد بلند سبد كاهو هاي شسته شده را روي ميز گذاشت و خطاب به دوستش گفت لطفا سالاد .
جلو تر رفتم و كارد بزرگي را كه روي سبد بود برداشتم. دختر قد بلند تعارف كرد كه شما زحمت نكشيد و من در جوابش باز هم از همان لبخند هاي شرمنده زدم و دست به كار شدم.
ظرف سالاد تا نيمه پر نشده بود هنوز كه يك ليوان شير قهوه داغ جلويم گذاشت . روي فنجان حسابي كف كرده بود و بخار مطبوعي با عطر قهوه از آن بلند مي شد . سرم را بالا آوردم و براي اولين بار صورت جلوه را از نزديك ديدم. پوست سبزه با گونه هاي برجسته و يك بيني قلمي فرانسوي . بدون هيچ آرايشي . موهاي پر پشت و سياهش را كوتاه كوتاه كرده بود و به عقب شانه زده بود .
هميشه وقتي به صورت آدم ها نگاه مي كنم اول چشم هايشان را مي بينم . انگار چشمهايشان مي توانند يك جوري كمكم كنند تا بفهمم با چه جور موجودي سر و كار دارم . اما چشم هاي جلوه اين كمك را به من يكي كه نكرد. چشم هايش سياه است . نه خيلي كوچك و نه خيلي درشت . نه خمار و پر از عشوه . نه بدبين و شكاك و نه حتي مهربان و صميمي . گفت : بفرماييد. در جوابش همان لبخند هميشگي را زدم اما جواب لبخندم را نداد .
دختر قد بلند با شگفتي پرسيد :" جلوه چطوري راهش انداختي ؟" جلوه فنجان ديگري را روي ميز گذاشت و گفت : " شانسي" .
دختر قد بلند و دختري كه پشت ميز نشسته بودند بلند بلند خنديدند و يك كدامشان برايم توضيح داد كه "شانسي" از كلمه هاي معروف جلوه است و او همه كار هايش را همين طور شانسي انجام مي دهد . شانسي كليپ مي سازد . شانسي لوگو طراحي مي كند . سايت راه مي اندازد . صدا و تصوير ميكس مي كند. كارشناسي ارشد رتبه مي آورد و ...
و من همه اين مدت ماتم برده بود به صورت اين دختر و از خودم مي پرسيدم، چه چيز عجيبي در او هست ؟ شايد علت اين احساس عجيب اين بود كه صورتش هيچ آرايشي نداشت . يك جور سادگي تاكيد شده . سادگي با تشديد . چند وقت است كه يك صورت كاملا بدون آرايش نديده ام ؟ شايد هم علت اين حس عجيبم اين بود كه جواب لبخندم را نداده بود .
صداي خنده و بوي خوش قهوه يك نفر ديگر را هم از اتاق و از پاي كامپيوتربلند كرد و به آشپز خانه كشاند. يك لاغر و قد بلند ديگر اما خيلي شلوغ تر . بلند بلند آخرين خبر هاي كمپين را تعريف مي كرد و به غذا ها ناخنك مي زد . دست آخر هم خبراحتمال استعفاي وزير صنايع را داد و لب ورچيد : براي من قهوه نگذاشته ايد ؟
خرد كردن كاهو ها تمام شد و دور تا دور ظرف را پر از گوجه هاي خرد شده كردم.
جلوه همانطور كه در كابينت ها دنبال چيزي مي گشت پرسيد : يه قابلمه بزرگ ندارين ؟ كسي جوابش را نداد . هنوزنمي دانستم كدامشان صاحبخانه است . درست كردن سالاد تمام شده بود . جلوه گاز را روشن كرد . از پشت ميز بلند شدم و كنار گاز ايستادم . جلوه قابلمه اي را كه پيدا كرده بود بر انداز كرد و بالا آورد تا مقابل چشمانش و پرسيد : " به نظرت كوچيك نيست؟ " و ادامه داد :" مي خوام ذرت درست كنم" تا حالا ذرت درست نكرده بودم و طبعا نظر خاصي نداشتم . به جاي جواب همان لبخند شرمگين و فروتنانه قلابي را تحويل دادم . همين طور براي اين كه چيزي گفته باشم ، گفتم : من تا حالا توي خونه ذرت درست نكردم . چيزي نگفت . سكوت طولاني شد . گفتم :" جالبه !" جلوه داشت روغن و نمك را در قابلمه داغ شده مي ريخت . صدايم را بالاتر بردم و جمله ام را كامل كردم : " خيلي جالبه كه آدم با فعالان حقوق زنان در آشپزخونه آشنا بشه و ازشون آشپزي ياد بگيره " جلوه بسته ذرت ها را داخل قابلمه سرازير كرد . در قابلمه را گذاشت و جواب داد :" اتفاقا بچه هاي ما غذا هاي عجيب و غريب زياد بلدن ، درست كنن و هر بار كه دور هم جمع بشيم چند جور غذاي تازه هست كه تا به حال نخورده اي" . دستش را گذاشته بود روي در قابلمه . سرش را بالا آورد و راست توي چشم هام نگاه كرد . گفت :" از خودت بگو" انگار كه يك روانكاو، يك استاد ، يك دوست قديمي اين جمله را گفته باشد ، لبخند شرمنده ام را فراموش كردم . صدا هاي سرزنشگر و طعنه زن ، همه شان خفه شدند . فقط يك صدا بود كه حرف مي زد . صداي خودم . بي اين كه بلرزد . بي اين كه التماس نوازش را كند . تبديل شده بودم به يك آدم بالغ كه در زمان حال ايستاده است . حرف مي زند و تحليل مي كند. هيچ نفهميدم اين جلوه چطور بازي دردناك لبخند هاي شرمگينم را متوقف كرده بود . چشمها راست گفته بودند . صاحبشان آدمي نبود كه به اين زودي بتواني ادعا كني كه شناخته اي و او را در يكي از دسته بندي هاي ادمهايي كه مي شناسي بگذاري . نه! طبقه بندي اين دختر به اين راحتي ها نيست . و صدايم براي جلوه مي گفت و مي گفت . از آرزوهاي دور و محال . از زن هاي دور و برم . از زن بودنم . از جرقه هاي اميد . اميد به تغيير . تغيير براي برابري. از ياس ها . از فكر فرار . گذاشتن آنچه از تغيير آن ناتواني و گريختن . گريختن به جايي خارج از اين مرز پر گهر . صدايم اما خجالت كشيد كه از ترس هايش مستقيما حرفي بزند .
براي همين آن را به گردن دوستان خيالي ام انداختم و گفتم :" بعضي از دوست هام با اين كه دلشون مي خواد امضا كنند اما مي ترسن بعدا براي ادامه تحصيلشون مشكلي پيش بياد و مي ترسن كه ...." حرفم را قطع كرد و تكرار كرد : " مي ترسن!!! مي ترسن!!"
بعد ها خيلي فكر كردم كه چه حسي در صدايش بود . از ترس من و امثال من عصباني بود ؟ متاسف بود؟ ترس را تا به حال تجربه نكرده بود؟ نمي شناخت و از ترسيدن ما تعجب مي كرد؟
بعد ها خيلي سعي كردم بفهمم كه روي لب هايش چه بود وقتي كه مي گفت " مي ترسن " پوز خند بود ؟ زهر خند بود؟ لبخند تحقير آميزي بود يا شايد هم يك لبخند ساده بود و ترس ما او را به ياد اين جوك انداخته بود كه من بعد ها جايي خواندم و مضمونش اين بود :
آنها آمده بودند كه دانشجويان كمونيست ها را ببرند . من اعتراضي نكردم چون هيچ وقت طرفدار عقايد كمونيست ها نبودم . بعد آمدند كارگر هاي عيال واري را ببرند كه دخل و خرجشان با هم نمي خواند . من اعتراضي نكردم چون نه كارگر بودم و نه عيال وار. بعد آمدند زناني را ببرند كه مخالف قانون هوو داري بودند و حق طلاق مي خواستند من اعتراضي نكردم چون شوهرم مرد خوبي است و اهل اين حرف ها نيست از طرفي فهميده بودم كه آنها رحم ندارند . منطق ندارند و نمي شود با آنها در افتاد . بعد آمدند كه معتاد ها و خرده مواد فروش ها را تا سر حد مرگ كتك بزنند و ببرند . حسابي ترسيدم اما حتي وقتي هم كه شنيدم بعضي ها را اعدام كرده اند باز هم به چيزي اعتراض نكردم چون قضيه اي نبود كه به من مربوط باشد . بعد آمدند دختر هاي جواني را ببرند كه حجاب سفت و سختي نداشتند . با اين كه خودم هم همان لباس ها را مي پوشيدم اما اعتراضي نكردم ترسيده بودم مرا هم ببرند . سعي كردم بيشتر در خانه بمانم و لباس هاي زشت و نفرت انگيزي را كه آنها مي خواهند بپوشم تا دردسري پيش نيايد . تورم شد. بيكار و بي پول شدم . اجاره خانه ام سه برابر شد اما اعتراضي نكردم و سعي كردم صبور باشم چون هيچ چيزي ارزش اين را ندارد كه آدم خودش را با آنها در گير كند . يك روز آمدند در خانه مان تا مرا با خودشان ببرند. گفتند چون كه از ريخت من خوششان نيامده مي خواهند مرا ببرند . تعجب نكردم از اين كه كسي اعتراضي نكرد . همه ترسيده بودند .

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

زن سی ساله

18 ساله بودم که سوار اتوبوس حاجی آباد شدم. فقط 18 سال. سن کمی است که آدم پای آرزوهایش بایستد؟ نه؟
ده سال بیشتر است که این اتوبوس به سوی حاجی آباد می راند و من مسافر لال و بی دست و پای آن هستم. روی صندلی زهوار در رفته آن نشسته ام به انتظار یک معجزه . به انتظار یک نجات دهنده . یک نفر که بیاید و دیتم را بگیرد و ببرد با خودش به همان جا که باید . همان جا که سرزمین من است. یک نفر. یک نفر که همه حرف ها یم را بدون این که گفته باشم شنیده باشد. راز هایم را بدون این که اعتراف کرده باشم بداند. غصه هایم را بی هیچ نگاهی از چشم هایم بخواند . یک نفر. یک خدا . یک راهزن که مرا بدزدد و با خودش ببرد به خانه اش. به خانه ام . به سرزمین مادری .
ده سال بیشتر است که مسافر لال و بی دست و پای این نعش کش ام . خودم سوار شدم. با پاهای خودم . ترمینال کثیف و شلوغ بود. منتظر نماندم . اولین اتوبوسی را که به سمت حاجی آباد می رفت سوار شدم. پر بود از حاج آقا ها و حاج خانم هایی که بوی چربی جامد را می دادند. بوی روغن حیوانی . جوان تر ها بوی تند ادرار مانده و سیگار های ارزان قیمت می دادند و بوی شور عرق . خودم را چسبانده بودم به پنجره و زل زده ام به منظره بیابان . به سنگلاخ های بی پایان . پیرزنی که کنارم نشسته حلوا می خورد . هر از چند گاهی انگشتانش را در دهان پسرک نو پایی می گذارد که روی پاهایش نشانده . مو های بور و سیخ سیخ که به هم چسبیده اند. گونه های آفتاب سوخته . دست های کبره یسته و ترک خورده . چشم های درشت قهوه ای قی کرده و آب دماغ سبز رنگی که پشت لب ها خشک شده . حریصانه انگشت های پیرزن را مک می زند و حلوا را می بلعد . اتو بوس می ایستد . راننده دستمال یزدی را روی شانه اش می اندازد و پیاده می شود و پشت سرش همه مردان سیگار به دست . پیرزن رو به من و بی این که چیزی پرسیده با شم می گوید. خدا ذلیل کند کسی را که گازوئیل را کوپنی کرد.

زیر باران


امروز رفتم کنار دریا. بارون می اومد. اول نم نم و بعد شرشر . یک ساعت و نیم کنار دریا قدم زدم.
یادته تابستون های همدان زیر آفتاب داغ ظهر قدم می زدی. سلانه سلانه. آهسته آهسته . سایه ام را که زیر نور عمود خورشید کوچک و جمع و جور می شد می انداختم جلوی پاهایم .طوری که انگار همه دار و ندارم از دنیا همین یک دانه سایه باشد و بس . انگار؟
و زیر آفتاب داغ قدم بزن آهسته آهسته . بگذار تا تیغ آفتاب مستقیم به مغز سرت بتابد و یکراست همه نگرانی ها یت را ذوب کند و فکر هایی را که دوست نداری بسوزاند . طوری که هیچ اثری از آنها باقی نماند
این روز ها اما سایه ام را نمی بینم. آسمان ترییست این موقع سال ابری است اما باران تا دلت بخواهد یست. باران که ببارد روی سر و شانه هایت و گونه هایت را خیس کند تا تو آهسته آهسته زیر باران قدم بزنی و چشم بدوزی به قدن های خیست و باران دلتنگی هایم را بشوید و با خود ببرد
آهسته برو . سلانه سلانه . کار ساده ای نیست این همه زنگبار را زدودن . نیم بند انگشت هم بیشتر خاک نشسته است روی قشر خاکستری ات . گرد چرب و سیاه به این آسانی ها هم پاک نمی شود . این همه پلیدی و پلشتی از کجا آورده ای ؟ این مدت چه می خوانده ای ؟ چه می نوشته ای ؟ با چه کسی حرف می زده ای ؟ چه حرف هایی؟ چه فکر هایی که ذهنت این همه چاق و خرفت و ناتوان شده است؟
آرزوهایت کجاست که هیچ نشانی از آنها همراه نداری؟ کدام چراغ رابطه را روشن کردی؟ از کدام آینه نام نجات دهنده را پرسیدی؟ پس آخر تو دست هایت را کجا کاشته ای؟ این همه سال کجا بوده ای؟ چه می کرده ای؟ زیر باران آهسته قدم بردار . بگذار تا همه تنت را بشوید و غسل دهد . شاید از نو به دنیا آمدی . تولدی دیگر زیر باران . شاید ....

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

یک زن یک رسانه


با کلی درد سر بالاخره تونستم با لپ تاب نی نی فارسی تایپ کنم .این روز ها را بعد ها چه طور و با چه چیز هایی به یاد می آورم؟ صبح ها می روم کنار دریا و قدم می زنم حتی روز های بارانی .
جلوه گفته است : " هر زن باید یک رسانه باشد "
این روز ها به هر کس که می رسم می گویم :" سلام. روز به خیر. من یک رسانه هستم لطفا به حرف های من گوش بدهید. آیا شما تا به حال از کمپین یک میلیون امضا چیزی شنیده اید؟

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

. درس هايي كه مانده اند از همه ديروز ها و روي هم تلمبار شده اند



صبح شده بود . اين رو از سر و صداي همسايه فهميدم كه داشت بچه هايش را راهي مدرسه مي كرد. آخ باز صبح شد و همه اين درسهاي نخوانده از ديروز ارث رسيد به روز جديد . روز ها و فرداهايي همه مقروض ديروز
به خودم گفتم بلند شو و مثل يك انسان با پشتكار دوش بگير و برو سر درست اما درست وسط تصميم گرفتن خوابم برد . خواب ديدم كه بابا بزرگم مهمان خانه ماست و از درد شديد ناحيه تستيس شكايت دارد . مي خواستم معاينه اش كنم ببينم عفوني است يا تورشن پيدا كرده اما اجازه نمي داد . داشتم تست رو براي برادرم توضيح مي دادم كه به جاي من انجام دهد . مامان گفت ته حلقش رو هم نگاه كن . ته حلقش پوشيده از يك اگزوداي چرك و كثيف بود . تشخيص گذاشتم : ديفتري . مامان با ترس پرسيد : سرايت هم مي كنه ؟ ياد اين افتادم كه مامان كورتون مي خوره و نقص ايمني داره !!! در همين موقع مامان رو به جاي ويلچر سوار يك تراكتور بزرگ كردند و بردند به طرف يك درمانگاه . با نگراني پرسيدم چي شده ؟ دايي كه نمي دونم سر و كله اش از كجا پيدا شده بود جواب داد افتاده روي خونريزي ؟ پرسيدم : واژينال ؟ به جاي جواب دادن پرسيد : به نظرت مي تونه مربوط به مصرف ايندومتاسين باشه ؟
و من همه اش حواسم به جدول تشخيص هاي AUBبود
بيدار كه شدم ساعت ده بود .

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

زهرا بني يعقوب يا زهرا بني عامري ؟ مساله اين است

اين پست رو به خاطر دو دوست محترم مي نويسم كه در قسمت نظرات درخواست اطلاعات بيشتري را در مورد مرگ زهرا كرده بودند
يادم هست كه اولين بار يه وبلاگ خبر رو اعلام كرد . در چند سطر و خيلي خلاصه . وهمين خلاصه بودنش نمي دانم چرا اميدوارم كرد كه خبر شايعه باشد يا اين كه فقط يك "اقدام به خودكشي" باشد . يك خود كشي نا موفق مثل همين مريض ها كه هر روز خدا به اورژانس مي آورند . آدم هايي كه با خوردن جند قرص مي خواهند با اطرافيانشان حرف بزنند . محبتشان را التماس كنند يا در خواستي دارند يا اعتراضي
خبر خودكشي زهرا اما باز هم تكرار شد . از اين جا و آن جا . هيچ كس نگفت زهرا نجات پيدا كرد هيچ كس حرفي از خود كشي نا موفق نزد. صبح بود و به عادت هميشه موقع خوردن صبحانه داشتم خبر ها رو چك مي كردم . شايعه تاييد شده بود . كسي به اسم الماسي خبر را تاييد كرده بود كلمات اين آقاي الماسي در وبلاگ و نوشته ها تكرار مي شد : دانشجوي پزشكي ¸ جرم مشهود ¸ خود كشي با يك پرچم تبليغاتي
چاي سرد شده بود. ساعت جلو مي رفت اما روز برايم شروع نمي شد . فكرم را نمي توانستم جمع كنم . اين جور موقع ها خشم و بغض چنان گلويم را مي فشارند كه با همه ذرات تنم حس مي كنم كه بايد كاري كرد . چرا اين همدان بس نمي كند؟ چرا از زندگي ام بيرون نمي رود ؟ مگر نه اين كه همه خاطراتش را در گورستان ذهنم دفن كرده ام ¸ پس چرا باز جلو مي آيد ؟ با يك خبر تازه ¸ يك فاجعه جديد . همدان . خبر هايش هم مثل آب و هوايش سرد و سنگين اند
راه مي روم . مثل هر وقت كه تاب نشستن ندارم . حس مي كنم كه وقت گذشته است اما كاري بايد كرد . گوشي موبايل را برمي دارم . راه مي روم و تايپ مي كنم به زبان مسخره و الكن پنگليش و خبر را به هركسي كه در ليستم دارم مي فرستم . جواب هايي هم از اين و آن مي رسد . گوشي زنگ مي خورد . كساني مي خواهند بيشتر بدانند . دراين بين يكي از همكلاسي هاي سابق هم زنگ مي زند . مي دانم كه طرح اش را در استان همدان مي گذراند اما اين را نمي دانستم كه زهرا را از نزديك مي شناسد . برايم حرف مي زند . از زهرا مي گويد . از بهت و حيرتش و اين كه هنوز باور نكرده است خبر را . برايش از آنچه در گزارش ها خوانده ام مي گويم . از اين همه اشتباه و تناقض در خبر رساني گيج وعصباني مي شود . اشتباهاتي كه دست به دست هم دادند تا ماجرا وارونه جلوه كند
مي گويد : " زهرا بني عامري نيست . زهرا بني يعقوب است " و ادامه مي دهد
به او قول مي دهم كه حرف ها و توضيحاتش را در وب بگذارو با هم قراري مي گذاريم تا بعد از ختم زهرا با هم مفصل صحبت كنيم و اطلاعات دقيق تر و عكس زهرا را هم برايم بياورد
اجازه بدهيد همين جا ازاين اشتباهات جهت دار در خبري كه اول پخش شد و بعد ها به مرور اصلاح شد حرف بزنم
اول : زهرا دانشجو نبود . فارغ التحصيل بود . تفاوت بين اين دو حالت خيلي زياد است . دوران دانشجويي اوايل جواني است پر از سرگرداني و آشفتگي احساسي است . مشكلات درسي و كشيك هاي سنگين دوره دانشجويي را دارد . از همه مهم تر عدم استقلال مالي است
اما با فارغ التحصيل شدن . سن بالاتر رفته و آدم پخته تر مي شود و تصميم هاي احساساتي كمتر مي گيرد . از طرفي در آمد ماهانه ثابتي دارد كه او را از كمك خانواده بي نياز مي كند خصوصا كه زهرا " پزشك خانواده" بود و در منطقه محروم كار مي كرد بايد درامد ش بايد چيزي بالاي يك ميليون در ماه بوده باشد
دوم : زيركي كسي كه عبارت " جرم مشهود " را به كار برده است باعث شد هر كس به فراخور خودش تعبيري داشته باشد . خصوصا كه " به علت حفظ آبروي خانواده مرحوم از توضيحات بيشتر خود داري شد " شخصا خودم اين برداشت را داشتم : به همه زوج ها كه گير نمي دهند احتمالا يه لحظه هر دوشون داغ شده اند دور و برشون رو فراموش كردن و يه كاري كردن كه تابلو شده اند . نوازش دستي ¸ نزديك هم نشستن ي ( نزديك تر از آنچه سردار رادان براي زوج هاي ايراني تعيين كرده است ) ¸ شايد هم آرايش اش غليظ بوده يا مانتو كوتاه و.... يك وبلاگ نويس هم اين طور تحليل كرده بود : در پارك چه جرم مشهودي مي شود مرتكب شد؟ لابد يكي شان سر بر شانه ديگري گذاشته يا يك بوسه كوچك در خلوت ميان درختان كه ناگهان عزرائيل امربه معروف بالاي سرشان ظاهر شده . بعضي هم در تحليل هايشان جلوتر رفته بودند و فرض كرده بودند اين دو جوان در پارك چادر زده بودند و مامورين امنيت اخلاقي جامعه درست وسط عمليات فيزيولوژيك سر رسيده اند
سوم : اگر اشتباه نكنم در گزارش "روز" بود كه خانواده زهرا ساكن كردستان معرفي شدند . زمان خودكشي را هم بعد از اين كه پدر زهرا از كردستان راه افتاده بود تا به همدان بيايد اعلام كردند . نمي دانم اين فقط حس من است يا شما هم اين طور فكر مي كنيد؟ احتمال متعصب بودن و پابندي شديد به سنت ها در يك پدر ساكن كردستان بيش از پدري است كه ساكن تهران است . نا خوداگاه اين فرض در ذهن شكل مي گيرد كه زهرا خانواده خيلي متعصبي داشته است . در حالي كه طبق گفته هاي اين دوست نزديك زهرا ابدا اين طور نبوده است . خانواده زهرا دو فرزند بيشتر نداشتند . زهرا و برادرش . خصوصا كه رابطه زهرا و برادرش خيلي نزديك و صميمي بوده است . همكلاسي قديم من تعريف مي كرد كه" زهرا و برادرش هر روز با هم تماس تلفني داشتند و تلفن هايشان هم خيلي طولاني بود . برادر زهرا متاهل بود و من هميشه به شوخي به زهرا مي گفتم كه اگر شوهر من هم بخواهد روابطش اين همه با خواهرش گرم باشد من تقاضاي طلاق مي كنم . زهرا مي خنديد و مي گفت زن داداشم به اين تلفن هاي ما عادت دارد " قصدم از تكرار اين حرف ها خاله زنكي كردن نيست بلكه من مي خواهم بگويم : رابطه زهرا با خانواده اش در سطحي بود كه هر گونه نظريه "خودكشي از ترس يا شرم رو در روشدن با پدر خشمگين و متعصب" را رد مي كند
همكلاسي سابق بعد از ختم زهرا زنگ زد . صدايش گرفته بود و خسته ديگر رنگ ناباوري نداشت مي گفت كه بچه هاي ورودي مهر 77 دانشگاه تهران آمده بودند . همكارانش و حتي همكلاس هاي دبيرستانش . بچه هاي فرزانگان . از برادر زهرا ميگفت كه در برابر توصيه اكيد اطرافيان به پيگيري و شكايت گريسته و گفته است كه اين شكايت ها خواهرش را به او بر نمي گرداند . از پدر و مادر زهرا گفت كه در شوك و نا باوري بودند
از امضاي يك طومار براي دفتر رياست جمهوري و در خواست بررسي و پيگيري گفت . گفت و تلخ گفت كه چه فايده؟
از ناراضي بودن خانواده زهرا گفت راجع به مطالبي كه منتشر مي شوند و از من خواست كه اطلاعات بيشتري روي شبكه نگذارم و صبر كنيم ببينيم شكايت به كجا مي رسد
اين جا بود كه فكر كردم شايد سايت روز عمدا به جاي زهرا بني يعقوب از اسم فاميلي اشتباه بني عامري استفاده مي كند
نمي دونم نظر شما چيه اما فرض كنيد همين جا كه من نشسته ام و دارم اين مطالب رو تايپ مي كنم چند نفر آدم اراذل و اوباش واقعي بريزند داخل خانه و به من تجاوز كنند و بعد هم مرا خودكشي كنند و بروند . آيا من بعد از اين جريان مايه شرمساري خانواده ام هستم ؟ من نمي فهمم در اين فاجعه فاميلي" بني يعقوب" را بايد براي حفظ آبرو مخفي كرد و جعل كرد يا مثلا فاميلي" الماسي" را ؟ دوستان عزيز باور كنيم . مدت هاست كه ديگر به همه زوجها گير مي دهند . تابلو و غير تابلو ندارد . همه دختر ها و زن ها مشكل دار هستند . روسري و مقنعه ندارد . بلند و كوتاه ندارد . مدت هاست كه ديگر هيچ كجا امن نيست حتي بازداشتگاه ها . هر كجا كه هستي باشي هر لحظه منتظر باش كه يك معروف تو را مفعول كند . مرد و زن هم ندارد . مدت هاست كه سر ها بالاي دار مي رود . قاتل و مقتول هم ندارد . از شرم اين روزگار كه ساخته دست خود ماست همه مان بايد اسم و فاميل هايمان را پنهان كنيم . جعل كنيم . دروغ بگوييم . دكتر و بي سواد هم ندارد. كسي نبايد بداند ما در اين روزگار به دنيا آمديم . زندگي كرديم و چه بر سر مان آمد و بي صدا در خفا گريستيم و نگفتيم

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

شايد فردا نوبت من باشد يا شما



زهرا بني يعقوب . دكتر زهرا بني يعقوب . پزشك عمومي . متولد بيست و پنج مهر پنجاه و نه . ورودي مهر ماه 77 دانشگاه تهران . مجرد . ساكن تهران . فرزند پدري كه از زندانيان سياسي در رژيم سابق بوده است . و دكتر زهرا بني يعقوب بنا به قانوني كه سالهاي زندان پدر را معادل امتياز " آزادگي " به حساب آورده است از قانون خدمت اجباري پزشكان در مناطق محروم معاف بوده است اما پس از مدتي كه از فارغ التحصيلي اش مي گذرد با توجه به اين كه عملا امكان اشتغال پزشكان جوان در تهران و شهر هاي بزرگ وجود ندارد همراه دوست دوران تحصيل خود هانيه عازم رزن در استان همدان مي شود و مدت سه ماه در روستاي از توابع رزن مشغول به كار مي شود . پس از مدتي محل خدمت خود را به روستاي " سيس" از توابع قروه سنندج تغيير مي دهد . روز پنج شنبه يك روز پيش از عيد فطر در پارك مردم روبروي دانشگاه بو علي سيناي همدان به جرم همراهي با پسر جواني به اسم حميد بازداشت مي شود . به بازداشت گاه منتقل مي شود به مدت بيش از 48 ساععت در بازداشت مي ماند و دو روز بعد جسد حلق آويز شده وي در بازداشت گاه پيدا مي شود كه مسوولان ادعا دارند خانم دكتر با استفاده از يك پرچم تبليغاتي اقدام به خود كشي كرده است
از دكتر پ. م همكار و هم اتاقي دكتر زهرا بني يعقوب در مدت سه ماهي كه زهرا در رزن بوده مي پرسم : زهرا چه طور دختري بود ؟ افسردگي يا مشكل خاص رواني نداشت ؟ سابقه اقدام به خودكشي چه طور ؟ محكم جواب مي دهد : نه و ادامه مي دهد كه زهرا هم مشكلات و در گيري هاي معمولي همه ما را داشت . خانواده اش موافق نبودند كه دور از خانه كار كند و زهرا به اصرار خودش و براي اين كه بتواند حقوقي داشته باشد اين جا آمده بود . همراه با هانيه بودند كه هر دو فارغ التحصيل دانشگاه تهران بودند . البته اين اواخر روحيه اش خيلي هم بهترو شاداب تر شده بود از فروردين ماه با يكي از گوينده هاي راديو به اسم حميد آشنا شده بود و قرار بود با هم ازدواج كنند
مي پرسم رابطه شان با هم در چه سطحي بود و توضيح مي دهم كه در خبر ها گفته شده كه به جرم مشهود در پارك بازداشت شده اند
دكتر پاسخ مي دهد : رابطه شان خيلي عاشقانه و احساسي بود . حميد استخدام صدا و سيماي تهران بود و شنبه شب ها ساعت دوازده در راديو فرهنگ يك برنامه ادبي را اجرا مي كرد كه زهرا شنونده پر و پا قرص اين برنامه بود و اين راديو گوش دادن او در پانسيون هميشه موضوع شوخي بچه ها با زهرا بود . حميد جمعه ها در همدان يك برنامه راديويي را كارگرداني مي كرد و مجبور بود پنج شنبه ها از تهران به همدان بيايد و معمولا سعي مي كردند در اين فاصله كوتاه هم ديگر را ببينند . قرار هايشان هم هميشه در پارك بود
زهرا واقعا حميد را دوست داشت و از وقتي با او آشنا شده بود روحيه اش خيلي شاد تر بود . حميد هم از اين تيپ هاي هنري بود و اين طور كه زهرا تعريف مي كرد خيلي احساساتي بود و هر دو قصد ازدواج داشتند تنها ترس زهرا اين بود كه مبادا خانواده اش به خاطر تحصيلات پايين تر حميد خيلي راضي به اين ازدواج نباشند
مي پرسم خانواده دكتر بني يعقوب چه طور خانواده اي هستند ؟ آيا مذهبي و متعصب هستند ؟ آيا اين احتمال ضعيف وجود دارد كه خانوم دكتر از ترس رو در رو شدن با پدرش در بازداشتگاه اقدام به خود كشي كرده باشد
جواب مي دهد : خانواده زهرا بر خلاف گزارشي كه منتشر شده ساكن تهران هستند نه كردستان . زهرا يك برادر دارد كه ازدواج كرده است اما رابطه اش با زهرا خيلي خوب و صميمي بود و هر روز با هم تماس تلفني داشتند و من خيلي خيلي بعيد مي دانم كه برادر ايشان رحيم بني يعقوب از آشنايي زهرا و حميد بي خبر بوده باشد به خصوص كه زهرا در حال زمينه چيني بود تا خانواده اش را به خانواده حميد آشنا كند
در ضمن اين طور كه از اظهارات رحيم پيداست در مدتي هم كه زهرا در بازداشت گاه بوده است با ايشان تماس تلفني داشته است اما اين تلفن با تا خير بوده است و حد اقل مدت بيش از يك روز تماش زهرا با خانواده قطع بوده است كه مسوولان زندان ادعا مي كنند خانم دكتر با اصرار خودش مانع تماس با خانواده شده است
باز مي پرسم دكتر زهرا بني يعقوب چه طور آدمي بود و توضيح مي دهم كه در بعضي خبر ها علت بازداشت بد حجابي و آرايش غليظ عنوان شده و در بعضي ديگر طوري با گوشه و كنايه حرف از لزوم حفظ آبروي خانواده مرحومه به ميان مي كشند انگار كه خانم دكتر را در پارك روبروي دانشگاه در حالي دستگير كرده اند كه برهنه بوده و
عصباني مي شود و وسط حرفم مي پرد و مي گويد : اين ديگه خيلي بي شرفي است اين را به هر كسي كه زهرا را براي يك بار هم ديده باشد بگويي باور نمي كند . زهرا كاملا يك دختر مذهبي بود . هميشه مانتوي بلند و مقنعه سر مي كرد و اين بحث هميشگي من با او بود كه اصرار داشتم اگر كمي مقنعه اش را عقب ببرد و كمي آرايش كند خيلي خوش تيپ تر مي شود اما زهرا هيچ وقت حرف من را قبول نمي كرد و مي گفت كه حميد مرا همين طوري ديده و مي داند كه من هميشه همين طور هستم . باز هم مي گويم و تكرار مي كنم زهرا يك دختر كاملا مذهبي و مقيد بود و اين نهايت بي شرافتي است كه بخواهند بازداشت او را و خون ريخته او را اين چنين لوث كنند . زهرا فارغ التحصيل دانشگاه تهران بود . پزشك اين مملكت بود جزو باهوش ترين و درس خوان ترين بچه هاي نسلي بود كه سال 77 كنكور دادند . خانواده زهرا به او افتخار مي كنند. همه مريض هايش به او افتخار مي كنند . همه مردم روستاي دور افتاده سيس و همه ما كه همكاران او بوديم به او افتخار مي كنيم . كساني كه جهت حفظ آبروي زهرا و خانواده اش از گفتن كامل حقيقت طرفه مي روند كاش به فكر آبروي نداشته خودشان باشند و اجازه دهند يك دادگاه بي طرف به شكايت خانواده زهرا رسيدگي كند
مي پرسم شايعه ديگري كه هست اين است كه ماموران از پيش قصد بازداشت خانم دكتر را داشته اند و طي مدت بازداشت چندين بار به او تجاوز كرده اند و دست آخر او را كشته اند . نظر شما چيست
مي گويد فقط يك دادگاه قانوني حق اظهار نظر در اين مورد را دارد . اما چيزي كه هست برگه معاينه پزشك قانوني را همكاران خودمان ديده اند و در اين برگه قيد شده كه "ها يمن" زهرا سالم بوده است. البته اگر در صحت اين معاينه شك نكنيم
اولين خبري كه از زهرا به ما دادند اين بود كه با ملحفه خودش را خفه كرده است و بعد از مدتي گفتند با يك پرچم تبليغاتي خودش را حلق آويز كرده است . زهرا اندام چاقي داشت كه هميشه در حال رژيم گرفتن بود راستش را بخواهيد حلق آويز كردن آن اندام او آن هم فقط با يك پرچم تبليغاتي چندان كار ساده اي هم به نظر نمي رسد نمي دانم در آن 48 ساعت لعنتي بر او چه گذشته است اما اين همه خونسردي و بي خبري همكاران پزشك و مردم در مورد مرگ فجيع همكار و دوست عزيزم به همان اندازه به من شوك وارد مي كند كه مرگ ناگهاني او
بيست و پنجم مهر ماه تولد زهرا بود . بيست و هشت ساله مي شد . اما نشد امسال بيست و ششم مهر در تهران برايش مجلس ختم گرفتند
آدرس مجلس ختم دكتر زهرا بني يعقوب : ميدان خراسان . خاوران . انتهاي اتابك . مسجد حسيني . ساعت 4 تا 6
شايد فردا نوبت من باشد يا شما

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم

خيلي داغونم . خودم رو گم كردم . مدت هاست . بازي هميشگي زندگي ام رو دارم تكرار مي كنم . عاشقانه و با شور و شوق جذب "آ" مي شوم و خيلي زود هم ازش سر خورده مي شوم و مي رم سراغ " ب" اما اون هم مدت زيادي طول نمي كشه
انگار روح زندگي رو گم كردم . بد جوري دارم در جا مي زنم
بذار دوباره بنويسم " روح زندگي رو گم كردم " تا بعد توضيحش بدهم
اداي فمنيست ها رو در ميارم . اداي كسي رو كه دغدغه هاي اجتماعي داره . از ديدن عكس اعدامي ها آشفته مي شم و با يه جور عصبيت هيستريك مطلب مي نويسم و مي ذارم روي وبلاگ . بعد دم به دقيقه مي رم چك كنم ببينم چند تا كامنت رسيده ؟ چند نفر خوندن ؟ توي بالاتريت چند تا مثبت گرفته ؟
اما همه احساس مسووليت اجتماعي و جسارتم موقع نوشتن اسمم زير مطالب براي سايت " تغيير براي برابري" ته مي كشه . توي جلساتشون ميرم نصفه و نيمه و امضا هم كم و بيش جمع مي كنم اما خودم رو توجيه مي كنم كه بذار اول تخصص بگيرم و براي خودم پرونده درست نكنم . نكنه يه روز همين كار هاي كوچيك براي ادامه تحصيلم مشكل ايجاد كنه !! آره ادامه تحصيل از همه چيز مهم تره
از اون طرف نوبت درس خوندن كه مي رسه .....جونم در مياد يه صفحه بخونم . صد جور برنامه ريزي مي كنم و دست آخر همه برنامه ها به باد مي رن . همه اهداف تعيين شده رو بي خيال مي شم . نتيجه تست هام افتضاح در مياد و روز ها مثل برق و باد مي گذرند . استرس مي گيرم . معني استرس داشتن اين است كه " مي خواهم اما نمي توانم" . وقتي كاملا به اين نتيجه رسيدم كه" نمي توانم" بعد بايد خودم را توجيه كنم كه آيا اصلا ارزشش رو داره؟ روان پزشك شدن و يك عمر فلوكستين و نور تريپتيلين براي ملت تجويز كردن . اصلا از كجا معلوم كه خودم دپرس نشوم؟ اين بزرگ ترين ترس من است براي همين هم خيلي زود تصميم مي گيرم شروع كنم به لذت بردن از زندگي چطور است يه جمع دوستانه داشته باشيم و بگيم و بخنديم ؟ دوست هاي ني ني چطور هستند ؟ مخصوصا اون چاقالوهه كه كلي فيلم ديده و خيلي قمپوز هاي فرهنگي از خودش در مي كند . بايد آدم جالبي باشه . آخ سينما !! چند وقت است كه فيلم خوب نديده ام ؟ اصلا چند وقت است كه فيلم نديده ام ؟ دوست هاي ني ني ميان خونه ما . يكيشون از كانادا يكي از لندن . همشون دكتر . همه با كلاس . از وقتي هم كه مي شينن دارن راجع به سينما و دين وسياست بحث مي كنن . از صبح كه از خواب بيدار شدم آشپزخونه بودم . ته چين . لازانيا . خوراك مرغ سوپ .سالاد . و بعد دوش گرفتم . آرايش زياد ممنوع . لباس ناراحت و كفش پاشنه بلند ممنوع . نمي خوام امشب در نقش يه "كد بانوي ميزبان" برم . مي خوام توي بحث ها شركت كنم . دلم مي خواد همه بدونن كه چه متفكر بزرگ و كشف نشده اي هستم . اما تا بيايم بنشينم يكي تشنه اش مي شود . ني ني ميگه بهتره شربت بديم . شربت ها را كه مي خورند . چاقالوهه شروع مي كنه به سرازير كردن سيلي از اصطلاحات آي تي در اتاق پذيرايي. حوصله ام سر مي رود . با خودم فكر مي كنم شام را اگر بدهيم ..... حرف ها را نصفه نصفه مي شنوم . مدام در حال رفت و آمد به آشپزخانه ام . غذا مي خوريم . لازانيا زيادي شور شده . به همه لبخند مي زنم . ني ني حوصله ندارد . چاقالوهه از ته چين ايراد فني مي گيرد كه چرا استخوان دارد . ني ني چيزي نمي گويد . و من با حسن نيت تومورال از تذكر به جايش تشكر مي كنم . همه دارند راجع به اشپزي حرف مي زنند . خيلي خب حالا نوبت من است كه توضيحات جامعي راجع به نظرات فمنيستي ام بدهم كه كسي تعارف مي كند . تا جواب تعارفش را بدهم بحث عوض شده . اين لازانيا چرا اين قدر شور شده ؟
ضرف ها بايد جمع شود . يك دور قهوه مي چسبد . چند نفري چاي را ترجيح مي دهند . سعي مي كنم در بحث ها شركت كنم . اما حقيقتش اين است كه مجالش رو پيدا نمي كنم و كمي بعد هم به كلي انگيزه ام رو از دست مي دم وقتي كه تمام بحث معطوف به جد و آباد هنر پيشه ها مي شه و فيلم هاي اكشن و جلوه هاي ويژه
چاي بايد دم كشيده باشه . خسته ام . دلم خواب مي خواهد
بعد از رفتن مهمان هاي خيلي خيلي فرهنگي و خيلي سينمايي مان روي تخت دراز مي كشم . ني ني مي گه بيا با هم ظرف ها رو بشوريم . نمي تونم . دلم مي خواد بخوابم حس مي كنم بد جوري عنان زندگي از دستم دررفته . ني ني ناراحت است . كجا سوتي داده ام ؟ صداي شستن ظرف ها مي آيد . خسته ام ! چه كسي بود گفت كه دور هم چمع شويم ؟
يك چيزي را گم كرده ام . مي دانم يك چيزي كه معني همه زندگي ام بوده است
من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي نوري
ريگي
لبخندي

پنجشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۶

طاقت بياور هموطن

به خاطر تو مي نويسم هم وطن به خاطر تو كه مردان نقاب پوش تو را بر روي تختي به پشت خوابانده اند و ميزنند . دست بالا مي رود تا آن جا كه بتواند و فرود مي آيد با همه تواني كه دارد . انگار هر چه محكم تر بزند تو را "هم وطن" و"ما" را همه هم وطنان تو را زود تر و زود تر به رستگاري در آسمان ها خواهد رساند . شلاق كه بر تن تو مي نشيند و گوشت وپوستت را مي درد انگار كه بر مغز استخوان هاي من فرود مي آيد هم وطن تاب بياور . به ياريت خواهم آمد. قامتم را در برابر تن پاره پاره ات سپر مي كنم. در كنارت مي مانم و شانه هايم با شانه هايت زير رگبار تازيانه ها خم مي شوند . اين جا خاك من و توست . طاقت بياور هموطن

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۶

خدايا اين چه نفرين تلخي است كه در اين تصاوير گرفتار شده ايم ؟



هزار روز است كه مي خواهم پستي به طنز بنويسم اما قدرتش را ندارم . كافي است نيم چرخ كوتاهي بزنم در اخبار و سايت ها تا ته مانده همه توش و تواني كه براي نوشتن طنز جمع كرده ام بر باد برود
خبر پشت خبر . هجوم تصاوير . آوار شدن مقالات و تفسير ها و آمار ها بر سر . كوبيدن قلب به قفس سينه و بي تاب شدن اشك ها براي جاري شدن
تصوير دانشجويان با دست هاي بسته و چشم بند ¸ پشت ميز بازجويي كاش سيلي نزند . يا اگر ميزند كاش سيلي را محكم نزند . يا اگر محكم مي زند خدا كند دست بازجو سنگين نباشد . يا اگر دست بازجو سنگين است خدا كند كه استخوانهاي آن جوان نشكند . خدا كند كه تاب بياورد و قامتش زير ضربات كابل تا نشود . ويا اگر همه استخوانهاي بدنش را هم خرد مي كنند باز خدا كند تا حرف ركيكي نشنود كه روحش را بخراشد و اين خراش روح اورا تا دم مرگ مثل يك خوره در انزوا بخورد و متلاشي كند . خدا كند مردان بند 209 اوين به تن جوان آنان توهيني نكنند كه خون در رگان شان سرد شود و درد هايشان را ديگر نتوانند بگريند . نتوانند فرياد بزنند
كاش كسي به من بگويد معني" شكنجه جنسي دانشجويان دربند" چيست كه اين روز ها شده نقل همه سايت هاي خودي و غير خودي ؟؟ كاش كسي برايم مي گفت چه نفرين شومي اين سه كلمه را كنار هم مي نشاند و اصلا اين سه كلمه به هم چه ارتباطي دارند : شكنجه ؟ جنسي؟ دانشجو ؟
خدايا به همه آن تن هاي جوان رحم كن . رحم
تصوير دخترك تپل وزيبايي كه پيراهن و شلوار سرخابي پوشيده ¸ در صف اول تماشاچيان اعدام در ملا عام ¸ كاش . كفش دوزكي ¸ پروانه اي ¸ چيزي حواس اين دختر 5 ¸6 ساله را پرت كند تا دست و پا زدن محكوم و آخرين نفس هايش را نبيند . يا اگر ديد¸ كاش ضجه ها و زوزه هاي مادر اعدامي را فراموش كند . اي كاش هيچگاه آنچه را كه ديده است به خاطر نياورد . كاش كابوس اعدام و خفه شدن و خفه كردن رهايش كنند . كاش امشب خواب ديگري ببيند. خواب يك عصر تابستاني را كه يك لباس سرخابي پوشيده و دست در دست پدر و مادرش به پارك و باغ وحش رفته . طاقتش را ندارد براي او خيلي خيلي زود است كه بفهمد دنيا چه باغ وحش مهيبي است !! مي ترسم دخترك از ترس" قرباني" شدن "جلاد" شود !! مي ترسم از بيست سال بعد كه قاضي اجراي احكام شود و تفريح مورد علاقه اش كوبيدن سنگ بر سر محكومان بي گناه باشد
تصوير جعفر كياني ¸ پس از اجراي سنگسار كه هنوز زنده بود ¸ كاش شادي صدر بس كند و بگذارد در آرامش ناداني خود بمانيم و بميريم و نخوانيم كه جعفر كياني پس از سنگسار در حالي كه گوش و بيني و صورتش له شده بود هنوز زنده بود و وقتي پزشك قانوني زنده بودن او را تاييد مي كند ¸ آقاي ... با يك بلوك سيماني بزرگ بر سرش مي كوبد و كار را تمام مي كند . دست نگه دار ديگر كافي است شادي . طاقتش را ندارم
تصوير خندان آقاي حداد عادل ¸ با لباس تركمني پيشكشي هموطنان تركمن صحرا
شهر در امن و امان است. همين و ديگر هيچ

پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶

!! خدا كند همين طوري باشد



وقتي نمي تونم بنويسم يعني يك جاي كار اشكال دارد حالا سه روز ميشه كه از حاجي آباد برگشته ام اما هنوز چيزي ننوشته ام . اين دفعه دو شيفت را پشت سر هم بودم . 14 روز كه جز 5 روز مجبور شدم بقيه اش رو 24 ساعته كشيك بدم . صبح تا ظهر كه اصلا نمي فهميدم چه جور مي گذشت بس كه شلوغ بود . مريض ها از سرو كول هم بالا مي روند و هر از چند گاهي با همديگر و يا با منشي دعوايشان مي شود و سر و صدايشان بالا مي گيرد . بعد از ظهر مثلا قرار است كه فقط مريض هاي اورژانس ببينيم اما جوك قضيه اين جاست كه هر بار بايد خودت لباس بپوشي وبروي ببيني مريض اورژانس هست يا نه؟
عصر ها هم از ساعت 4 و 5 كه گرماي هوا قابل تحمل تر مي شود باز درمانگاه پيك ميزند تا ساعت 9 و 10 شب . شب ها هم همان قصه مريض هاي اورژانس است كه در بهتزرين حالت تا صبح دو سه بار و گاهي هم كه بد شانس باشي 10¸ 12 باربيدارت مي كنند
دفعه اول كه حاجي آباد رفته بودم براي ساعت مبادا دو تا كتاب خريده بودم كه اگر خيلي بهم بد گذشت بتونم خودم رو با "همه نام ها" و "دودنيا" آروم كنم . هر دوتا كتاب ها رو خوندم اما حاجي اباد هم چندان شرايط جهنمي نداشت
دو دنيا براي گلي ترقي معني زماني مي دهد . يعني دنياي گذشته و دنياي حال . دودنيا اما براي من معني جغرافيايي مي دهد . يك دنيا در جنوبي ترين نقطه استان فارس . در شهري به اسم حاجي آباد در دل كوير . يك دنيا هم در همين خانه اي كه هستم با آشپزخانه و مبلمان آشنايش و كتابخانه و كامپوترم
واقعا كه دو دنياي كاملا متفاوت هستند . اينجا تنها هستم و تا هر وقت هم كه بخواهم مي توانم تنها باشم . وقتم دست خودم است . كاري نيست كه مجبور باشم انجام بدهم . مي تونم هر قدر دلم مي خواد فيلم ببينم يا كتاب جديدي بخرم
اما حاجي آباد كه هستم حتي براي دوش گرفتن هم وقت ندارم . يك اتاق بزرگ كه با كولر گازي خنك خنك مي شود دارم اما اين اتاق يك آيفون دارد كه هر لحظه ممكن است به صدا د ر بيايد . صبح و شب و نصفه شب هم ندارد مريض ها هم تا دلت بخواهد متنوع . مسموميت ¸ عفوني ¸ قلب ¸ پوست ¸ اطفال ¸ ترومايي و
اين تنوع مريض ها را دوست دارم و تنوع موقعيت هايي كه در آن قرار مي گيرم . از صبح تا شب به قدري برخورد با آدم هاي جور واجور پيش مياد كه ذهن خسته ام كمتر فرصت تحليل و بررسي شان را پيدا مي كند . برخورد با مردمي با فرهنگي متفاوت و وارد عميق ترين لايه هاي زندگي شان شدن . زنان و مردان حاجي آبادي براي خريد يا تعارف تكه پاره كردن و مهماني به درمانگاه شهيد باروني نمي آيند
گاهي مادري است كه نوزاد تب دارش را در حال تشنج روي دست گرفته و از ترس نزديك است كه قبض روح شود . گاهي چند پسر كه پدر پير و مچاله شان را آورده اند تا من صداي ناله اش را ببرم كه آنها راحت بخوابند . ناله هاي پدر پيري كه تنش خيس از عرق سرد است و فرياد مي زند : سوزن خلاصي ¸ سوزن خلاصي
در نوار قلبش اس تي هاي الويت را كه مي بينم شروع مي كنم به اردر دادن هاي شفاهي بلند بلند به پرستار ها و اين كه هر چه سريعتر آمبولانس آماده اعزام شود . پسر بزرگتر در مقابل چشمهاي حيرت زده من انگشت مي زند و رضايت مي دهد كه پيرمرد را با خودشان به خانه برگردانند . حوصله رفتن تا داراب را حتي با آمبولانس آماده ما ندارند . صداي پيرمرد هنوز در گوشم هست : سوزن خلاص
در حاجي آباد سكوت كمتر پيش مي آيد . در اين شهر سينما يا باشگاه ورزشي نيست . وقتي يك تصادفي مي آورند همه مردم فاميل مريض در محوطه اورژانس جمع مي شوند . همه هم با هم شروع مي كنند به اظهار نظر و تعبير و تفسير . اوايل مريض ديدن با اين همه تماشاچي علاف برايم سخت بود اما خيلي زودتر از آنچه فكر مي كردم عادت كردم
عادت كردم به دعواهاي مادر شوهر و عروس بر سر سقوط از ارتفاع نوزاد ¸ برسر آسپيره كردن جسم خارجي بچه نوپا
عادت كردم به جيغ ها و فرياد هاي مريض هاي هيستريك و فيلم و سريالهاي تكراري شان . وقتي كه خود را از تخت پرت مي كنند پايين و خر خر كردن هايشان و چنگ زدن اطرافيان و وحشت همراهان كه از آرامش من عصبي مي شدند
ديدن دختر هاي نوجوان در اولين منس هايشان كه با هيچ شوخي نمي شود قيافه ماتم زده شان را خنداند و پسر هايي كه براي معاينه و امضاي فرم نظام وظيفه آمده اند و گيج اند و مدام دور و برشان را با حيرت نگاه مي كنند و دفترچه نظام وظيفه را ورق مي زنند
تازه عروس ها و تازه داماد ها ¸ مادر ها و پدر هاي جوان
خلاصه اين كه اين قدر حرف براي گفتن دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم . يه موقع از قول يه نويسنده شنيدم كه هيچ شغلي به اندازه پزشكي نمي تواند به يك نويسنده براي يافتن سوژه هايش كمك كند . گوش شيطون كر! خدا كند همين طوري باشد