دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

اصلا این فیلم را به عقب برگردان


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند، بهتر است
به دنیا نیاید، بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
اصلا این فیلم را به عقب بر گردان
آنقدر که پالتویِ پوستِ پشتِ ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرنده گان دوباره بر زمین
زمین؟ نه! به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید
در آیینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت !
(گروس عبدالملکیان))

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

"مثل "بيست تمام



همه عمر از اين كه چيزي رو با تمام وجود بخوام و نداشته باشم ا ش مي ترسيدم . مثل بلايي كه امشب داره سرم مياد .
تميز كردن خونه چقدر طول كشيد ؟ و شستن ظرف هاي يك هفته . يك هفته نه ! هشت روز و نه ساعت تمام . مثل بيست تمام . اگه ني ني بود من فقط غذا درست مي كردم . چند جور غذا و سالاد رو با هم شروع مي كردم و تموم آشپزخونه رو به هم مي ريختم . اون اوايل مدام به آشپزخونه سرك مي كشيد و ازم مي پرسيد : " عزيزم اگه كاري از دست من بر مياد بگو انجام بدم " اما حالا بدون اين كه بپرسه خودش مي ره سراغ جارو برقي و تي . و ظرف يك ساعت در حالي كه خيس عرق شده كف خونه رو برق مي اندازه . دست آخر هم با يه دستمال و شيشه پاك كن همه ميز ها و دكور هاي خونه رو گرد گيري مي كنه .

اما حالا ني ني نيستش . من تنها هستم و به خاطر همين يه جور غذا بيشتر نتونستم درست كنم : كشك بادمجون با سير و نعنا داغ !! اعتراف مي كنم تا همين امروزو همين لحظه به هيچ وجه نمي دونم كه بادمجون ترش است يا مثل چاي تلخ يا بي مزه مثل سيب زميني . در بچگي احتمالا يك بار چشيده ام و اين قدر از مزه آن حالم به هم خورده كه هيچ وقت نخواسته ام اون تجربه رو تكرار كنم .
اما حالا كشك بادمجون درست مي كنم كه بيا و ببين . البته خودم كه اصلا نمي تونم تصور كنم دارم چي چي درست مي كنم . شبيه نقاشي كردن يه نا بينا است. اما ني ني مي گه خوش مزه درست مي كنم . فكر كنم ني ني اين قدر كه بادمجون دوست داره هرچقدر هم كه بد درستش كنند باز هم با لذت مي خوره و ميگه " به به !! مرسي ي ي

البته دسر يه سورپريزه . برام نوشته بود يه كادو برات خريدم اولش حرف" ر" است و بد جوري گذاشتم سر كار. من هم براي اين كه تلافي كنم برايش نوشتم كه برات يه چيزي آماده كرده ام كه دو حرف اولش يه حرف زشت و بي تربيتي است اما تو خيلي دوست داري . و واقعا هم" انار" خيلي دوست داره .
تصوير سرخي دونه هاي انار در يه ظرف بلور هميشه صحنه هاي عروسي خوبان مخملباف رو براي من تداعي مي كنه
ولي خوشبختانه و باز هم خوشبختانه ني ني هيچ وقت جنگ نرفته كه پي تي اس تي بشه
تميز كردن خونه رو سمبل كردم و دوش گرفتم . و حالا از وقتي كه لباس پوشيدم و موهام رو سشوار كردم اين حس لعنتي ته دلم پيدا شده . شايد هم از همون موقع كه فهميدم پروازش يه ساعت تاخير داشته. آخه فقط خودم هستم كه مي دونم اين دقيقه هاي آخر چه عذابي مي كشم از اين كه مي خوام داشته باشمش و بايد صبر كنم . مي خوام همين لحظه كنارم باشه و اون تا دو ساعت ديگه نمي تونه بياد. در سرگرداني كانالهاي ماهواره نمي تونم نداشتنش رو فراموش كنم . تلوزيون ضرقامي هم چنان اراجيفي داره پخش مي كنه كه بد تر آدم رو عصبي مي كنه. همه چراغ ها رو خاموش مي كنم و پتو را روي صورتم مي كشم اما تصور اين كه وقتي بياد خوابم برده باشه نمي ذاره با همه خستگي بخوابم. بلند مي شم و دور خودم مي چرخم. چه كسي كامپيوتر را روشن كرد چه كسي باز صدا زد سهراب . كفش هايم هم همين جاست در همين نزديكي لاي همين وب ها بايد باشد و اين آخرين سنگر من است

مي نويسم پس آرامش دارم هرچند كه مي دانم همين بي طاقتي ها و همين بي تابي ها بايد عشق باشد

همين الان ني ني زنگ زد و گفت كه فرودگاه امام است و تا نيم ساعت ديگه در بغل من

فقط مي خواستم اين نتيجه رو بگيرم كه گاهي چقدر زناشويي محتاج اين مي شود كه بداني چقدر و چقدر و چقدر دوستش داري

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

قصه اي كه خواهم نبشت




اگر قدم هايم را استوارتر بر زمين بفشارم هيچ تند بادي نخواهد توانست كه از جا بجنباندم . گيرم كه شب توفان باشد و گردابي چنين و چنان هايل . گيرم كه دنيا به يك باره خالي شده باشد از هر بهانه اي و هر دل خوشي كوچكي ....... گيرم كه نيمي از عمر گذشته باشد به دريغ . گيرم كه زنده باشم و به نظاره نشسته باشم اين قصه ملال آور را
باش تا ببيني برخاستنم را از خاك و قامتم را كه سر بر آستان فلك بسايد . باش تا بودنم را ببيني كه چگونه از سر سطر خواهم نوشت قصه اي را كه هيچ شهرزادي در دل هيچ شبي در گوش هيچ سلطاني زمزمه نكرده باشد .
همان قصه اي كه بدنيا آمده ام فقط براي اين كه آن را بنويسم . نفس مي كشم . عاشق مي شوم . رنج مي برم و جستجو مي كنم به اين اميد كه در اين سعي ميان بود و نبود سياه مشق هايم گران بار ترشده باشد
,باش تا ببيني آن روز كه قلم در دست بگيرم و از سر سطر بنويسم

یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۵

از طرف جنگجويي كه نجنگيد اما شكست خورد

اين يكي از ايميل هايي است كه داداشي كوچيكه برايم فرستاده كسي كه من شخصا اعتقاد دارم ساختار شخصيتي و مكانيسم هاي رواني اش به من كه خواهر بزرگترش هستم خيلي شبيه است
برايش شادي و موفقيت و همه لذت هاي دنيا را آرزو مي كنم

تنهايی... تنهايی... و فقط تنهايی . شايد اين تنهايی است كه انسان را می سازد . شايد كه آدم بايد در تنهايی خود غرق شود ، شايد در خود غرق شود ، و شايد... و شايد... هزار بار شايد .
هر بار كه با كسی دوست می شوم بيشتر به اين نتيجه نزديك می شوم ، به اين نتيجه كه بيشتر بايد در تنهایی خود غرق شوم ، و غرق می شوم . هنوز نمی دانم كه آيا اين راه ، راهی به ناكجا آباد است يا راهی صحيح براي زندگي بهتر است . نمی دانم كه آيا آينده ای بهتر خواهم داشت يا دچار خود آذاری شده ام . ترديد... ولی خوب ميدانم كه اين ترديد چقدر آذار دهنده و كشنده است. و باز هم ترديد...
می دانم ، می دانم كه اكنون با زندگی ام بازی می كنم . چه بازی كثيف و لذت بخشی . چقذر آسان و ذجر دهنده است به انتظار سرنوشت ايستادن . چقدر سهل و كشنده است انتظار كشيدن برای آنكه طبيعت و تقدير آيند‍‍ ۀ تو را رقم بزند . آه كه چه آذار دهنده است ايستادن و نگريستن به آينده ای كه آن را روشن نميبينی و آسان ترين راه است برای انتظار كشيدن به آينده . آينده ای نه چندان روشن .
دستهايم در آينده چه خواهند كرد؟ آيا بايد با دستهايم عطر خوشبويی را به سمت مشتری كوته نظری بگيرم تا او سر خود را تكان دهد و من با لبخندی پاسخگوی او باشم؟ آيا بايد آهن گداخده ای را در دست گيرم و برای حركت آهن مذاب تمام سعی خود را كنم؟ می دانم كه شايد با اين دستها قلم در دست گيرم ، نقشۀ ساختمانی عظيم را ترسيم كنم ، نقاشی بزرگی را بر روی بوم سفيد بكشم ، و يا باز هم بنويسم از تنهایی ام ، از اينكه آهويی به پای عطرِی جان باخته است و از تنهايی بچه آهویی كه دارد بهای رضايت يك مشتری ثروتمند را ميدهد ، از معصوميت آهنی كه فرياد حرارت را سر برآورده است و آهنی از جنس او، او را آزار ميدهد ، به اين اميد كه انتقام آزارهایی را بگيرد كه روزی بر او روا شده است . از مظلوميت كاغذهای جان باختۀ كفن پوش .
همۀ گناهان را بر دوش ميكشيم فقط برای تنازع بقاء . كسيِ نميتواند انسان را محكوم كند ؛ همانطور كه نمی توان خريدار عطر را مقصر دانست ، آخر او می خواهد آخرين شانس خود را با خريدن عطری برای معشوقه اش كه به تازگی با مردی ثروتمند تر از او آشنا شده است امتحان كند . همانطور كه نميتوان آهنی را زير سؤال برد كه همنوع خود را به بازی گرفته است ، او خود بازيچۀ دستانی است و اين دستان محتاج نان برای خانواده . نميتوان دستانی را كه بوم و كاغذ ها را سياه، آبی، قرمز و... ميكند مقصر دانست . روح اين دستان احتياج به نوازش دارد .
همۀ اينها بازی زندگی است ، همان بازی كثيف و لذت بخش و همۀ ما محكوم به شركت در اين بازی هستيم زيرا كه محكوم به زندگی كردن هستيم ؛ هنگامی كه متولد شديم اين حكم برای تك تك ما در دادگاه كابوس هايمان صادر شد . تو محكوم به زندگي هستی... به جرم پا گذاشتن در اين دنيای كابوس وار ، به جرم متولد شدن .
به چه كسی می خواهی درخواست تجديد نظر دهی؟ هيچ كس حتی به حرف های تو گوش نخواهد داد . اگر زياد بر اعتراض خود پا فشاری كنی ، چون غير عادی خواهی شد ، تو را ديوانه خواهند خواند و آنقدر در طبيعت تو دست خواهند برد تا دست از اعتراض خود برداری و مانند ديگران برای زنده ماندن خود تلاش كنی كه اگر چنين نكنی تو را در زنجير خواهند كرد و آنقدر به تو دارو خواهند خوراند كه ديگر موجوديتی برای اعتراض نخواهی داشت . و حال به تو می گويند كه آزادی ، می توانی انتخاب كنی ... تو آزادی...آزادی... آزاد . با هر كس كه آشنا می شوی احتمال اين هست كه تو را ديوانه بخواند . تنها ، تنهایی تو است كه تو را ديوانه نمی خواند . انسانها با يكدیگر دوست می شوند به هم محبت می كنند ، همديگر را ياری میدهند ، از هم نااميد می شوند ، به يكديگر ناسزا می گويند ، به يكديگر خيانت می كنند و در آخر به سراغ كسی ديگر خواهند رفت تا اين مراحل پيوسته را از نو آغاز كنند ، دايره ای است كه انسان ميتواند تا پايان زندگی اش به دور آن بچرخد .
اينها همه بازی است ، بازی كثيف و لذت بخش . اما اين بازی تا كی ادامه خواهد داشت؟ تا زمانی كه مرگ به سراغمان بيايد؟ شايد كه هرچه زودتر به اين بازی پايان دهيم بهتر باشد . نمی دانم... نمی دانم كه آيا اين بازی را دوست خواهم داشت يا نه ؛ حتی نمی دانم كه آيا تنهايی انسان را خواهد ساخت يا نه ، اگر نيمۀ گمشده ای وجود داشته باشد ، چه عبث عمر خود را در تنهایی خواهم گذراند و اگر وجود نداشته باشد عمر خود را در دوستی با نارفيقان خواهم گذراند . چه كسی می داند كه بايد تنها زندگی كرد يا در زندگی به دوستانی محتاج هستی؟ آه كه چه سخت است انتخاب يكی از اين دو... تنهايی يا دوستی؟ نمی دانم... و باز هم ترديد ، ترديدی كشنده...
ای زندگی... در مورد من چه تصميمی خواهی گرفت؟ اگر من با تصميم تو مخالفت كنم چه خواهی كرد؟ مرا در زنجير روزگار اسير خواهی كرد؟ مرا ديوانه خواهی خواند؟ من با تو مخالفت خواهم كرد... هرچند كه در مقابل تو ضعيف باشم يا توانمند .
من تصميم به تنهایی گرفته ام و... و می خواهم در تنهایی خود غرق شوم . مرا ديوانه نخوان . شايد كه تصميم عاقلانه ای باشد ، ديگر نه آهو را خواهم كشت و نه بچه آهو را آزرده خواهم كرد . شايد مرد ثروتمند نيز به آرزوی خود دست يابد...

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵

بايد تصميمم رو بگيرم



و اينك ما با يك سوال بسيار بسيار اساسي و فلسفي رو در رو هستيم ." اينك" يعني روزي كه شبش به جايي دعوت شده ايم. " ما" يعني من و پسر كوچولو. و اون سوال شگفت انگيز و هميشگي هم اينه : " اون بايد چي بپوشه؟" . ضمير سوم شخص هم من هستم كه جلوي آينه ايستاده ام و روي تخت اتاق خواب هم پر است از لباس هاي جور واجور . كت و شلواري كه پسر كوچولو از ايتاليا آورده . لباس هايي كه حول و حوش عروسي خريده ام يا كادو گرفته ام . بلوز هايي كه پارسال با جوجو خريدم يا اون پيراهن كاموا كه ماماني انتخاب كرده . واقعا كدومشون رو بايد پوشيد؟ با چه شلواري؟ اگه شلوار سفيد رو بپوشم ميشه با اون گردنبند مرواريد ست كرد . اما با چه بلوزي؟ چه رنگي بايد باشد؟ بايد رنگ لاك ناخن ها با رنگ پيراهنم يكي باشد . مانتو بپوشم يا پالتو ؟ شال يا روسري؟ رنگ روسري بايد به رنگ مانتو بيايد يا به رنگ بلوز ؟ اگه اون پيرهن قرمزه رو بپوشم ميتونم گوشواره و گردنبندي كه نگين قرمز داره رو هم با اون ست كنم . عيد سال پيش اين تيپ رو زده بودم . لاك و سايه چشم و رژ لبش رو هم دارم . اما نه . پسر كوچولو موافق نيست . پسر كوچولو از كت و شلوار خوشش مياد با كراوات و موهاي بور و كوتاه كوتاه . اما من موهام كوتاه نيست و تازه فر كرده ام . آآخ ! راستي براي امشب سشوار بكشم و موهام رو صاف كنم يا موهاي فر فري و ژل زده بهتره؟
خودم از شلوار جين و تاپ و موهاي فر فري خوشم مياد با يه مانتوي كوتاه و جمع و جور و آرايش سبك اما پسر كوچولو پيشنهاد مي ده كه ماكسي تنك و آبي رنگي رو كه براي " پايتخت" دوخته ام بپوشم و روي اون هم پالتو گشاد و بلندي رو كه از ايتاليا آورده تن كنم . . "پايتخت" يعني روز بعد از عروسي . ني ني نمي دونه من توي اون مهموني لعنتي چقدر عصباني بودم و زير لبي و از ته دل به هر كس كه كادو مي داد فحش مي دادم . فحش هاي آب نكشيده اي كه مو به تن فرزانه كه كنارم نشسته بود راست مي كرد و هر از چند گاهي به من مي گفت يواش تر . و من عروس خانمي بودم كه بايد نقش يك روز بعد از شب عروسي رو بازي مي كردم . مثلا بايد سرم رو مي انداختم پايين و مدام از خودم شرمندگي و خجالت در مي كردم و هي از اين و اون به خاطر كادوهاي مرحمتي تشكر مي كردم آدم هايي كه خيلي هاشون رو نمي شناختم و اون هايي رو هم كه مي شناختم آرزو مي كردم آخرين باري باشه كه در عمرم مي بينمشون
و تموم حرص دلم رو با فحش هاي آب نكشيده و اسيدي كه در گوش جوجو پچ پچ مي كردم مي نشوندم . گاهي هم كه از دستم در مي رفت و صدام بلند تر مي شد فرزانه با چشم و ابرو خط و نشان مي كشيد كه آبرو داري كنم . و حالا ني ني داشت من رو دعوا مي كرد كه چرا لباس به اون گروني رو نمي دم خشك شويي كه براي يك همچين روز هايي آماده باشد . ماكسي آبي با لاك آبي با سايه چشم آبي با گوشواره ها و گردنبند و دستبند نقره و طلاي سفيد . چطوره ؟ نه ! اين هم نه !! كت صورتي هم نه . هر چند كه گيره موي صورتي هم دارم اما كت به اين بلندي رو با شلوار جين كه نمي شه پوشيد . باشد باشد يك چيز ديگر ...... اما چه چيزي؟
دلم مي خواد يك ليوان چاي داغ براي خودم بريزم تا با كاكائو بخورم و اين كتاب الن رب گريه رو بخونم . اين جوري تموم اون لباس هاي لعنتي رو كه روي تخت ريخته فراموش مي كنم .
اما وقت آرايشگاه دارم و بايد برم ابرو هام رو مرتب كنم . امروز بيمارستان را دو در كرده ام كه ابرو هايم را مرتب كنم .
سرم رو تكيه ميدهم به پشتي صندلي ومي گم : تا جايي كه ميشه هشتي اش كنين اما نازك اش نكنين و كوتاهش هم نكنين . مو چين دهانش را باز كرده و از لابلاي انگشت هاي زنك آرايشگر به من نگاه مي كند . چشم هايم را مي بندم . من آرزوي پيدا كردن آرايشگري را كه موقع كار كردن دهانش بسته باشد را به گور مي برم . باز اين يكي بهتر از قبلي هاست . دست كم فقط راجع به اين كه بهتره موهام رو چه مدلي سشوار بكشم و چه رنگي كنم حرف مي زند و كاري به خودم و شغل شوهرم واخلاق مادر شوهرم و سن خواهر شوهرم نداره
چشم هايم را كه باز مي كنم آيينه را دستم داده است و من به خودم خيره شده ام با ابرو هايي كه نازك و كوتاه شده و هشتي هم نشده و جوش هايي كه اين جا و آن جاي صورتم زده است پسر كوچولو گفته بود كه كاكائو كمتر بخورم اما من به حرفش گوش نداده بودم
يك صداي اساطيري از جايي نزديك جايي دور در گوشم زمزمه مي كند كه پوست زن بايد سفيد و صاف باشه . موهاش پر باشه و حالت دار و خودش هم لاغر و قد بلند . صدا صداي مامان است ؟ يا امين كه از دوست دخترش حرف ميزنه ؟ يا بابا ؟ يا شايد هم پسر كوچولو كه داره راجع به سليقه اش حرف مي زنه
زن بايد خانم باشه سنگين باشه اما مهربون هم باشه . خوش برخورد باشه اما ديگه نه اون قدر خوش برخورد كه جلف و سبك بشه . يه جور اظهار نظر كنه كه به كسي بر نخوره . حرف هاي مسخره و احمقانه اي هم نزنه كه آبروي شوهرش رو پيش دوست هاش ببره .
زن بايد خوشگل باشه تميز و مرتب باشه . درسخونده باشه كه بشه بهش افتخار كرد. دستپخت و آشپزي اش عالي باشه . خونه داري اش حرف نداشته باشه . دكور خونه رو خوب بچينه . جوري كه آدم حظ كنه
چشم هايم را باز مي بندم . اعتراض كردن فايده اي نداره موچين كار خودش را كرده است . بايد فكرم را جمع كنم و بالاخره تصميمم را بگيرم كه چي بپوشم ؟ مهموني ساعت 6 شروع مي شه و فرصت چنداني ندارم . شايد هم چيز جديدي خريدم اما نه ! تصور ديدن ويترين هاي لباس حالم را بد مي كند.
بايد تصميمم را بگيرم كه تا آخر عمر مي خواهم با اين سوالها دست و پنجه نرم كنم يا سووالهاي ديگري هم در اين دنيا پيدا مي شود؟ كاش مي شد طبق سليقه خودم لباس بپوشم همونطور كه دوست دارم زندگي كنم و حرف بزنم و راه برم . در مهموني هاي فاميلي به اندازه كافي محدوديت و ملاحظات سياسي و حفظ احترام هايي كه واجب است دست و پاي آدم رو مي بنده . در جمع هاي دوستانه ديگه آدم براي كي و براي چي مجبوره ادا در بياره ؟
بايد تصميمم رو بگيرم

نيمه مدفون 23 آبان 85

ت 1 - نوشتن . نوشتن مثل نفس كشيدن. ارام و راحت . مثل خوابيدن . مثل راه رفتن . سرت را روي پاهايم بگذار تا دستهايم ميان موهايت دنبال چيزي بگردد و كلمه ها خود به خود به هم زنجير شوند و من قصه ام را نرم نرمك در گوشت زمزمه كنم .
اينجا در من چيزي شكل مي گيرد . جوانه مي زند . رشد مي كند و قد مي كشد. بايد اسمي برايش انتخاب كرد . به زودي به دنيا مي آيد . صبر كن و بببين . درد كشيدنم را و عشقم را ببين

براي بار هزارم " نيمه غايب" را بستم و نفسي را كه در سينه حبس كرده بودم بيرون دادم . آرزو كردم روزي بتوانم يك "نيمه غايب" براي خودم بنويسم . هر چند در يكي از اين كتاب هاي آموزش داستان نويسي خونده ام كه نويسنده نبايد حد ي براي خودش مقرر كند و دست كم آرزو هايش از قد بلند ترين هاي ادبيات يك هوا بلند تر باشد اما من به نوشتن يك نيمه غايب هم راضي ام
اين رمان شبيه يك مجسمه صيقل خورده است يك شالوده را مي گذاري جلوي خودت و مدام با آن بازي مي كني و طرح مي زني و نقش مي كشي و از زيبا و پر چين و شكنج شدنش لذت مي بري
روابط انساني خيلي خوب تشريح مي شه و شخصيت ها شكل خودشون رو پيدا مي كنند . يادمه مدت ها روي داستاني به اسم "نيمه مدفون" كار مي كردم و آرزوي نوشتنش در خواب و بيداري راحتم نمي گذاشت

د 2 - د يروز نوشته هاي ايوب رو مي خوندم . بايد قبول كنم شانس من و ايوب در قوانين احتمالات ژنتيك بسيار به هم نزديك بوده و از نظر روحيات در بين خانواده شبيه ترين به هم هستيم . مي نويسم "بايد قبول كنم" چون ميل به منحصر به فرد بودنم رو خدشه دار مي كنه اما كارهاش جدا ساختار داستاني داره گاهي هم به شعر نزديك مي شه . اميدارم خيلي زودتر از خواهرش راهش رو در زندگي پيدا كنه. جالب اين جاست كه يك كلمه در نوشته هاي ايوب مدام تكرار مي شه و اون هم " نيمه گمشده " است. خيلي جالبه . انگار همه مون دنبال چيزي مي گرديم چيزي كه خودمون هم دقيقا نمي دونيم كه چي هست . يعني پسر كوچولوي من هم در زندگي دنبال كسي مي گردد؟ من چقدر به نيمه گمشده خيالي اش نزديكم؟




یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

حسي كه آشناست پنج شنبه 11 آبان


جو جو زنگ زده بود كه آخر هفته بيا بريم استخر و اصرار اصرار . اما من از سه روز پيش قرارم را با يك ناشناس تلفني گذاشته بودم و گفتم كه نمي تونم . گفتم كه بايد برم از يك آدرسي حقوق بشر زنان رو بگيرم و براي هميشه خيال خودم و جامعه سنت زده مان را راحت كنم اما از تو چه پنهون يه كم مي ترسم و اگه كسي پيدا مي شد كه باهام باشه خيالم راحت تر بود . از طرفي فكر اين رو مي كردم كه شايد حقوق زنان خيلي سنگين باشه و نتونم تنهايي بيارمش . اما هر چي سعي كردم جو جو رو قانع كنم كه به تعهدات اجتماعي اش پايبند باشه و نسبت به وضعيت نسل بعد مسوولانه تر برخورد كنه و براي اعتقاداتش قدمي برداره و ......... جو جو گول نخورد كه نخور د و پاش رو توي يه كفش كرد كه يه هفته بعد ميان ترم هاش شروع مي شه و بايد براي كسب روحيه بره آب بازي . در عوض هر چي هم كه جو جو سعي كرد من رو با وعده سونا و جكوزي رايگان از قدم برداشتن در راه هدف مقدسم باز بداره نشد كه نشد و من با خوش ركاب همان يار هميشگي و با وفا كه تازگي ها به روغن سوزي افتاده قدم در اين راه بي برگشت گذاشتم
راجع به اين Work shope مي خواهم بنويسم كه "كمپين جمع آوري يك ميليون امضا " در خانه يكي از اعضايش برگزار كرده بود .
ميزبان خانم ميان سالي بود با بلوز و شلوار و موهايي نيمه خيس كه محكم از پشت بسته بود . همين جا مي خواهم از رنج سني آدم ها بنويسم كه دو دسته بودند
يك دسته بيست سال و اندي ها كه لابد كله همشان بوي قورمه سبزي مي داد و گروه دوم زناني كه ميان سال و ميان سال به بالا بودند كه زندگيشان بالا و پايين هايش را كرده بود و حالا فرصت ميدان دادن به ماجرا جويي هايشان را داشتند . با خودم فكر كردم جاي آن گروه سني زنان كه در حال نسل پروري است خالي است . فكر كردم زناني كه مادر چند بچه قد و نيم قد شده اند چنان گرفتارند كه زندگي برايشان فرصت اين نفس كشيدن هاي گه گاه را نگذاشته است. فكر مي كنم در كل به بيست نفر مي رسيديم . البته سيستم كار اين طور بود كه در اين كار گاه ها فقط تازه وارد ها آموزش داده مي شدند .
حدود 4 تا 5 ساعت جلسه طول كشيد و سه نفر صحبت كردند اولي كه يك دانشجو و از فعالان كمپين بود راجع به كمپين و اهدافش توضيح داد و با سيستم پرسش و پاسخ و مشاركت همه حاضران . دومي كه استاد دانشگاه بود راجع به آموزش چهره به چهره صحبت كرد كه با وجود عرض ارادت به خانم دكتر جامعه شناسي كه قد بلند بود و صداي محكم و قشنگي داشت اما حرفهايش طولاني و خسته كننده بود. يك بار ديگر خدا را شكر كردم كه آخرين روز هاي دانشجوويي ام مي روند و پشت سرشان را نگاه نمي كنند كه مجبور نباشم بنشينم و همراه عده اي ديگر منتظر موبايل جواب دادن اساتيد بمانم .
سومي اما وكيل جواني بود كه خيلي با احساس حرف مي زد و همين طور كه قوانين را توضيح مي داد و جلو مي رفت كم كم خودش هم جوش مي آورد و صدايش مي لرزيد . وقتي مي خواست شروع بكند بخصوص كه از توضيح مبسوط واضحات خانم دكتر خسته بودم با خودم گفتم واي! خداي من!! چه چيز جديدي دارد كه بگويد ؟ اما كم كم كه شروع كرد با خودم گفتم : ووواااي ي ي ي!!!!!!!! خدا اااااا ي ي ي ي من !!!!! توي چه دركستوني داريم نفس مي كشيم !!!! و حسودي ام شد به همه اونهايي كه تابعيت " جايي ديگر" را دارند . ريز جزئيات قوانين به قدري وحشيانه و غير انساني پايه ريزي شده كه سيبيلو ترين و داش مشتي ترين مرد هاي ايران هم فكرش رو نمي كنند كه قانون اين طور اختيارات و امتيازات لجام گسيخته اي بهشون داده باشه . با اين حساب خطرناك ترين موجودات دنيا بعد از گودزيلا و خون آشام ها " آقايون وكلاي ايراني" هستند كه از عمق اين فاجعه و از گستره وسيعي كه قانون براي ارضا خشونت و سكس و استبداد در كانون گرم خانواده بهشون مي ده خبر دارند .
تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه تاكي كارد بشي تا سر حد مرگ و حس كني كه چيزي از جنس خشم و بغض و نفرت گلويت را مي فشارد و راه نفست را مي بندد و چقدر كه اين حس براي من آشناست
آره اين حس براي من آشناست
شايد در يك پست ديگه راجع به اين توضيح دادم

یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

تنهايي اي خانه من شنبه 6 آبان 85

وقتي به خودم آمدم كه ايستاده بودم درست وسط همان جوي مشهور . پرت شده بودم جايي كه با كمال ناباوري مي شد دست كشيد و عمق حقيرش را لمس كرد و وحشت كرد از اين كه محكوم باشي تا ابد در آن جوي حقير كه به مرداب مي ريزد به دنبال مرواريد بگردي و نيابي و بگردي و نيابي و فراموش كني كه اصلا به دنبال چه بوده اي
دستم رو مي برم به عمق حقير اين لجن زار و مشت مي كنم و بيرون مي آورم يادت باشد چه ديدي !!! فراموش نكن كه با محكوميت ا بدي و سيزف وار در اين زندان تنگ و تاريك يك قدم بيشتر فاصله نداري .... كاش پنجره اي باز شود فقط يك پنجره براي من كافي است كه گاهي هواي تازه را نفس بكشم و از پشت آن به ازدحام دور مردمان در كوچه خوشبخت بنگرم .
و نمي دونم چي شد كه" هوخشتره" شد سمبل اين پنجره و سمبل همه هويت فردي تهديد شده ام . يك جور مقاومت و تسليم نشدن در برابر شرايط خفقان. و" دودش" شد همان هواي تازه اي كه ريه هايم از حسرت نداشتنش داشت سوراخ مي شد يك جور عصيان و نا فرماني مقدس كه آرامم مي كرد و دلداري ام مي داد كه مي توانم "من" گمشده ام را باز بيابم
خب ديگه بازي با كلمات ديگه كافيه
حقيقت بد جوري از غرق شدن در زندگي روز مره ترسيده ام زندگي روز مره با حفظ كامل جزئيات . اين جزئيات نفرت انگيزدستور هاي آشپزي نهار و شام ود كور خانه و لباس پوشيدن و همه چيز و همه چيز درست مثل ريز دستورات شارع مقدس راجع به آداب يورينشين و دفيكيشن
پناه مي برم به ليست بلند انديكاسيون ها و كنتر انديكاسيون در داخلي و جراحي و اطفال و روان و .....
پناه مي برم به دوز هاي دارويي و به همه آن چيزهايي كه پيش از اين برايم خسته كننده و ملال آور بودند
پناه مي برم به تنهايي كه خانه ازلي و ابدي من است

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

بيا فرض كنيم اين زندگي يك" داستان" است يكشنبه 23 مهر85



فرض كن اين يه داستانه . يه داستان واقعي . بازآفريني واقعيته . داستان ناب اصيل . فرض كن قلم دستته و بايد بنويسي . اين داستان" شروع" خواهد بود و شروع خواهد شد در همين لحظه . ميدوني. خودت خوب مي دوني كه يه شروع اگه در اوج باشه چقدر تعيين كننده است چقدر سرنوشت سازه . پس بنويس. كلمات را در دستت رام كن
قلم را وادار كه تابع بي چون و چراي پالس هايي باشد كه گاه و ناگاه در ذهنت جرقه مي زندو لحظه. لحظه را از دست نده
كلمه. كلمه هاي مقدس. واژه هاي پر طنين
هر روز يك صفحه . يك پاراگراف . به نظرات كسي اهميت نده . خداي قادر متعال اين داستان تنها تويي تو
از همه دنيا ديگر چه مي خواهم ؟
يك بعد از ظهر پاييزي با آسماني گرفته و خاكي نمناك از باراني كه تا چند لحظه پيش مي باريد . يك كي بورد براي تايپ كردن اين داستان و يك وب براي اين كه گاهي با خودم گپي بزنم . يك ليوان بزرگ چاي داغ و قلبي كه مي تپد و نفسي كه مي رود و مي آيد و ممد حيات است . ديگر چه مي خواهم ؟
پسر كوچولو الان داره در مركز كنفرانس ميده يه جلسه يك ساعته كه دست كم بيست ساعت براش وقت گذاشته

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

من كاكائوي خالص رو دوست دارم شنبه 22 مهر 85

منظورم كاكائوي خالصه نه اين كه فندق يا بادوم يا آشغال ديگه اي اون وسط چپونده باشن

اين لحظه رو مي خوام تصور كني. يه ليوان بزرگ پر از چاي داغ جوشيده كه دستم گرفته ام و از وسط راهروي پاوويون همين جور قدم هايم را مي شمارم و جلو مي آم تا برسم به اين اتاق مطالعه و بنشينم كنار پنجره اش و از بالاي طبقه 4 همه مركز طبي زير پايم باشد و صداي عبور گه گاه موتوري يا ماشيني را در خيابان بشنوم بوي چاي جوشيده ام را فرو بدهم در عمق ريه هايم و حس كنم كه خوشبختم حتي اگر مدت ها باشد كه عادت كرده باشم به اين كه صبح ها با صورت نشسته به بيمارستان بيايم و زشت تر از هميشه باشم و دلم پر شده باشد از آكنه مقاوم به درمان و جمعه كشيك باشم و سر راند هيچ سووالي را جواب نداده باشم و به فتح خيبر اميدي نداشته باشم و

و ذره ذره اين خيال خوشبختي ام را مديون يك تپه ام با جاده اي زيگ زاگ كه در قله اش مي رسد به درختي سبز و ستبر و بزرگ و پسري كه مي دود و دفتر مشق محمد رضا نعمت زاده را در دست هاي عرق كرده اش دارد و در آن جاده مي دود و مي دود و مي دود

ديشب مهمان كيارستمي بودم

من چاي رو با كاكائو دوست دارم منظورم كاكائوي خالصه كه بنشيني كنار پنجره اي كه به خيابان مشرف است و شب را مزه مزه كني چشم هايت را ببندي و فكر كني كه بالاي تپه ايستاده اي و قلبت چنان بزند كه باور كني تمام اين راه را تو بوده اي كه دويده اي و اگر چشمهاي محمد رضا نعمت زاده ديگر اشك آلوده نيست همه اش به خاطر توست زير سايه آن درخت بنشيني و گريه ساز كني

تازگي ها چقدر شاعر شده ام حرف حسابي نمي زنم فقط توري از كلمات مي بافم . نكته اش اين جاست كه مي توانم براي گريه محمد رضا نعمت زاده روي صفحه تلويزيون نصف صفحه مطلب بنويسم اما وقتي برادر همين محمد رضا نعمت زاده را روي تخت مي خوابانند براي بيوپسي مغز استخوان و به هزار زبان التماس مي كند و ضجه مي زند و خون گريه مي كند من ورودي گوش هايم را بروي صدايش مي بندم و سايلنت اش مي كنم

و اگر موقع گرفتن فشارش بخواهد زيادي تخس بازي در بياورد بازوي كوچكش را چنان محكم فشار مي دهم كه جاي انگشتانم روي پوست آفتابخورده اش قرمز شود

وقتي كه خواهر قد كوتاهش لوپوس مي گيرد و با كورتون وزنش مي رسد به صد كيلو و مدام حالت تهوع دارد دلم آشوب مي شود از عق زدن هايش و اگر موقع معاينه بالا بياورد حواسم بيشتر پيش بوي وحشتناكي است كه محتويات استفراغش مي دهد و دلم مي خواهد بگذارم و بروم تا اين كه مراقب باشم به پهلو بگردانمش كه آسپيره نكند

شعار دادن و شعر بافتن خيلي راحت تر است از اينترن بخش خون اطفال بودن و همزمان آدم بودن و همزمان حفظ كردن همه اين احساسات مثلا شاعرانه

آدم ياد توصيف هاي چخوف مي افتد و پرسوناژ هايي كه از" هنرمند" بيكاره اي مي سازد كه فقط شعار مي دهد در مقابل آدم هايي كه" كار مي كنند " و حرف هم نمي زنند . اما اين وسط تكليف كيارستمي چه مي شود؟

ببين من همه اش دارم در اين محاكمه توضيح مي دهم كه چرا دو رويي مي كنم و همان احساسي را كه مقابل محمد رضا نعمت زاده دارم در برابر مريض هاي بخش ندارم ؟ اما مي شود راحت تر نتيجه گيري كرد

فكرش را بكن كه من يه آدم خشن و بي رحم هستم كه به خاطر شرايط كاري مجبورم آستانه احساسم را بالا بكشم و در اين جا يك هنرمند پيدا مي شود و با ساخت يك فيلم و گوشزد كردن يك سري نصيحت هاي كهنه رسالت تاريخي اش را نسبت به من و محمد رضا نعمت زاده به انجام مي رساند و در پايان هم من و هم كيارستمي و هم محمد رضانعمت زاده به تعالي بشري مي رسيم به طوري كه استثنا ئا اين بار كلاغه هم به خونه اش مي رسد

با همه اين اراجيف مسخره كه بافتم اما كاكائوي خالص يه چيز ديگه است

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

همسايه ي كمد من 16 مهر 85

در كوچه يك نوازنده داره آهنگ "اي الهه ناز" رو با آكاردئون مي زنه . و صداش دور و دور تر مي شه. من همين الان كتاب "روياي تبت" رو براي بار سوم يا چهارم تموم كردم و دارم به مفهوم نوستالژيك " محمد علي" فكر مي كنم و اين كه چقدر شباهت هست و چقدر تكرار مكرر هم ديگريم مثل همين الهه ناز كه براي ريحانه مفهوم محمد علي رو داره و
قضيه از سر كمد شروع شد و اين كه من از وقتي اومدم مركز طبي كمد درست و حسابي نداشتم و مجبور بودم كه كيفم رو يه گوشه پاويون پرت كنم. مدتي بعد كه قفل كمد هاي قديمي رو شكستند و من كمد دار شدم. اونم يه كمد از رديف بالا كه مجبور نيستم براي برداشتن وسايلم خم بشم. اما اين كمد يه خاصيت خوب ديگه هم داره و اون هم همسايه با حاليه كه داره وقتي مي گم با حال يعني
يعني اين كه يه روز داخل پاويون داري تند تند لباس مي پوشي كه جيم بزني بعد يه دفعه چشمت مي افته به يه كتاب كه آرم نيم رخ عباس ميلاني رو داره. از همون دوري دقت مي كني و مي بيني كه واقعا كتاب ميلاني است. مقادير هنگفتي تعجب مي كني وقتي كه مي بيني اين كتاب دست يه اينترن دختره كه روي تخت دراز كشيده و بي توجه به سر و صداهاي بچه ها غرق صفحات كتاب شده
اگه چند سال پيش بود يه جيغ بنفش مي كشيدم و همچين روي تختش مي پريدم كه شوك وازو واگال بكنه. بعدش هم وادارش مي كردم كه با من سه بار عهد و پيمان زناشويي ببنده. اون هم براي تا آخر عمر و فردا هم سه تا ساك و چمدون براش پر مي كردم از كتاب و فيلم هاي جور وا جور و بالاي سرش مي ايستادم تا همه اون ها رو بخونه تا ازش بپرسم كه نظرش چي بوده ؟؟؟
اما خوشبختانه چون چند سال پيش نيست و من واقعا براي خودم يك پارچه خانم محترم و بي آزاري شده ام خيلي مودبانه جلو رفتم تا با كتابي كه نخونده بودمش و همكاري كه نمي شناختم آشنا بشم
و آشنا شدم اسم كتاب دريا روندگان جزيره آبي تر بود و اسم اون همكار محترم سيما
اولين كتاب از ميلاني رو ريحانه بهم معرفي كرد با اين جمله : بهاره يه كتابي هست به اسم "سمفوني مردگان" كه از اون سبك هاي قر و قاطي است كه تو خوشت مي آد بايد اين نكته رو همين جا تذكر بدم كه هر وقت اين دوست 15ساله من اين جمله رو بكار ببره يعني اون فيلم يا اون كتاب به طرز جنون آميزي محشره و من معمولا بعد خوندن اون كار تا يه هفته تب چهل درجه مي كنم همون طور كه سمفوني مردگان واقعا يه شاهكار است
اما آخرين كاري كه از ميلاني خوندم پيكر فرهاد بود كه راستش حس كردم اون قدر ها ايده جديدي نداشت كه بخواد حتي زير سايه بوف كور به چشم بياد چه برسه به اين كه بخواد نقش بوف كور 2 رو بازي كنه
اما اين دريا روندگان هم كتاب خوبي بود همون طور كه سيما ( البته واضحه كه سيما نمي تونه كتاب خوبي باشه و به تبع دختر خوبي است )
بعدا فهميدم كه كمد سيما با كمد من همسايه است و اين مساله تاثير شگرفي بر روابط ما گذاشت و باعث شد ما به صورت بي. آي. دي صبح ها موقع پوشيدن روپوش ها يمان و ظهر ها موقع جيم زدن به زيارت همديگر نائل بشيم و با خونسردي تمام به مبادلات كتابانه خودمون ادامه بديم
و حالا دوره اطفال سيما تموم شده و كمد خالي اش هر روز بد جوري توي چشم مي زنه شرط مي بندم سر هفته يه اينترن خر خون مياد وسايلش رو مي ريزه توي اون كمد و هر روز هم زود تر از من مياد تا مريض هاش رو ببينه و ظهر ها هم جيم نميزنه و براي خود شيريني ميره در كنفرانس ها تا نت برداره
اما قضيه فقط كتاب هايي كه رد و بدل مي شد نبود نكته اين جا بود كه مثلا من جلوي كتابخونه ام مي ايستم و به رديف كتاب ها نگاه مي كنم و به خودم مي گم براي سيما چه كتابي ببرم خوب است و براي اين كه جواب اين سوال رو بتونم بهتر بدم مجبور مي شم چند تا از اون كتاب هايي رو كه حد اقل سه چهار باري خوندم يه بار ديگه بخونم و باز سر شوق بيام و هوس نوشتن بكنم و پست به اين بلندي رو اين جا تايپ كنم
همين الان پسر كوچولو يه تذكر قانون اساسي داد راجع به اين كه بنا به ظواهر امر من كه همسر ايشان باشم مقاديرهنگفتي درس نخونده دارم و بهتره به اين مساله توجه لازم رو داشته باشم . چي مي شد اگه يه كي بورد اختراع مي شد كه سايلنت بود و صداي تايپ كردن آدم تا اون اتاق نمي رفت؟

شايد از اين به بعد خيلي بيشتر بنويسم
و هر روز هم كه حوصله نوشتن مطلب جديد نداشتم مطالب قبلي رو مي ذارم روي وب يعني باز هم دارم از اون تصمي هاي كبري مي گيرم

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

من شكلات دوست دارم 12 مهر 85

هزار تا پارازيت هست كه بخوام بهش فكر كنم اين اس. ام .اس دكتر صادقي كه اشتباهي براي يكي ديگه فرستاده شده بود واين خونسردي ايوب كه ديشب آدرس رو بلد نبود و باعث شد من باز از پشت نقاب خواهر مهربون بيرون بيام وذات پليد خودم و هزار احساس متناقضم رو نشون بدم و اين شلوار مهموني كه هنوز نخريدم و اين پايان نامه لعنتي كه افتاده دست بهناز و اين نمره رزيدنتي روان كه امسال اين همه بالا رفته واين جزوه هايي كه از پريسا هنوز نگرفته ام و پولش رو هم هنوز نداده ام و و و و و
و اين تحريم اقتصادي كه داريم مي شويم
عشق است ومن شكلات هاي خوش مزه را دوست دارم و واكنش فراموشي را

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

دل فولادي ام گرفته بود. 28 شهريور 85

نقطه . پايان . سر سطر . اگه هر چه سريعتر يه نقطه پايان نذارم و آخر اين بازي رو اعلام نكنم تموم زندگي ام رو به گند مي كشه چند روزه كه آرايش نمي كنم ژوليده و بي قيد و بي حوصله با شانه هاي قوز كرده فقط نگاه مي كنم به همه آدم هاي دور و برم به هيج كس دلم نمي خواد زنگ بزنم هر كاري كه بخواهم انجام بدم به نظرم بيهوده مي رسه و تلف كردن وقت
كشيك هم بودم و زنداني در مركز طبي اطفال بيرون هوا بد جوري پاييزي بود ابري و گرفته و من كه مي ميرم براي قدم زدن در يك همچين حال و هوايي . جيم شدم و راه افتادم پياده به پرسه زدن ميان كتابفروشي هاي انقلاب و چرخيدن ميان طبقات كتاب هاي چيده شده و دست آخر دو تا كتاب خريدم يكي مداد پاكن هاي آلن رب گري يه و يكي هم دل فولاد منيرو رواني پور را كه يك نفس خواندم تا آخرين صفحه. در كتابفروشي نيك يك مادر و دختر هم بودند كه داشتند با هم خريد مي كردند مادره سر و وضع اش مرتب بود ولي يه جور هايي هيسترك بود و ادعاي روشن فكري داشت . خيلي بلند بلند به دخترش مي گفت كه بايد اين رو بخوني و يا مثلا وواا ي ي!! تو هنوز فلان كتاب رو نخوندي ؟؟ و اي واي بر من!! كتاب هايي كه اسم مي برد كتاب هاي خوبي بودند اما با نمك دختره بود كه نوجوان تپلي بود و همه اش دنبال كنابي كه به قول خودش داستان داشته باشه و ساده باشه قسم مي خورم كه اگه مادره نبود دخترك فقط ر. اعتمادي مي خريد و اقتضاي سنش هم همين بود هر چند مادره گير داده بود و هيچ رقمه حتي به ايزابل آلنده و اسماعيل فصيح هم رضايت نمي داد همانجا در ويترين مغازه خودم و آن دو را زير چشمي نگاه كردم و از اين مقايسه لذت بردم كسي را نداشتم كه حرص سليقه كتابخواني اش را بخورم و خودم هم با صورت رنگ نكرده و بدون كفش هاي پاشنه بلند چقدر سبك بار و بي خيال به نظر مي رسيدم ياد يك نوشته از فروغ افتادم وقتي كه سي ساله شده بود و اين جمله اش كه " خوشحالم از اين كه يك چين عميق در ميان دو ابرويم پيدا شده " و
برگشم بيمارستان و دل فولاد را تمام كردم .
منيرو خيلي خوب از سمبل ها استفاده مي كنه و هنوز به نيمه كتاب نرسيده هر كلمه معني بخصوصش را پيدا مي كند مثلا چشم يا پيراهن خواب نازك و نارنجي و يا پيرزن و ماشين حساب و خلاصه لذت بردم اما همچنان فكر مي كنم كه شاهكارش كولي در كنار آتش است و همان داستان كوتاه به اسم شب بلند
يادداشت هاي وب لاگش را دنبال مي كنم و اميدوارم باز هم بتواند شاهكار خلق كند

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

در كوچه باد مي آيد پاييز نزديك است 25 شهريور 85


اين
هم تصويري از 22 خرداد سال 84 و تجمع زنان در مقابل دانشگاه تهران در اعتراض به قوانين زن ستيز

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

بدون شر ح


از اين كه تونستم روي وب عكس بذارم كلي حال كردم
روشن و پر از نور و زندگي تقديم به همين لحظه كه مثل قطره آب از لاي انگشتانم فرو مي ريزد و در دل زمين براي هميشه از دست مي رود Posted by Picasa

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

20 شهريور 85 امروز رو لذت ببر

بي تعارف و رو در بايستي من يه باي پولار بالقوه ام . يعني هر چيزي كه مود آدم رو تحريك كنه و بالا ببره واقعا مي تونه اثر شگفت انگيزي روي من بذاره مثلا كم خوابي مود رو بالا مي بره و من حالا بعد از امتحان داخلي بر روي سقف مود خود ايستاده ام و نفس هاي عميق مي كشم
انگار دارم با چشم هاي خودم اون كلمات رو مي بينم اون كلماتي كه گوشه و كنار دنيا پراكنده اند و منتظرند كه به زودي زود سراغشون برم و به همون ترتيبي كه بايد به زنجيرشون بكشم تا قدرت جادويي شون رو پيدا كنند داستاني شبيه داستان هايي كه در "شاهپر " نوشته مي شدند اين قدر با قدرت كه پيش از تمام شدن قصه خواننده مشعل اتاقش رو بر داره و همه دنيا رو به آتيش بكشه دارم اون كلمه ها رو مي بينم همين نزديكي ها هستند
لاي گل هاي حياط
لاي شب بو ها
آخ كه من. دارم مي ميرم براي يك خط شعر ناب بيخودي نيست كه هميشه بعد امتحان ها مي رم براي خودم يه كتاب جديد مي خرم

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

اين صدا صداي آزادي است يكشنبه 5 شهريور

لا لالا لا لالالالا / اي ي ي زن / اي ي ي حضور زندگي / به سر رسيد زمان بندگي / جهاااا ا ن د يگري ممكن است/تلاش ما سازنده آن است/ لا لا لالالالا لا لالالا / اين صدا صداي آزادي است / اي ي ن ندا طغيان آگاهي است/ رهايي زنان ممكن است / اي ي ي ي ن جنبش سازنده آن است / لا لا لالالالا
فيلم 22 خرداد سال 84 را ديدم. خداي من
در اين لالايي چيزي هست كه مي توانم برايش تا آخر عمرنفس بكشم . مي توانم برايش بخندم از ته دل و گريه كنم از ته دل و حس كنم زخمهاي هزار هزار ساله خون چكان نسل اندر نسل مادرانم را مرهم مي گذارم
امروز 5 شهريور در ادامه و پيگيري خواست زن ايراني براي تغيير قوانين غير انساني همايشي با شركت گروههاي مختلف زنان برگذار مي شود كاش مي تونستم اونجا باشم اما فردا بايد كنفرانس بدم اون هم بحث شيرين" ايكتر نوزادي
اما اين فيلم واقعا عجب فيلم با حالي بود و صداي سخنراني سيمين بهبهاني
اين متن ترانه جنبش زنان است كه خواندن آن در جمع و داد زدنش همه با هم و كوبيدن پا به زمين با ريتم حماسي آن.... آآآخ خ خ
خدا كنه امروز بتونن مراسمشون رو اجرا كنن خدا كنه بتونن حرفاشون رو بزنن
به ياد موسوي خويني ها كه از 22 خرداد تا به حال در زندان است و تمام

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

همه كتاب هايم را جلد خواهم كرد 4 شهريور 85

ديشب من و پسر كوچولو با هم گفتمان كرديم كه نتايج موفقيت آميزي در بر داشت و قرار شد من به زودي برم موهام رو كوتاه كوتاه و بور بور كنم در عوض پسر كوچولو هم موهاش رو بلند بلند كنه اينقدر كه بياد تا روي شونه هاش و به اين ترتيب ما استراتژيك اين هفته خودمون رو بدون مشورت با حجه الاسلام و المسلمين حسني اروميه اي تعيين كرديم
من و پسر كوچولو هنوز از همدان نيومده بودم كه رفتيم شمال و ديشب خسته رسيديم خونه و امروز صبح پسر كوچولو رفت اصفهان هر چند همين امروز برمي گرده اما يه خورده برنامه زندگيمو مون شبيه كارتون دور دنيا در هشتاد روز شده و تازه من دو هفته ديگه امتحان داخلي دارم تازه وسط اين مسافرت ها يك فيلم جديد هم ديده ام كه ريحانه داده بود و مخم را به مدت چند ساعت تعطيل كرده بود و ويندوزم بالا نمي اومد
هميشه اين جور وقت ها آدم بايد سه چهار تا از اون كتاب هايي رو كه خيلي دوست داره بذاره جلوش و شروع كنه به جلد كردن اونها درست شبيه صحنه يكي از داستانهاي ميلان كندرا كه بعد از هزار جور اتفاق و ماجراهاي عجيب و پر استرس شخصيت هاي داستان در يك لحظه دراماتيك داستان شروع مي كنند به سرخ كردن سيب زميني و سوسيس و آماده كردن سس و بريدن نان و شستن با دقت ظرف هاي كثيف
و مثلا من الان در يك موقعت دراماتيك هستم : سپيده شاملو مي گه: عشق؟ اون هم بعد اين همه سال زندگي زناشويي؟ مگه يه آدم چقدر مي تونه جذاب باشه ؟ چقدر راز داره براي كشف كردن ؟ چقدر حرف داره براي زدن كه جالب و تازه باشه ؟ هر قدر هم باشه در چند سال اول ته مي كشه و زن و شوهر مي شن دو تا هم اتاقي
ولي پسر كوچولو هنوز هم اتاقي من نشده . الان هم كه رفته اصفهان دل من را هم با خودش برده و من منتظرش هستم و مثل مامان بزرگ ها نگران اين گه سالم به دستم برسد
امروز نگار خانه كمال الدين بهزاد غوغا بود . صورت فقط صورت. آن هم كلوزاپ. آن هم در تابلو هايي به ابعاد در 4 و بزرگتر
قسم مي خورم بي شباهت به بعضي كار ها و ايده هاي خودم نبود. عجالتا قراره اول دنياي پزشكي رو كون فيكون كنم و بعدش در داستان نويسي معاصر انقلابي ايجاد كنم و كم كم به سمت سينما برم و فيلم هايي بسازم كه مسير تاريخ روعوض كنه و دست آخر مي رم سراغ نقاشي و صورت مي كشم فقط صورت آن هم كلوزاپ آن هم در تابلو هايي بزرگ و محو و تار و خيال انگيز
فعلا بروم همين چند تا كتابم رو جلد كنم

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

رابينسون كروزوئه تنها در جزيره ناشناخته اش

يه شب در مسافر خانه فروغ دانچ دلم حسابي گرفته بود . يادم اومد كه قبلا اين جور موقع ها مي نوشتم و بعدش يادم اومد كه تازگي ها در وب مي نويسم . چون به شبكه دسترسي نداشتم روي يك تكه كاغذ نوشتم و به خودم قول دادم كه پستش كنم و حالا اين هم يادداشت يك روز از يك ماهي كه همدان بودم . واحد بهداشت . روستاي آبشينه
ظبط روشن است يك موزيك سنتي ايراني و عرفاني داره پخش مي كنه فكر مي كنم دو روز است كه تصميم قطعي گرفته ام به جز