شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

!!! يك تصميم كبراي ديگه


اين « حسين سنا پور» يك جور از "عاشقي" مي نويسد كه نفس آدم در سينه اش حبس مي شود . طوري در انبوه خاطرات عشق هاي از دست رفته , غلت مي خورد كه همه هوس هاي خفته در نا خوداگاه مخاطب را بيدار مي كند
يك چيزي لابلاي سطر هاي سنا پور هست كه در صداي بم و يكنواخت سياوش هم هست و در كليپ ها و ترانه هاي رضا صادقي وقتي كه تصويري كه صدا گذاري شده قبل از پايان يك بيت چشم هايش را مي بندد و لب هايش را روي هم فشار مي دهد , انگار چيزي در دل آدم فشرده مي شود
"ويران مي آيي" از خيلي جهات شبيه "نيمه غايب " است
نويسنده بيهوده مي كوشد تا آگاهانه آدرس هاي اشتباهي بدهد . مثلا در "نيمه غايب " شخصيت پدر منفور است و مستبد و خود خواه . در "ويران مي آيي" شخصيت مادر دقيقا اين حالت را دارد و پدر در مقابل آن منفعل است . اما آنچه كه هست بي گانگي « راوي » از والدين است و تلاشي كه مي كند تا هر دوي آنها را فراموش كند .
در هر دو كتاب روايت عشق يكسان است . در هر دو داستان عشق راوي و دختر مقابلش در اوج و به صورت ناگهاني پايان مي يابد وتمام داستان حكايت خماري راوي است كه نمي تواند و نمي خواهد خودش را از شر خاطرات رها كند . كتاب فقط در گذشته سير مي كند و شخصيت ها همه به دنبال فهم درست گذشته خود هستند و « آينده » در زندگي آنها جايي ندارد . در هر دو كتاب هم هر دو دختر مهاجرت مي كنند و از ايران مي روند تا يك نقطه پايان بزرگ بگذارند در پايان كتاب و در پايان حكايت عشق راوي
همين نكته را در كتاب هاي بعدي فريبا وفي هم ديده ام مثلا تم و مايه هر دو كتاب "روياي تبت" و" پرنده من" يكي است . در هر دو زن نا خواسته در نقش مادر و همسر و در جزئيات خانه داري چنان غرق شده كه مي خواهد با رها كردن همه آنها كه دوره اش كرده اند به يكباره خودش را از آن مخمصه آزاد كند ودنبال" آينده" برودچرا نويسنده هاي ما اين قدر زود و بعداز يكي دو كتاب به تكرار مي رسند ؟ تجربه زندگي هاي متفاوت را شايد كم داريم
زندگي هاي متفاوت . محيط هاي متفاوت . شخصيت هاي متفاوت ........مثلا قرار بود روزه بگيرم و ديگه فيلم و كتاب رو بذارم كنار سينما تمدن رو تعطيل كردم اما خوندن چند باره كتاب هايي كه همشون رو قبلا چندين و چند بار دوره كردم عادتي نيست كه بشه به اين سادگي كنارش گذاشت . ديشب جلوي كتاب خونه ايستاده بودم كه يك دفعه نا خوداگاه دستم رفت سمت " چراغ ها را من خاموش مي كنم " . يك ورق زدن كوتاه همانا و يك نفس كتاب را تا 4 صبح خواندن همان . صبح ساعت 11هم كه بيدار شدم فصل آخر را مجدد يك بار ديگه دوره كردم . كاش مي تونستم اين جوري درس بخونم
داداشي بزرگه و رفيق 16 ساله از معدود كساني هستند كه سليقه كتابخوني هردوشون رو قبول دارم هم به لحاظ كميت و هم كيفيت . اما هيچ كدوم اين عادت لعنتي دوره دوره دوره كردن رو ندارند
ظاهرا اين يه جور موتاسيون كم ياب و خانه خراب كن است كه فقط در ژنوم من رخ داده
!!!سعي مي كنم ديگه از اين ديوونه بازي ها در نيارم . دودوروو و دودووو يك تصميم كبراي ديگه

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

" يك " لحظه

امروز سالگرد ازدواج من و ني ني است . به همين زودي دو سال گذشته است
دو سال پيش , همين موقع من در آرايشگاه بودم . اين كه آدم روي يك صندلي بنشيند و يك نفر صورتش را با هزار جور رنگ و پودر و كرم و مداد نقاشي كند , چندان خاطره دلپذيري به حساب نمي آيد . مي خواهم به جاي توضيح دادن راجع به شام عروسي و سالن و فيلمبرداري و رسم و رسوماتي كه بيشتر شبيه يك نمايش بالماسكه است راجع به يك « لحظه» بنويسم
دومين مرتبه كه ني ني رو ديدم در همدان بود همراه هر دو بابا ها نهاررا بيرون خورديم و بعد برگشتيم خونه. تا بابا ها آماده بشن كه بعد از نهار چرتي بزنند , من و ني ني جيم شديم و رفتيم خيابون گردي . ساده ترين لباسش رو پوشيده بود كه يه تي شرت سفيد بود سفيد و نازك . با يك شلوار لي رنگ روشن . راجع به همه چيز داشتيم با هم آسمون و ريسمون مي بافتيم . ايدئولوژي , اسلام , درس , وضعيت شغلي , ايران موندن يا نموندن , ارتباط با ديگران و خانواده و خلاصه همه چيز . از اين شاخه به اون شاخه مي پريديم و راجع به كل معقولات و نامعقولات عالم بشريت نظر مي داديم
و چون در همدان واجب شرعي است كه همه دختر ها و پسر ها اين جور موقع ها سر از گنجنامه در آورند, ما هم تا به خودمون بياييم روي يكي ازاون تخت هاي معروف نشسته بوديم و داشتيم دلستر ليمو را مزه مزه مي كرديم كه من دوست نداشتم و به يكي از آهنگ هاي اميد گوش مي داديم كه به لهجه همداني باز خواني شده بود و خيلي مضحك و گوش خراش بود
همان جا بود كه آدرس ايميل و شماره تلفن و موبايلش رو با خط خودش در دفتر تلفن ام نوشت و تازه اون موقع بود كه من به صرافت " رفتنش" افتادم . ني ني اون موقع مسافر بود و چند روز بيشتر ايران نبود و همين موضوع رو پيچيده تر مي كرد .
تا اون لحظه من كاملا درگير گفتگوي دو نفره مان بودم . حواسم به ريز ترين مكث ها و تامل ها و تاكيدهايش بود . ذهنم مثل يك دوربين فيلم برداري زوم كرده بود روي او و همه جزئيات را براي بررسي هاي بعدي ثبت مي كرد حركات دستش را . موضوعاتي كه توجه اش را جلب مي كرد . حالت هاي صورتش ... از طرفي او هم پشت سر هم سووال مي پرسيد و هنوز قبلي را جواب نداده بودم يك علامت سوال ديگه جلويم گذاشته بود و نشان مي داد كه دوربين فيلم برداري او هم بيكار نيست و مشغول ضبط جزئيات براي تفسيرهاي بعدي است
اما در آن لحظه كوتاه كه دفترچه كوچك و جلد مشكي مرا روي پايش گذاشته بود و داشت ايميلش را برايم مي نوشت فرصتي پيدا كردم كه « ببينمش»
ذهنم همه صدا ها و تصاوير مزاحم را حذف كرد تا در يك لحظه سكوت و بدون اين كه خودم را زير ذره بين او حس كنم بتوانم « نگاه » اش كنم و اين لحظه اين قدر كوتاه بود كه فقط فرصت كردم كه شانه هايش را ببينم كه درست روبروي چشم هايم بود. تي شرت سفيدش, نازك بود و شانه هايش از زير آن ديده مي شد
يادم هست فاصله خيلي كم بود و انگار در يك لحظه متوجه اين موضوع شدم كه چقدر فاصله سر من با شانه هاي پر و مردانه اش كم است !! دلم نمي خواست اين لحظه تمام شود
سرش را بالا آورد و نمي دانم در صورتم چه چيزي ديد كه لبخند ي زد و پرسيد : « داشتين به چي فكر مي كردين ؟ »
براي اين كه موضوع را عوض كنم پرسيدم :« دقيقا چند روز ديگر پرواز دارين ؟ » همانطور كه خودكارش را در جيب مي گذاشت گفت : همين سه شنبه
سرم را پايين انداختم و با انگشت هايم ريشه هاي فرش را شانه زدم . لبخند شيطنت آميزي زد و دومرتبه پرسيد : « نمي گين به چي فكر مي كردين؟

اپيزود يك خداشناسي : خدا = پدر قدرتمند , مادر مهربان و زيبا

بچه كه بودم "خدا" يك " پدر" قدرتمند بود كه از هيچ چيز و هيچ كس نمي ترسيد . مي توانست هر كاري بكند و هر چيزي بخرد
مي توانست كاري كند كه هيچ كس گلدان بلوري را كه من شكسته بودم و جايي پنهان كرده بودم به ياد نياورد . مي توانست جادو گري كند و ناظم بد اخلاق مدرسه را تبديل به يك ديو بي شاخ و دم كند و مرا مثل « سارا كرو» يك شبه به زيبا ترين و پولد ار ترين دختري كه مي شناختم تبديل بكند
مي توانست كاري كند كه مامان يادش برود كه مو هايم بلند شده و مرا به آرايشگاه نبرد تا موهايم را پسرانه بزنند و موهايم بلند و بلند و بلند تر شود و من بتوانم ببافمشان و دو تا گيس درست كنم دو طرف صورتم
خدا مي توانست كاري كند كه بابا مرا ببرد به كتاب فروشي سر تنها چهار راه شهر كوچكمان تا من همه آن كتاب هايي را كه روي جلدشان عكس هاي رنگي و براق بود بخرم و شكلات ها و نوشابه هاي خارجي و پاك كن هاي عطري و جامدادي هاي آهن ربايي و يك عالمه عكس برگردان
و اين مغازه چه بهشت بريني بود و كتاب هايش چقدر با كتاب هاي كتابخانه « كانون پرورشي فكري نوجوانان» فرق مي كرد كه همه ساده بودند و بدون عكس و گاهي هم نيمه پاره
چند ساله بودم ؟ وقتي كه براي گذشتن از خيابان خدا را صدا مي زدم . در دلم و يواشكي صدايش مي زدم تا كسي را زود بفرستد كه بخواهد از خيابان رد شود و من بدون اين كه كسي بفهمد چقدر از ماشين ها مي ترسم يواشكي كنارش راه بروم و از خيابان رد شوم
خيلي وقت ها هم خداي كودكي ام را فراموش مي كردم . همان وقت ها كه داشتم تمام خلاف هاي خودم را گردن برادركوچكترم مي انداختم و با قيافه حق به جانب نگاه مي كردم كه چطور به خاطر چيز هايي كه روحش هم از آنها خبر ندارد كتكش را مي خورد و بعد هم بي معطلي مي دود و مي رود كوچه براي بقيه بازي اش
اين جور موقع ها تا مدتي ازش چيزي نمي خواستم. مي دانستم از دستم دلخور و عصباني است
و اگر در حياط مدرسه زمين مي خوردم و سر زانوي شلوارم پاره مي شد خودم خوب مي دانستم كه "علت واقعي" اين نبود كه سنگي زير پايم غلتيده يا كسي مقنعه ام را از پشت كشيده است . خوب مي فهميدم كه كار كار چه كسي است . به پارگي شلوار و زانوي خوني ام نگاه مي كردم و حساب دو دو تا چهار تا مي كردم كه كدام دردسر بيشتري دارد ؟ گناهي كه به گردن برادر كوجكترم انداخته بودم يا عذابي كه حالا خدا برايم در نظر گرفته؟
سعي مي كردم قيافه آدم هاي غمگين و ناراحت را به خودم بگيرم چون مي دانستم كه او هم همين الان مشغول دو دو تا چهار تا است و مي خواهد بداند كه من در اين ماجراي جديد چه زجري خواهم كشيد و چه عكس العملي نشان خواهم داد
به روي دختري كه مقنه ام را از پشت كشيده بود و مرا زمين انداخته بود لبخند مي زدم و با قدم هاي آهسته و سر به زير از مدرسه به سمت خانه به راه مي افتادم . سر راهم از بقالي نقل هاي رنگي و تمبر هندي نمي خريدم و وقتي از كنار جوب بزرگ آب رد مي شدم با سنگ ريزه به خروس قلدري كه هميشه همان طرف ها پرسه ميزد , سنگ نمي زدم . مي دانستم نگاهم مي كند . با همه وجودم سنگيني نگاهش را حس مي كردم و از اين توجه اش لذت مي بردم . سرم را پايين مي انداختم و به قدم هايم خيره مي شدم و به همه كار هاي بدي كه در عمرم كرده بودم فكر مي كردم و آه مي كشيدم و مي دانستم كه صداي آه مرا مي شنود . گاهي هم نوك دماغم تير مي كشيد و چشم هايم تر مي شد اما حواسم بود كه آب دماغم را با صدا بالا نكشم چون مي دانستم كه همان نزديكي هاست و كوچكترين حركات مرا زير نظر گرفته است
به سر كوچه مان كه مي رسيدم قدم هايم را آهسته مي كردم . مي دانستم كه او مي فهمد چرا . دستم را روي زنگ در مي گذاشتم و زنگ نمي زدم . لب هايم را روي هم فشار مي دادم و سرم را پايين مي انداختم و اين لحظه پر از هول و هراس را طولاني تر مي كردم . دعا نمي كردم كه كمكم كند . ازش چيزي نمي خواستم و مي دانستم كه منتظر دعاي من است . منتظر است كه دعا كنم و بگويم كه مرا به خاطر كار خيلي زشتي كه آن روز كردم ببخشد . دعا كنم و قول بدهم كه ديگر هيچ وقت هيچ كار بدي نمي كنم و او هم در عوض .... نه ! بار ها و بار ها به او قول داده بودم و هر بار هم حرفم را زير پا گذاشته بودم و ما هر دويمان اين را خوب مي دانستيم . بهتر بود شجاعانه به سمت هر چه پيش آمد بروم و به تنهايي و بدون كمك او زجر بكشم تا دلش برايم بسوزد و مرا ببخشد و مثل گذشته ها مراقبم باشد و به دعاهايم گوش كند . زنگ در را فشار مي دادم و يكراست پيش مامان مي رفتم . اعتراف مي كردم و از نمايش شجاعتم لذت مي بردم چون مي دانستم كه تماشاگري كنارم ايستاده و با دقت ماجرا را دنبال مي كند . از طرفي هم مطمئن بودم كه عقوبت دردناكي هم در انتظارم نيست

شب قبل از خواب دعا مي كردم كه ديكته فردا را بيست بگيرم و مي دانستم كه خدا از دستم راضي است . مي ديدم كه به رويم لبخند مي زند و در اين لحظات بيشتر شبيه " مادر" جوان و زيبا و مهرباني بود كه دوستم داشت . فكر مي كردم امروز روز بزرگي داشته ام و كار هايي كرده ام كه باعث شده توجه او را جلب كنم . حس مي كردم خدا كنار رخت خوابم نشسته و دارد با مهرباني نگاهم مي كند تا بخوابم و درست مثل فيلم هاي تلويزيون بعد از اين كه خوابم برد پيشاني ام را مي بوسد و باز با مهرباني نگاهم مي كند و مي رود . گاهي هم تخيلم به كار مي افتاد و فكر مي كردم او قبل از اين كه برود با خودش فكر خواهد كرد كه اين دخترامروز به خاطر من چه قدر عذاب كشيد ! وباز به فكرش برسد كه اين دخترك با بقيه بنده ها فرق دارد و به من يك نيروي مخصوص بدهد به عنوان پاداش درستكاري ام
در خيال مي ديدم كه صاحب يك نيروي جادوويي شده ام كه مداد قرمزم را به سمت هر كس بگيرم او در همان حالت خشك مي شود و تا من اراده نكنم به حالت اولش بر نمي گردد.
تصورش را مي كردم كه با اين نيرو چه كار ها كه نمي شود كرد
اول از همه سر صف صبحگاهي خانم ناظم را خشك و مجسمه مي كردم . آن هم درست وقتي كه پشت بلند گو دارد حرف مي زند . همه وحشت مي كنند . همه معلم ها از دفتر بيرون مي دوند . بچه ها مي ترسند و صف ها به هم مي خورد آن وقت من جلو مي روم و مي گويم كه اين من بودم كه اين قدرت جادويي را دارم . اگر كسي خواست مسخره كند و حرفم را باور نكند . او را هم خشك مي كنم . آن و قت همه باور مي كنند و به من ايمان مي آورند
دختري كه ديروز مقنه ام را كشيده بود جلو مي آيد و براي همه تعريف مي كند كه من چه دختر فداكاري هستم و او ديروز اين مطلب را متوجه شده . دخترك به گريه مي افتد . من به شانه اش مي زنم و مي گويم كه اون شلوار قبلا هم سر زانويش پاره شده بود و لازم نيست كه او احساس عذاب وجدان كند در همين موقع خانم كلاس خودمان به گريه مي افتد و مي گويد كه او مي داند كه آن شلوار نوي نو بوده و من اين حرف ها را براي دلداري آن دختر مي زنم . سنگيني شيرين نگاهش را از پشت سر حس مي كنم . مي دانم كه حالا كه اين نيرو را به من داده مي خواهد بداند كه چطور از آن استفاده مي كنم . به همه مي گويم كه اگر خانم ناظم قول بدهد كه خوش اخلاق بشود و ديگر كسي را به خاطر يك كم دير آمدن يا نياوردن دستمال و ليوان اذيت نكند من او را به حالت اولش بر مي گردانم و بعد با مداد قرمز جادوويي ام اين كار را مي كنم . همه به گريه مي افتند !! خانم ناظم مي خواهد به بابا و مامانم تلفن كند و هر چه سريعتر به آنها بگويد كه من چه قدر زيبا و با هوش و فدا كار و مهربان و شجاع و بزرگ و ..... مدت هاست كه خوابم برده . خدا پيشانيم را بوسيده و رفته است

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

مصاحبه سيصد ميليون دلاري " ابراهيم نبوي" با "في ترني




داستان ملوانان انگلیسی هم داستانی شده است. به دنبال مصاحبه دويست هزاردلاری « فی ترنی» ملوان زن انگلیسی با رسانه های بریتانیایی که در آن گفته است: « می ترسیدم به من تجاوز کنند... ایرانی ها من را مجبور کرده بودند لباسهایم را دربیاورم.» وزیر دفاع انگلیس سریعا عرض سابقش مبنی بر آزادی فروش خاطرات ملوانان به زسانه ها را درز گرفت و گفت: « نیروهای بازداشتی دیگر حق فروختن خاطرات خود را ندارند.» یک ساعت قبل از صدور این دستور، ما با فی ترنی مصاحبه ای انجام دادیم که سیصد هزار دلار آب خورد، ولی می ارزید. به این مصاحبه دقت کنید
.ما: چطور شد شما را دستگیر کردند؟
فی( چون ایرانی هستیم با ما ندار شده و با اسم کوچک همدیگر را صدا می زنیم): ما داشتیم توی آب می رفتیم یک دفعه دیدیم به طرف ما حمله کردند، اول فکر کردیم ایتالیایی هستند، چون پرچم شان مثل ایتالیایی ها بود، ولی برعکس زده بودند، به همین دلیل
ما: چطور فهمیدید که ایتالیایی نیستند؟
فی: وقتی با آنها انگلیسی حرف زدیم و دیدیم که به جای حرف زدن با دست هایشان با چشم و ابروی شان حرف می زنند، حدس زدیم ایتالیایی نیستند
ما: پس مطمئن نبودید که ایتالیایی نیستند؟
فی: نه، به نظر ما ایتالیایی بودند، تا اینکه ایرانی ها توضیح دادند که ایتالیایی ها خیلی وقت است از جنگ رفته اند، بعد ما متوجه شدیم که ایرانی هستند
ما: چرا در مقابل آنها مقاومت نکردید؟
فی: چون خیلی با خشونت به ما گفتند که باید تسلیم بشویم. ما هم دیدیم خشن هستند، با هم تصمیم گرفتیم برویم ببینیم ایران چه جوری است، راستش را بخواهید من دلم می خواست اصفهان را هم ببینم
ما: مگر شما اسلحه نداشتید، چرا هیچ مقاومتی نکردید؟
فی: راستش را بخواهید برخوردشان جوری نبود که آدم بخواهد جنگ کند، ضمنا آنها از ما دور نبودند و نمی شد به آنها تیراندازی کرد، می ترسیدیم جنگ بشود و بزنیم همدیگر را بکشیم
ما: در تهران چطور بود؟
فی: خیلی سخت بود، اول اینکه من را از بقیه جدا کردند، چون گفتند زن هستم و بقیه مرد هستند، من اعتراض کردم و گفتم که چرا من را جدا می کنید، آنها را جدا کنید، آنها هم همین کار را کردند، یعنی آنها را جدا کردند
ما: کجا زندانی شدید؟
فی: نمی دانم، ولی سلول انفرادی بود و ما را برای بازجویی می بردند. ما: چطور شد شما را لخت کردند؟
فی: به من گفتند لباس ات را دربیاور، من گفتم نه اول شما لباس تان را در بیاورید، بعد من.
ما: بعد چی شد؟
فی: آن خانم فکر کرد من لزبین هستم، به همین دلیل به من گفت مگر تو بچه نداری، خاک بر سرت
ما: از کجا فهمیدید می خواهند به شما تجاوز کنند؟
فی: شب خوابیده بودم که صدای ریختن چیزی مثل چای در لیوان آمد، بعد در باز شد و یک نفر به من چای داد، معمولا وقتی کسی در زندان به من چای می دهد، احساس می کنم ممکن است به من تجاوز کند
ما: آیا به شما گفته بودند که ممکن است اگر اسیر شوید به شما تجاوز کنند؟
فی: بله، گفته بودند، ولی زیر حرف شان زدند، ظاهرا ایرانی ها در جریان نبودند
ما: بازجویی ها چطور بود؟
فی: خیلی بد، چشم من را می بستند، و من دائما فکر می کردم می خواهند به من تجاوز کنند، بعد می پرسیدند ماموریت تان چیست و بدون هیچ تجاوزی برمی گرداندند زندان.
ما: آیا شما را تهدید به مرگ هم کردند؟
فی: بله، یک روز دیدم یک نفر دارد با من ور می رود، آمدم بغلش کنم، دیدم یک زن است، گفتم چیه؟ هیچ چیز نگفت، فقط مرا اندازه گرفت، اندازه قد و دور کمر و این جور جاها، من فکر کردم حتما می خواهند مشحصات مرا به مسوولین تجاوزشان بدهند تا ببینند من برای تجاوز مناسب هستم یا نه، ولی بعدا فکر کردم ممکن است بخواهند برای من تابوت درست کنند، ولی آخرش معلوم شد می خواهند برای من لباس بدوزند
ما: وقتی جلوی دوربین می رفتی چه احساسی داشتی؟
فی: خیلی بد بود، وقتی دوربین را دیدم مطمئن شدم می خواهند جلوی دوربین به من تجاوز کنند و فیلم پورنو بسازند، ولی می دانستم ایرانی ها فیلم پورنو تولید نمی کنند، ولی بعدا متوجه شدم که این هم دروغ است و فقط می خواهد از ما اعتراف بگیرند
ما: بدترین چیزی که در خاطرتان هست چیست؟
فی: روز آخر بود، یکی آمد در زد، من فورا خودم را برای تجاوز آماده کردم، گفت: لباس ات را بپوش برویم. گفتم: بپوشم یا در بیاورم؟ گفت: می خواهیم برویم پیش رئیس جمهور. گفتم: نه، اون نه، نمی شود پیش یکی دیگر برویم؟ گفت: نمی خواهی آزاد بشوی؟ گفتم: پس تجاوز چه می شود؟ چیزی نگفت
ما: اگر به شما تجاوز کرده بودند چه می کردید؟
فی: داستانش را یک میلیون پاوند می فروختم

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

"من"


از همين جا بايد شروع كنم . از سر سطر نه ! بلكه از ادامه اين خطوط نا تمام كه در فضاي اين صفحه سفيد سر گردانند . خطوط ساده . خطوط در هم پيچيده . خطوط نگران و نا اميد و كم رنگ . خطوط شاد و دست خط كودكانه . خطوط معصوم آرزو مند . خطوط شرمگين و خشمگين . نه! نه! نمي توانم فراموششان كنم
ساده نبود اين مشق مشقت بار را نوشتن
كسي آن را ديكته مي كرد و صدايش در همه جهان انعكاس مي يافت . چند نفري بودند با هم شايد كه صدا ها چنان در هم مي شد و صداي قدم هاي مراقبان كه همه مثل هم بنويسيد و از روي دست هم . نه! ساده نبود نشنيده گرفتن طنين تشديد ها و فاصله هايشان . ساده نبو د سر پيچي از شوق سر كش نوشتن وگريستن و نوشتن و خنديدن و نوشتن و ديدن و نوشتن و پاره كردن
پر از خط خوردگي و اشتباه است . دستم بار ها و بار ها لغزيده است و جا مانده ام . حروف و كلمات از ذهنم گريخته است . مي دانم ! اما باور كن ساده نبود
و هنوز كسي به تصحيح آن قلم سرخ در دست نگرفته و عينك ذره بيني به چشم نزده . هنوز زنده ام و نفس مي كشم . هنوز مي نويسم . در ادامه آنچه قبلا بوده ام و هنوز تبديل نشده ام به يك نمره با سرنوشتي محتوم . رد يا قبول . من هنوز "من" ام

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

شر الامور


تازگي ها چه لذتي مي برم از موسيقي كلاسيك . از موزارت و بتهوون و ويوالدي .
يه نظريه موقع خوندن "آبي تر از گناه" به ذهنم رسيد كه خيلي جالبه . به نظرم همه هنر ها و همه علم ها خصوصا رياضيات و هندسه يه جور هايي به هم مربوطند
ساختار روايت "آبي تر از گناه " خيلي هندسي است . هر فصل شبيه يك زاويه است و اين زاويه ها در دل همند و از خيلي تند در فصل هاي اول كتاب پله پله به سمت زاويه هاي باز تر مي رود و در فصل آخر نويسنده اجازه مي دهد كه در يك افق صد و هشتاد درجه به اطرافت نگاهي بياندازي و شخصيت ها و حوادث را با ديد كامل ببيني هر چند كه نا خوداگاه آدم به اين فكر مي افتد كه شايد باز هم بشود زاويه را باز و باز تر كرد
ديشب با ني ني يك فيلم عالي ديديم به اسم "مرگ و دوشيزه باكره" روايتش معركه بود معركه . بسيار هنرمندانه بود . فيلمي بود از رومن پولانسكي . يك جاي فيلم من ديگه زيادي هيجان زده شدم و از جا پريدم . ويك مشت نسبتا محكم زدم به دم دستي ترين چيزي كه كنارم بود و اون چيزي نبود جز"هد اند نك" يك فيزيك دان بنده خدا كه عينك زده بود و سرش رو گذاشته بود روي پاهاي "مهربان همسر"
به نظرم با خوندن هندسه و گرافيك مي شه ساختار هاي روايي جديد براي داستان نويسي كشف كرد . با گوش دادن مداوم موزيك مي شه پرداخت هاي جذابي براي سوژه ها پيدا كرد و ذره ذره خلق كرد
همه هنر ها دريك نقطه در قلب زمين به هم مي رسند . هنر معجزه مي كند و مي تواند انسان شكنجه شده و شكنجه گر را در يك فاصله نزديك كنار هم بنشاند كه هر دو در آرامش به موزيك شوبرت گوش كنند . قطعه اي به اسم "مرگ و دوشيزه" فيلم ديشب واقعا عالي بود
اين "و ديگران" محبوبه مير قديري هم بدك نيست . هر چه باشد از "و از شيطان اموخت و سوزاند" كه بهتر است اول بايد به اين حقيقت دلپذير اعتراف كنم كه پرچم زنانگي بر بالاي قله ادبيات داستاني ايران مدتي است كه به احتزاز در امده بي شك زنان داستان نويس حالا در اكثريت هستند . حالا ديگه نوشتن از عشق هاي ديوانه وار زنانه و حس هاي خود ويران گري و مازوخيسم زنانه سوژه هاي تكراري به حساب مي اد.
هر چند در بينشان شاهكار كم پيدا مي شود اما خود اين موج زنانگي در ادبيات آثارش را خواه نا خواه خواهد گذاشت و چه بهتر و چه بهتر كه هر چه بيشتر و بيشترباشد . زن ها به اندازه همه تاريخ حرف دارند كه از بغض هاي فرو خورده شان بگويند و از جنس دوم بودنشان از بد جنسي ها و نفرت ها و عشق هايشان كه در انباري تاريك ذهنشان پنهان شده و تجربه هاي مشترك شان
اين بار چندم است لابلاي قصه از حس و خاطره اولين منس و تلارك مي خوانم يا اولين سكس
من چند ماه پشت سر هم چيزي نخوندم و بعد يك دفعه كورس سينما و ادبيات گذاشتم اما يك جور هايي ديگه خسته شدم يعني ديگه نمي تونم از داستان هاي متوسط لذت ببرم
شايد بزنم تو فاز" روزه " و تا مدتي بي خيال بشم. شايد تصميم كبرا بگيرم كه تا هزار روز حق خواندن و ديدن نداشته باشم . اگر خماري خيلي فشار آورد مي آيم همين جا و خودم براي خودم قصه تعريف مي كنم.
اصلا انگار اين خير الامور به زندگي من نيامده

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

از ديد و بازديد هاي عيد متنفرم



مدت هاست كه هر شب كابوس مي بينم و هر كدام در ادامه و تاييد كابوس شب هاي پيش مثل قصه هاي دنباله دار . اين قدر كه در خواب همه به من گفته اند كه يك سه واحدي زبان را افتاده ام و پاس نكرده ام كه باورم شده . اين روز ها صبح كه مي شود تا يك ليوان بزرگ و غليظ قهوه را ننوشم باورم نمي شود كه صبح شده و بخش ها تمام شده و هيچ واحدي جا نمانده است همه وحشتي را كه با آن دست و پنجه نرم مي كنم توهم بوده است . بايد همانطور با صورت نشسته بنشينم پاي كامپيوتر و خودم را لابلاي خبر ها و نوشته هاي ديگران گم كنم . پنهان كنم .
فكر مي كنم كمتر از سه ساعت با رفيق 15 و يا شايد 16 ساله بودم اما مدام كلماتش را براي خودم تكرار مي كنم .
راستي اين "بي بي پيك" هم كتاب مزخرفي بود
اولين داستانش را كه خواندم بد جوري توي ذوقم زد راجع به زن و مردي بود كه يك جور توجه خاص يا مثلا سايه عشق بينشان جرقه مي زد و بعد تصميم گرفتند با هم به مسافرت بروند و ميزبان رخت خواب هايشان را كنار هم انداخت اما آنها نتوانستند با هم عمليات فيزيولوژيك –دراماتيك خاصي انجام بدهند . در ضمن دو مرد ميانسال هم در ويلاي همسايه داشتند با دو تا خانم كاسب حال مي كردند... كه مثلا داستان به يك جور مقايسه برسد
نويسنده ساكن ايران نيست . اين را مي تونم با اطمينان بگم. اولا كه يه جور وسواس دارد كه شخصيت ها رو اسم گذاري نكنه تا به يه جور انسان هر زماني و هر مكاني برسه . من خودم هم گاهي از اين ايده ها به سرم مي زنه . مي خوام بگم كه خيلي ايده خنك و لوسي از آب در آمده بود . تمام آدم هاي اين مجموعه داستان يك زبان داشتند و يك شخصيت . اسم هم كه نداشتند . خلاصه ملغمه اي درست شده بود كه مي توانستي كتاب را باز كني و بعد از خواندن چند صفحه اصلا متوجه نشوي كه داستان عوض شده و داستان قبلي تمام شده
هر داستاني بايد براي اين كه خواننده رو با خودش همراه كنه بايد بتونه حداقل در يكي دو سطر خواننده رو در جا ميخ كوب كنه . بايد بتونه دست كم يك لحظه نفس مخاطب رو در سينه حبس كنه و بعد شروع كنه به سخن راني كردن و خاطرات و درونيات خودش رو به اسم " حقايق" به خورد ملت بده. دم دستي ترين شگرد ها استفاده از سكس و خشونت است همانطور كه فيلم هاي هاليوودي از آن به جا و نا به جا استفاده مي كنند . اگر آدم بخواهد ريسك كند و از شگرد جديدي استفاده كند . خيلي خيلي زياد" استادي و مهارت" مي خواهد . قضيه سهل و ممتنع است كه مي تواند داستان را به كلي از هستي ساقط كند
توضيح اين كه سوژه اغلب داستان ها در اين مجموعه جذاب است اما چنان پرداخت ملال آوري دارند كه آدم از نشر نيلوفر تعجب مي كند كه ناشر كتاب است
اين نظريه كه از ايران بري و بعد به فارسي دري بخواهي داستان بنويسي آن هم با نشخوار كردن خاطرات گذشته يك فرض از پيش شكست خورده است اين را به خاطر بسپار
شايد هم علت اين نقد تند و تيز چيز ديگري باشد
قصه هاي بد و ابتدايي و پر از اشكال مثل فيلم هاي بد ساخت و احمقانه و مثل آدم هاي رشد نيافته و سطحي اذيتم مي كنند
از ديد و بازديد هاي عيد متنفرم مخصوصا با آدم هاي كژ و مژ و لعنتي . ازم انرژي مي گيره. تازه آنچه ديروز گذشت "ديد" بود و هنوز "باز ديد" مونده . به كلي از اين عيد سعيد باستاني حالم به هم مي خوره . يادمه يكي از اينترن ها داوطلبانه تمام هفته اول عيد رو كشيك مي داد . فكر كنم خودم هم سال ديگه يه همچين كاري كنم
بايد و بايد بيشتر و بيشتر بنويسم و بيشتر و بيشتر بخوانم . هر چند اين خواندن به آن نوشتن ممكن است ربطي به هم نداشته باشند
و اين تنها راه نجاتم است از ملال و اصلا شايد خدا آن روز با من بود كه گفت اقرا
همين

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

آن مرد آمد




مشترك مورد نظر برگشت . خيلي غير منتظره . وقتي دم در منتظر بودم كه كس ديگري بالا بيايد . در چهار چوب در ظاهر شد با همان كاپشن قرمز هميشگي . از ديدنش خشكم زد . در دلم براي يك لحظه چنان جرقه اي از شادي زده شد كه نتوانستم لبخندم را پنهان كنم . آن مرد آمد و در چشم هايش چيزي عوض شده بود. چيزي نبود . چشم هاي درشت اش پر از جاي خالي چيزي بود كه نگذاشت بغلش كنم . صدايش هم عوض شده بود . و استدلال كرد كه كل اين ماجرا براي اين بوده كه عملا به من چيز هايي را بفهماند
وقتي داشت ايميل هايش را چك مي كرد از پشت دست هايم را دور شانه هايش حلقه كردم و بوي آشناي تنش را حس كردم
هميشه و هميشه از ايمپالساتيو بودنم در عشق لذت مي برده ام و از اين كه وقتي مي خواهمش همه تنم به يكباره مي شود نياز و دلم پر مي شود از حسرت يك بوسه به نوك انگشتانش.
ولي خودش را كنار كشيد
اين يك بازي است . من از نيازم به تو لذت مي برم و تو هم اين را مي داني و مي داني كه اگر هم باز خودت را كنار بكشي باز هم و باز هم به دنبالت خواهم آمد
اين بازي ديوانه كننده است و فقط در يك جا متوقف مي شود جايي كه من از اين بازي خسته شوم . من مهره فاعل هستم و كنار كشيدن من بازي را پايان مي بخشد پس تو اين خطر را بايد درك كني و اگر از بازي لذت مي بري آن را به جا هاي باريك نكشاني
و حالا من و مشترك مورد نظر در يك جاي باريك به سر مي بريم . من اين جا پاي كامپيوتر نشسته ام و دارم تايپ مي كنم كه آروم بشم و با گوشي موسيقي گوش مي كنم و او هم در اتاق خواب دراز كشيده .
مثل يك دختر بچه تخس دارم حساب مي كنم كه اگر از همه "او" صرف نظر كنم در جعبه اسباب بازي هايم ديگر چه دارم كه سر گرمم كند
آخرين روز سال گذشته را با رفيق 13 ساله بودم
مي توانم زانو بزنم در برابرش وقتي كه دارد به من اطمينان مي دهد كه آرزو هاي دور و درازم را فراموش نكنم .
و مي نويسم اين آخرين و تنها ترين سنگر من است. راستي سينما را هم دارم مي تونم به وودي الن عشق بورزم همانطور كه قبلا مريد مخملباف بودم
و تازگي ها دارم كم و بيش با سينماي جهان آشنا مي شوم
خداي من چقدر در اين دنيا نويسنده و كارگردان و نقاش و عكاس هست كه بشود كشف شان كرد و از كار هايشان لذت برد .
خب حالا ديدي من چقدر اسباب بازي هاي با حال دارم ؟
جدي جدي دارم به اين سووال جواب مي دم و حالا هم دارم مي رم كه يه فيلم جديد ببينم

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

مشترك مورد نظر شما در حال حاضر در دسترس نمي باشد



دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است لطفا بعدا شماره گيري كنيد. و نا اميد نمي شوم آن قدر شماره مي گيرم و مي گيرم كه خودم از اين تكرار بي هوده وحشت مي كنم
صداي بوق اشغال نا اميدم نمي كند و نه اين جمله لعنتي كه مشترك مورد نظر شما در حال حاضر در دسترس نمي باشد لطفا بعدا شماره گيري كنيد
ديروز يكسره رمان " روزگار آقاي مايكل . ك " رو خوندم كه سال 2003 برنده جايزه نوبل شده است . مي خواهم فراموشش كنم اما دستم بي اراده به سوي تلفن مي رود . شايد مشترك مورد نظرم را با تلفن ثابت پيدا كنم اما نه تنها تفاوتي كه دارد اين است كه حالا صداي زنك در همه اتاق مي پيچد : مشترك مورد نظر شما .... و به اين ترتيب همه مي فهمند كه چه اتفاقي افتاده است
نوه سفيد و پشمالويمان از روي طاقچه اتاق خواب نگاهم مي كند با چشم هاي سياهش . مي خندم . خب براي همه پيش مياد . و نوه مان چشم هايش را نمي بندد و نگاهش را هم نمي چرخاند . ته دلم خالي است اما باز مي خندم . روي تخت غلط مي زنم و سرم را روي بالش مشترك مورد نظر مي گذارم و نفسم پر مي شود از بوي تنش موبايل را دوباره برمي دارم و شماره اش را مي گيرم. مشترك مورد نظر شما در دسترس نيست . بلند مي شوم. در پذيرايي ياسمن با آن حالت رخوت انگيز و آرام اش در قاب طلايي اش دراز كشيده و از ميان پلك هاي نيمه بازش " جنون شماره گرفتن" ام را نگاه مي كند و مي شنود كه مشترك مورد نظرم كيلومتر ها از من دور است و نمي خواهد كه صدايم را بشنود
سينما تمدن يك شبه همه جذابيتش را از دست داده و بخصوص كه " آخرين پادشاه اسكاتلند " يك احمقانه تمام عيار بود و اين آخرين فيلمي بود كه با مشترك مورد نظر نگاه كرديم . مثل همه اين شب ها كنار هم دراز كشيديم پاي تلويزيون و سر من روي شانه هايش بود و .... شانه هايش ..... يك بار ديگر شماره اش را مي گيرم . دستگاه مشترك مورد نظرم خاموش است . انگار كه هيچ وقت چنين شماره اي وجود نداشته است وپسري نبوده كه موقع مساله حل كردن يا اضطراب ناخن هايش را بخورد .... ناخن هايش ..... باز موبايل را بر مي دارم و شماره اش را مي گيرم . مشترك مورد نظرم هنوز هم در دسترس نيست انگار كه هيچ وقت در دسترس نبوده است انگار نه انگار كه اگر خواب بد مي ديدم به اندازه يك غلط زدن در دسترسم بود كه مرا ميان بازو هاي مردا نه اش پنهان مي كرد تا من خودم را گوله كنم و سرم را ببرم زير پتو و بگذارم كه بغلم كند و گوش هايم پر شود از صداي تپش قلبش و چند دقيقه ديگر او لبه پتو را بالا بزند و بپرسد كه " اسكيژن بهت ميرسه يا نه ؟ " آخ ! اسكيژن .....باز هم شماره اش را مي گيرم و باز هم در دسترس نيست نيست نيست نيست
يك مسيج را كه برايش فرستاده بودم هزار بار با حرص به خودش فور وارد مي كنم و سكوت فقط سكوت است
به نظر مي رسد مشترك مورد نظرم به كل فراموشم كرده است. و من به اين فكر مي كنم كه هيچ نشانه اي دور و برش نيست كه مرا به يادش بياورد و فقط يك تصوير از او مي بينم كه با يك شن كش در باغچه ويلاي شمال در حال كار كردن است وقتي كار مي كند با چنان پشت كاري غرق كار مي شود كه چيزي حواسش را پرت نمي كند و عزيز كه چاي ريخته صدايش مي زند و او خسته است اما دست از كار نمي كشد تا تمامش نكند عزيز باز صدايش مي زند و آقا جون چيزي راجع به سرد شدن جاي مي گويد و اين كه چاي داغ در اين هواي سرد و باراني مي چسبد و مشترك مورد نظر من كه كار را تمام كرده مي رود كنار شيري كه در حياط است تا دست هايش را بشويد صداي زنگ تلفن بلند مي شود . دلم مي خواهد مشترك مورد نظر همانطور كه دست هايش را خشك مي كند گوش هايش را تيز كند كه ببيند كيست كه زنگ زده و با خودش فكر كند كه شايد "من " باشم . الارم موبايل را مي شنوم يك اس ام اس جديد رسيده است . موبايل را برمي دارم و به خودم مي گويم كه شايد " او" باشد . چشم هايم را مي بندم و باز مي كنم. اما "او" نيست . بانك اقتصاد نوين است كه يك پيام تبليغاتي در مورد خدمات بانكي فرستاده است
عزيز گوشي را به طرف مشترك مورد نظر من مي گيره و ميگه : بيا پسرم مهين خانوم مي خواد باهات حرف بزنه . ته دلم خالي است اما مي خندم . چيزي شبيه يك شوخي لوس و بي نمك است كه داره زيادي طول مي كشه
مي خندم و مي گم نه ! دايي جون مزاحم نمي شيم اما قبول نمي كند و مي گويد كه حتما بايد بروم و دلش براي شوهرم تنگ شده و خيلي وقت است كه ما را نديده . تا شب چند ساعت مانده ؟ بايد مجدد به دايي زنگ بزنم بايد بگويم كه او نيست و من " تنهايي" نمي توانم كه ....تنهايي ... گوشي موبايل را بر مي دارم . دستگاه مشترك مورد نظر ...... زنك هنوز حرفش را تمام نكرده كه موبايل را پرت مي كنم . ديگه زنگ نمي زنم . زنگ نمي زنم . مسيج نمي فرستم و فراموشش مي كنم
جشن مي گيرم . يك فيلم جديد و مشروب و جعبه هاي شيريني عيد و بشقابي پر از ميوه هاي پوست كنده و خرد شده و ورقه هاي نازك سيب . درست همان طور كه او دوست دارد .
مي توانم تا آخر عمرم همين طور جشن بگيرم و خوش باشم و به سينما و مسافرت هاي دسته جمعي با دوستام برم و سيگار بكشم و اين درست همون چيزيه كه مشترك مورد نظرم روعصبي مي كنه
درست مثل بچه اي كه براي جلب توجه مادرش همه كار مي كنه و حتي سرش رو به ديوار مي كوبه
از كي تا حالا اين قدر احمق و كودن شدم ؟
شماره ويلا رو مي گيرم . آقا جون گوشي رو بر مي داره . سلام و احوال پرسي مي كنم و سال نو رو تبريك مي گم . احوال عزيز رو مي پرسم . تشكر مي كنه و ميگه كه مهران بيرون توي حياط است و داره با شن كش خاك باغچه رو صاف مي كنه و عزيز هم براي همه چاي ريخته و داره مهران رو صدا مي زنه براي چاي و اين كه هوا سرد است و باراني و اين كه جاي من آنجا خالي است و چاي داغ كه در اين هواي سرد مي چسبد . مكث مي كنم و مي گويم كه به مهران سلام برساند و او مي گويد كه حتما و خداحافظي مي كند . مشترك مورد نظر من دست هايش را خشك كرده و ليوان چايش را برداشته و دارد عزيز را نصيحت مي كند كه قند كمتر بخورد و رعايت سلامتي اش را بكند و چايش را بدون قند هورت مي كشد .
وسايلم را برداشته ام . كتاب ها و لباس ها و مسواكم را . چند تا فيلم خوب رو هم بر مي دارم و براي دايي مي برم حواسم هست كه فيلم ها صحنه نداشته باشند .
قبل از رفتن خودم را در آينه نگاه مي كنم . ته دلم خالي است اما مي خندم . در را قفل مي كنم و ميروم.

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

لحظه مقدس ارگاسم


خنده زياد دل را قسي و عقل را زايل مي كند
مومن دلش نازك است و ايكي ثانيه اشكش سرازير مي شود و اين خود از نشانه هاي ايمان است
هر كس براي راه رضاي خدا يك سي سي اشك بريزد در قيامت و در آن روز كه شعله هاي آتش از هر سو زبانه مي كشد هزار متر مربع آب خنك به سوي او سرازير مي شود
از اين دست احاديث و روايات معتبر كم نداريم . نمي دونم ريشه اين اندوه پرستي از كجا مياد ؟ چرا هر كس مي خواد به خدا نزديك بشه فكر مي كنه بايد دلش بشكنه و زار زار گريه كنه ؟ مساله فقط مذهب نيست . اخيرا اين جمله رو جايي خوندم : دوستي را كه با او بخندي ممكن است فراموش كني اما دوستي را كه با او گريه كني هرگز فراموش نخواهي كرد
همه اين آسمون ريسمون ها رو بافتم كه از ديشب حرف بزنم كه سينما" تمدن" غوغا كرده بود . اول "ساعت بيست و پنجم " بعد " بيست و پنج گرم " بعد كه ني ني رفت و خوابيد چراغ ها رو خاموش كردم و صداي تلويزيون رو بستم و يك فيلم از اينگمار برگمان با زير نويس فارسي زدم توي رگ و درست موقعي كه مخم داشت هنگ مي كرد و شخصيت ها و صحنه هاي مختلف فيلم ها در ذهنم با هم مخلوط مي شد فيلم" مچ پوينت " رو ديدم . كه فيلمنامه تو در توي اون و حس تعليق كشنده اي كه در يك ربع آخر فيلم داشت به كل ديوونه ام كرد . فيلم كه تموم شد ساعت چهار صبح بود ولي خوابم نمي اومد . حس مي كردم سرشار از حس لذت ام .يك جور حس سبك باري خالص . هيچ سرزنشي و هيچ حس بدي در عميق ترين لايه هاي ذهنم هم نبود . چنان همذات پنداري وحشتناكي با شخصيت ها پيدا مي كنم كه شگفت انگيز است
فكر كردم يك فيلم ديگه ببينم اما ترسيدم فيلم خوبي نباشد و عيشم را منقص كند . همينطور جلوي تلويزيون نشسته بودم و بالش مچاله شده را بغل كرده بودم كه در يك لحظه كشف و شهود به نظرم رسيد : اگر مي شد زنگار لعنتي اين احساس گناه هاي احمقانه را از آيينه " لذت" پاك كرد و به يك جور لذت با درجه خلوص بالاتري رسيد شايد آن وقت مي شد لذت را به جاي اندوه تقديس كرد و با آرامش از" بودن" لذت برد .
و خلاصه اين كه : لذت غني شده حق مسلم ماست
و تازگي ها دارم به اين اعتقاد مي رسم كه همه جنايتكار ها و بنياد گراهاي دو آتشه و همه مطلق گرا ها جنگ طلب ها و همه دگماتيسم هاي يك دنده موجودات بيچاره اي هستند كه نمي توانند لذت ببرند . لذت از خوردن و خوابيدن و گشني كردن از دفيكيشن و يرينيشن از قهر و آشتي از ديدن زن و مرد و لباس زيبا از سلانه سلانه قدم زدن در پياده رو به قول سهراب گاز زدن اين سيب با پوست يا به قول كيارستمي از طعم گيلاس
من جدا فكر مي كنم اگر ميشد يك جوري طعم لذت واقعي و ناب رو به بن لادن هم چشوند دست از نسل كشي بر مي داشت

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

كاري از هادي خرسند به مناسبت چهارده فوريه



- حاجی ‌آقا ناز والنتانتون
هرچی والنتانه به قربانتون
والنتاناتون بی بلا ایشالله
سال دیگه کرب و بلا ایشاللا
چه خوبه اینِ چاردهم ِ فوریه
میگن روز عاشق و عشاقیه
دلم میخواست جمعی‌رو مهمون کنم
والنتانتونو چراغون کنم
خواستم بیان شادی کنن بخندنبه
والنتانتون دخیل ببندن
اما دیدم بهتره با ما باشین
با صیغه‌ها تو خونه تنها باشین
شاید بخواین کلی والنتان کنین
لازم که نیس به همه اعلان کنین
- ممنونم از تبریک تو ضعیفه
حموم میرم لنگ بیار و قدیفه
من که سه تا عیال عقدی دارم
سه چار تا هم صیغه‌ی نقدی دارم
والنتانم طول میکشه سه ساعت
بعدش میرم برای استراحت
- بیوه‌های شهید ولی چی میشه؟
منتظر والنتانن همیشه
- بیوه‌های شهید که دیگه پیرن
اونا باهاس روزه‌ی عشق بگیرن
بگو والنتان بی والنتان بابا
از کمر افتادم به قرآن بابا
والنتان اومد دل مارو شاد کرد
در عوضش این فتق کوفتی باد کرد
نیستم دیگه مثل قدیما راغب
والنتانم داره چقد عواقب
- حاجی آقا بازم ناشکری کردین
ماشالله بازم شوما خیلی مردین
جوونای امروزی‌رو ببینینو
یا پای صحبتشون بشینین
انگار اگه عمل کنن میمیرن
فقط نامه میدن و کارت میگیرن
هپی والنتان میگن از راه دور
انگار دیگه نه بنیه دارن نه زور
یه عده هم خیلی که باشن سمج
بند میکنن به ایمیل و تکث مسج
- من حاج خانوم خیلی انرژی داشتم
چقد والنتان همه جا میکاشتم
وقتی میرفتم مثلاً زیارت
توی حرم دست میزدم به غارت
هرچی در اون گوشه کنارا زن بود
انگار واسه پیشرفت کار من بود
توی حرم برای هر سلیقه
پیدا میشه خانوم برای صیغه
اول سلامی به امام میکردم
بعدش به اون خانوم سلام میکردم
بیخ گوشش: خواهر والنتان میشی؟
وقت ندارم. الساعه ، الان میشی
کجا؟ مسافرخونه پشت صحنه
بدو همینجور بیا پابرهنه
یه مشتی پول توی ضریح میریختم
سوی مسافرخونه میگریختم
والنتانم رو نقشه و اصول بود
زیارتم هم این وسط قبول بود
- حاجی‌آقا قربون شیر پاکت
نگو نگو که شد دلم هلاکت
جون شوما منم والنتان میخوام
دبه نکن همینجا الان میخوام
- آخ ضعیفه رحم بکن به جونم
والنتانم زد به فشار خونم
محرمه ماه عزاست خانوم جون
عزای سید شهداست خانوم جون
سینه زنی خوبه والنتان چیه
مرده‌شور چاردهم فوریه
- باشه حاج‌آقا دستتونو خوندم
خوبه به امید شوما نموندم!

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

"کتاب خواندني و ارزشمند " ازآن سال ها و سال هاي ديگر



حمزه فراحتي نويسنده کتاب، در بخش ها ي پاياني اثر خود، متني از يک زنداني سياسي را آورده است. نويسنده - محسن درزي - واقعيتي راتصوير مي کند که به يک داستان استاد انه پهلو مي زند.

آن شب
تقريباً بيست و پنج سال پيش، من تماشاچي "مرگ خود" در زندان اوين بودم. نمي دانم بند دو يا سه بوديم. در هر حال، اولين اطاق طبقه پايين که نصف اتاق هاي ديگر بند و اگر درست تخمين زده باشم، چهار متر در شش و يا هشت متر است و حدود بيست الي سي نفر در آن زنداني بوديم. از چهاردهم تيرماه که به اوين آورده شدم، اين دومين اطاقي بود که در ان سر مي کردم. ترکيب ساکنين اطاق متفاوت بود ولي مي شد آن ها را در چهار گروه دسته بندي کرد.
1- دو نظامه ها، کساني که در دوره "اعليحضرت" نيز زنداني بودند. مثل خودم. 2- کساني که قبل از "فاز نظامي" به خاطر فروش نشريه و مشابه آن دستگير شده و در شرايط جديد گير کرده بودند. 3- مشکوکين. کساني که به قول خودشان از طريق "قيافه شناسي" در خيابان ها شکار شده بودند. 4- مجاهديني که در خانه هاي تيمي دستگير شده بودند و ساکنين اطاق به آنها به چشم اعدامي هايي که امروز و فردا "مي زنندشان" نگاه مي کردند. آدم هاي آرامي بودند. هميشه در گوشه اي نشسته و نوبت خود را انتظار مي کشيدند.
احساسم به آن ها ترکيبي از احترام، دلسوزي و تاسف بود. حيف اين جان هاي جوان نبود که طعمه مرگ زودرس شوند؟چند نفر از ساکنين اطاق را نيز از قبل مي شناختم. اگر بخواهم تک تک آدم ها را توصيف کنم، حتي اگر بتوانم و صندوق خاطراتم اجازه دهد، باز هم کار بيهوده اي ست. همه تشنه خبر بودند. خبرها را کساني که تازه وارد مي شدند، مي آوردند. من جزو کساني بودم که در همان محدوده کوچک و بسته خيلي قدم مي زدم. تند تند قدم مي زدم. اين طوري برايم بهتر بود. آرامم مي کرد.
"آن شب" يکي از شب هاي شهريور بود و اطاق زندگي روزمره را سپري مي کرد. دقيقاً چه تاريخي؟ نمي دانم. حتي شک دارم که اواخر مرداد يا اوايل مهر بوده باشد. من نه آدم دقيقي هستم و نه توانايي ثبت جزئيات لحظات و روزها را در ذهن دارم. اگر چه تصاوير خاطراتم سياه و سفيد نيستند، اما ذهنم مثل دوربين هاي "پولارويد" است، از همان هايي که در جا تصوير گرفته شده را ظاهر مي کند و تحويل مي دهد. اين گونه عکس ها به مرور زمان رنگ و کيفيت خود را از دست مي دهند، اما با کمي دقت، جزئيات ثبت شده در آن ها را مي توان ديد. انکار اين تصاوير و جزئيات شان ممکن نيست، زيرا که وجود دارند، حتي اگر کيفيت نداشته باشند. اين ها را به اين دليل نوشتم که اگر کسي مدعي شد که فلان روز بود و نه بهمان روز، به دروغ گويي متهم نشده باشم.
ساعت خاموشي 9 شب بود، هر چند که خاموشي واقعي وجود نداشت. هم فشار نگهبان ها و هم خواست ساکنين اطاق بود که نظم شب و روز رعايت شود. شب، فرصتي ست براي زنداني که خودش باشد، به خانواده اش فکر کند، يواشکي گريه کند، آن چه را که در بازجويي ها بايد بگويد مرور و در ذهن خودش سازماندهي کند، با ترس هايش کنار بيايد، خستگي انتظار و بلاتکليفي را از تن و روان به در کند و اگر بخت يار بود، اگر کابوس مجال داد، بخوابد. آن شب نيز براي خواب آماده مي شديم. آماده شدن براي خواب مراسم داشت. مراسم خواب! با چاشني دائم لجبازي ها، کوتاه آمدن ها، شوخي ها و خنده هايي که بي موقع گريبان همه را مي گرفت. خنده وقتي بيايد و جلوي آمدنش را بگيري، خود باعث خنده بيشتر مي شود. خنده هاي نيمه شب، خنده هاي هيستريک هستند. پتوها نيز مي بايستي عادلانه تقسيم مي شدند تا به همه رسد. گاه زياد بودند و گاه کم. کيفيت شان هم متفاوت بود. برخي پرز داشتند و برا جا انداختن شان کار فني لازم بود، و بالاخره اين که کي کجا بخوابد. آن شب هم مثل شب هاي ديگر زندان بود با همين تصاوير رنگ و رو رفته اي که نشان دادم.
داشتيم دراز مي کشيديم، يا دراز کشيده بوديم، يا با بي خوابي و فکر و تنهايي کلنجار مي رفتيم که در باز شد و چند پاسدار در آستانه در ظاهر شدند: - تو، بيا بيرون... تو هم بيا، اوي با توام. - من؟ - نه... اون يکي، تو بگير بخواب!- تو هم بيا... تويي که گفتي من... آره، تو!
گيج خواب و بداري بوديم. گيج اين که چه شده است، چرا؟ براي چه؟ چه مي خواهند؟ گيج شلوار به پا کردن، از روي ديگري رد شدن، دست و پاي بغل دستي را له کردن. آه که گيجي چقدر دردناک است. سه نفر از ما را بيرون کشيدند. انتخاب شان "سليقه اي" بود. يکي را دوباره هل دادند که: - تو نه! و يکي ديگر را به جاي او بيرون کشيدند. هيچ کدام از آن ها "سرپوش" نداشتند، يعني که "کوکلس کلان" نبودند. نگهبان هاي بند خودمان و "زير هشت" بودند. شوخي مي کردند، متلک مي گفتند، مي خنديدند و در فضاي اطاق توهم، ترس، ناباوري به لحظه آتي و بي اطميناني پخش مي کردند. اطاق در خودش "قوز" کرده بود. من جزو سه نفر پاشنه در بودم. به خودم فحش مي دادم که: "خاک بر سرت با اين قيافه تابلو که داري!" راه را باز کردند که وارد راهرو شويم و در با تهديد و تشر که: "اطاق بخوابد!" پشت سرمان بسته شد. گيج بوديم. هزار تا حدس مي زديم که به يکيش هم باور نداشتيم: "حتماً براي باربري يا نظافت مي برند. شايد هم برنامه جابه جايي در بندهاست. ولي نه. اگر موضوع جا به جايي است پس چرا نگفتند وسايل مان را برداريم!" چند تراکت پارچه اي متعلق به گروه هاي سياسي توي راهرو بود. در ميان آن ها تراکتي از مجاهدين با عکس سرخ مهدي رضايي توي چشم مي زد. شروع کردند به نوار نوار کردن پارچه چلواري همان تراکت. پارچه، راحت مثل آب خوردن جر مي خورد. آن روزها هنوز "چشم بند" توليد نشده بود. به هر کدام مان يکي از آن نوارها را دادند: "چشماتونو باهاش ببندين!" نگهبان ها هميشه مي خواهند که چشم بند محکم و چند لايه باشد و زنداني چشم بند نازک، يک لايه و پر ديد را ترجيح مي دهد. همين عمده ترين دليل مشت و لگد خوردن زنداني مي شود. من در اين کار خبره بودم. کنجکاو نگاه کردن و ديدن و از آن مهم تر، زير دستور نرفتن. اين شيطنتي است که زنداني دوست دارد و نگهبان از آن بدش مي آيد. چشم بندها بسته شدند. نوار را روي چشم هايم بستم و از پشت آن که نگاه کردم چشم راستم سفيد و چشم چپم قرمز مي ديد. گويا تکه اي از مهدي رضايي روي چشم چپم بود. پشت سر هم توي راه پله ها ايستانده شديم. درهاي اطاق هاي ديگر باز مي شد و رد ميان سر و صدا، توهين، دري وري، مسخره بازي، متلک، تحقير و تو سري، چند نفر ديگر به جمع ما اضافه مي شدند و در بعدي، درهاي بعدي. نمي توانستم سر و ساماني به افکارم بدهم: ما را کجا مي بردند؟ براي بازجويي نمي تواند باشد. انتخاب ها روي موضع سياسي نيست. اگر براي نظافت مي برند... اگر براي باربري مي برند... پس چرا... اصلاً من... "خاک بر سرت محسن با آن قيافه تابلوت!" و اطاق به اطاق به صف مان اضافه مي شد. دست به شانه شديم. راه افتاديم. دمپايي ها به صدا در آمدند. بعضي ها سکندري مي خوردند. شانه جلويي را مهربانانه و اطمينان بخش فشار مي دادم. با اين کار به خودم دلداري مي دادم.
روز به روز وضع زندان بدتر مي شد و رفتار نگهبان ها بدتر از آن. قديمي ها، آن هايي که قبل از تابستان 60 در زندان بودند، مي گفتند که در اوين از اين خبرها نبود. جمعيت زندان تساعدي بالا مي رفت و گفته مي شد که بساط شکنجه و شلاق برقرار شده است. از بيرون خبرهاي خوبي نمي رسيد. ترور و فاز نظامي مجاهدين جايي براي تحليل نگذاشته بود. نماز جمعه به نماز وحشت تبديل شده بود. اعدام هاي دسته جمعي شروع شده بود. آدم ها وارد اوين مي شدند و پس از اقامتي کوتاه، قبل از سپردن نام شان به خاطر، به سفر مرگ مي رفتند. کساني که حافظه قوي تري داشتند و مي توانستند اسم ها را به خاطر بسپند، در روزنامه ها نشان مي دادند: "اين فلاني ست. همان که اون ته مي خوابيد و اين بهماني ست، هماني که هميشه مي خنديد" همه خود را در نوبت مرگ مي ديدند. يک ميليون بار به خودم گفتم: "اين ها مي کشندم" و يک ميليون و يک بار مي گفتم: "ولي آخه چرا؟ من که کاري نکرده ام!"
اين ها را يادآوري کردم که بگويم آن شب و در آن صف، خود را با سرعتي سرگيجه آور سوار بر قطار مرگ يافتم. بايد اين حس لعنتي را کنار مي زدم. نبايد باور مي کردم، حقيقت نداشت. نمي توانست حقيقت داشته باشد. من حتي دادگاه نرفته بودم، پس چطور ممکن است پاي مرگ کشانده شوم؟ حتماً قرار است چيزهايي را در آشپزخانه جابجا کنيم. شنيده بودم در حال تعمير آشپزخانه هستند. خود لاجوردي اين را در اطاق مان گفت. آمده بود و با قديمي ها "گپ دوستانه" زده بود. زنداني ها از اين که به آنها هر سه وعده فقط نان و پنير و غذاي سرد داده مي شد، شکايت داشتند. لاجوردي جواب داده بود که: "تقصير خودتان است. بايد خبر مي کردين که مي خواهين وارد فاز نظامي بشوين. آمادگي نداشتيم پذيرايي کنيم" شوخ طبع بود، مثل زهرمار! مي خواست بحث سياسي راه بيندازد ولي کسي تمايلي نشان نداد. همه دوست داشتند در مورد سرعت رسيدگي به پرونده شان، امکانات محدود اطاق ها، توالت، غذاي سرد و از اين قبيل حرف بزنند. او هم از جبهه ها مي گفت، مزاح مي کرد، کنايه مي زد ولي آرام بود. همان دم در اطاق نشسته بود. با کساني که در زندان شاه با او هم بند بودند، بيشر صحبت مي کرد و آن ها را با اسم کوچک صدا مي کرد. در آن زمان من هم يک هفته اي بر اساس تبعيد و جابجايي در زندان، هم بندش بودم. مي دانست دو نظامه هستم ولي شناخت بيشتري نداشت. آره! حتماً مي برند که در آشپزخانه کاري کنيم، باري را خالي کنيم، چيزهايي را جابجا کنيم. خود لاجوردي گفت. حتي اگر دروغ هم باشد، باز اميدي در آن هست و اميد هميشه جرات مي دهد. جرات مي دهد که با دستم شانه جلويي را فشار بدهم و جلويي شانه بعدي را. اميد هم واگير دارد. سرايت مي کند.. هر چه نا اميدي و ياس هم به همان اندازه مسري ست. در ان قطاري که به سمت ناکجا آباد در حرکت بود، از صندلي اميد به صندلي نا اميدي نقل مکان مي کردم و بالعکس.
از زير هشت رد شديم. وارد راهرويي ديگر و راهروي بعدتر و سپس راه پله ها، نگهبان ها، نگهبان هاي بيشتر و بعد از آن نورها، مهتابي ها، نور سفيد، نور سرخ، سرخ و سفيد، از پشت چشم بند نازک! نمي دانم صف مان چند نفر بود. فرصتي براي شمارش نبود. فرقي هم نمي کرد. از بندهاي ديگر به قطارمان اضافه تر مي شد. اکنون ديگر راه رفتن سخت شده بود. يکي مي ايستاد، ديگري سکندري مي خورد، دست ها از شانه ها جدا مي شد و نگهبان ها عصبي مي شدند و نعره مي زدند: "هي منافق! کوري؟"، "هي انقلابي!بلد نيستي راه بري؟"، "چشم بندت رو بکش پايين دراز، با توام!" صداي دمپايي ها وقتي هماهنگ بود، مثل رژه و وقتي نا هماهنگ بود مثل بازار مسگرها مي شد. شتلق شوتولوق، ترق و توروق: "برادر چشم بندم خوب بسته نيست... ، نگهبان دمپائيم يک لنگش در اومد... " صف مدام به هم مي خورد، در ترديد حرکت کورمال کورمال، پاها به هم مي پيچيدند، نظم از دست نگهبان ها خارج مي شد، همه را رو به ديوار مي ايستادند، شيلنگ ها، فانوسقه ها، ترکه ها و مشت ها و لگدها به کار مي افتادند، هر کس سهمي مي گرفت و بالاخره دوباره سکوت برقرار مي شد، دوباره کنترل و دستور جريان مي يافت. نظم دوباره برقرار مي شد تا دوباره به هم بخورد.
وارد حياط شديم. چه هوايي! اين هوا را مي بايست دولپي تنفس کرد. چه نعمتي ست اکسيژن. چقدر خوش شانس بايد بود که تابستان، آن هم شب و آن هم در اوين هواي بيرون را تنفس کرد. من اين شانس را داشتم. هنوز هم اگر بخواهم هواي فرحبخش و پر لذت را توصيف کنم، معيارم هواي آن شب است. دلم مي خواهد آن دم و بازدم تا ابد تکرار شود. وقتي آن نسيم پيشاني عرق کرده ام را نوازش کرد، زمان متوقف شد، ماشين سوال هاي بي جواب در کله ام از کار افتاد. همه چيز پايان گرفت، جهان و هستي پس و پيش، گذشته و آينده را از دست داد و در لحظه دم و بازدم خلاصه شد. در لحظه دم و بازدم! قوي ترين پيوندها با زندگي! چقدر دوام آورد؟ نمي دانم. از آن زمان هاي بي زماني بود.
فاصله بين بند، راه پله ها و راهروها تا ساختمان دادستاني را طي کرديم. به دادستاني که رسيديم، باز هم هوا دم کرده و باز هم قطار به ريخته بود. انگار ريل عوض مي کرديم. ترق و توروق، ترق و توروق. توپ و تشرهاي نگهبان ها مثل سوت قطار توي تونل صدا مي کرد. يک گوشه جمع مان کردند. بين نگهبان ها، مسئولين زندان، بازجوها و تصميم گيرندگان بر سر اين که کجا باشيم بحث بود. اين طرف و ان طرف کشاندنمان. در برزخ بلاتکليفي، بي اطلاعي از آن چه در انتظارمان بود، عرق مي ريختيم و اينجا و آنجا چيده مي شديم. از پشت چشم بند نازک همه چيز را، هر چند محو و تار مي ديدم. چشم بندي که روزي در جايي به عنوان تراکت تبليغاتي آويزان بود. راست سفيد، چپ سرخ. بالاخره توانستند به توافق برسند و در گوشه فرو رفته اي از سالن جمع و دقايقي ب حال خود رهايمان کردند. آرامشي موقت برقرار شد. باز پرسش ها به کله هايمان هجوم آوردند. چرا اينجا هستم؟ بايد به ترتيبي، به بهانه اي چيزي از نگهبان بپرسم. اما نه! نبايد بي گدار به آب بزنم، نبايد تابلو بشوم. ميان جمع ماندن و در آن گم شدن، بهترين استتار است. گوسفندي که از گله جدا شود، احتمال رفتنش زير تيغ قصاب بيشتر است. مي توانستم ببينم که توي راهرو، کنار ديوار، تک و توک کساني با چشمان بسته رو به ديوار ايستاده اند. کساني که متعلق به قطار ما نبودند. آدم هاي در هم تا شده، مجسمه هاي رنج، ترديد، حسرت و هراس با دست هاي آويزان بر پهلوها، سرهايي فرو افتاده روي سينه ها و گم شده در عميق ترين افکاري که سطح نداشت. دخترها و زن ها در سياهي چادرهاي شان شق و رق تر به نظر مي رسيدند. رفت و آمدها کم و زياد مي شدند. يکي از ميان ما گفت: "برادر دستشويي دارم" نگهبان از پشت سر شلاقش را به صدا در آورد: "کي بود؟" جوابي نيامد. من گفتم: "دستشويي دارم" با لحني آرام تر گفت: "فعلاً بشين. نميشه!" چه مدت زماني گذشت؟ نمي دانم. از بيرون صداي موتور ماشين آمد. گوش به صداي جلو و عقب کردن، ترمز، گاز و بالاخره باز شدن در سپرده بوديم تا شايد از لابلاي آن ها به معماي آن شب پاسخي بيابيم. سه چهار نفر با سر و صدا وارد شدند و داخل اطاق ته راهرو گم شدند. چند دقيقه بعد هفت هشت نفر از اطاق خارج شدند و دستورات شروع شد: "بلند شيد، دست رو شونه... از اين طرف... نه! از اين طرف نه... از اون طرف" ريختگي و واريختگي دوباره شروع شد. گيجي بار ديگر هجوم آورد. طول سالن را که طي کرديم، ديدم که به طرف محوطه اي باز مي رويم. خوشحال شدم که باز هم هواي بيرون، هواي تابستان، هواي شميران را در ريه هايم خواهم کشيد. اما اشتباه کرده بودم. پشت دو دستگاه ميني بوس را تا پاشنه در چسبانده بودند. با چشم بسته سوار شدن کار راحتي نبود. روي هم مي افتاديم. پاي همديگر را لگد مي کرديم. در تاريکي با نوک پنجه دنبال دم پايي هاي در امده از پا مي گشتيم، هل مي داديم و هل داده مي شديم تا اين که بالاخره سوارمان کردند. هر دو ميني بوس تقريباً همزمان پر شدند. من جزو آخرين نفرات بودم. "کجا مي برندمان؟" اين را ديگر نخوانده بوديم. داخل ميني بوس نگهبان و پاسداري نبود. بعضي ها چشم بندها را بالا زدند. يکي پرسيد: "کجا مي برند؟" حدس زدن ها شروع شد: "بند ديگه... " يکي ديگر گفت: "آزادمون مي کنند" ديگري گفت: "اطاق گاز" کسي حدس زد"قزل حصار" بيشتر سوال ها و شوخي ها را جوان تر ها داشتند. من مي خواستم حواسم متمرکز باشد. چرتکه ام جواب نمي داد. فکر کردم: "شايد همه اين کارها براي فيلم کردن ماست... اما نه! بازجويي در کار نيست." هيچ حدسي با واقعيت جور در نمي آمد. اين يعني سرگيجه. يعني دلشوره: "نکند اعدام مان کنند؟" ولي نه. من که هنوز دادگاه نرفته ام، هنوز وصيت ننوشته ام.
در ميني بوس دوباره باز شد و پاسداري شيلنگ به دست خودش را کنارمان چپاند. دو نفر ديگرشان کنار راننده نشستند. ماشين ها استارت زدند و پشت سر هم راه افتادند. چشم بندها پايين آمده بود. تيرهاي مهتابي از کنار پنجره هاي ميني بوس فرار مي کردند. نورشان نزديک و سپس به سرعت دور مي شد. از هيچ دروازه اي خارج نشديم. در چشم بر هم زدني مسير طي شد. مي ترسيدم بفهمند چشم بندم نازک است و همه چيز را مي بينم. ولي ترسم بيهوده بود. کسي به فکر چشم بندها نبود. قلبم به شدت مي زد. خدا را شکر که اسهال نشدم. در شرايط دلهره و اضطراب، آدم ها يا اسهال مي شوند يا يبوست مي گيرند. من جزو رشته اسهالي ها هستم. ولي خوشبختانه اين بار گويا شانس آوردم. ميني بوس وارد خاکي شد و ترس ودلهره فزوني گرفت. خاکي يعني بيابان. يعني آن ته. يعني دور از بندها. يعني تيرباران. ولي آخر من که کاري نکرده ام. هنوز دادگاه نرفته ام. هنوز وصيت ننوشته ام. حداقل چند خط براي همسرم شهناز که بعد از من شوهر کند و هر از گاهي هم ياد من باشد. براي پسرم سياوش، که کمتر از دو سال دارد. کاش بتوانم برايش بنويسم که هم خودش را دوست دارم و هم اسمش را. اسمش را از شاهنامه برداشته ام. شاهنامه يعني سعيد سلطانپور. يعني مظلوميت سياوش. يعني تصميمي که پيش از ازدواج گرفتم که اسم پسرم را سياوش بگذارم. لب هايم خشک شده بودند. سعي مي کردم با نوک زبانم خيس شان کنم ولي زبانم خشک تر بود. کپ کرده ام، ترسيده ام؟ قاطي کرده ام؟ شوکه شده ام؟ قطعاً شوکه هستم. ميني بوس ها ايستادند و درها باز شدند. دستوري کوتاه اعلام کرد: "پايين نياين!" درها باز بود و سرها پايين. همه در خودشان فرو رفته بودند. من هم مثل همه. همه جا خاکي و هوا پر از گرد و غبار بود. نور مهتابي ها خاکي بود. آدم ها خاکي بودند. سرم را بالا آوردم. کسي اعتراض نکرد. کمي بيشتر و باز هم بيشتر و ناگهان نگاهم منجمد شد. همه چيز را همان گونه به خاطر دارم که بود. مثل فيلمي که دائم تکرار مي شود: چشم هايم باور نمي کنند. تراکت روي چشم هايم باور نمي کنند. رنگ سفيد راست باور نمي کند. رنگ قرمز چپ باور نمي کند. بيست سي نفر به فاصله چند متر کنار هم رديف ايستاده اند. همه شان چشم بند دارند. دست هاي شان از پشت بسته است؟ نمي دانم. فقط مي بينم که رديف ايستاده اند و مقابل شان فوجي از آدم هاي مسلح منتظرند. قطار داخل ميني بوس هنوز بي خبر است. در هم فرو رفته و در هم پيچيده، در انتظار سرنوشت نا معلوم خود است. بي خبر از همه چيز. خوشا بي خبري. اولين بار است که از داشتن چنين چشم بندي پشيمانم. سرم را روي پاهايم خم مي کنم. چشم هايم را مي بندم. در سياه چالي بي انتها سقوط مي کنم. صداها محو مي شوند. با فشار بيشتر پلک هايم جهان تاريک تر و تاريک تر مي شود. بيهوش نشده ام. اين را مي فهمم. اما مرده ام. اين را هم مي فهمم. پوک و خالي شدنم، فرو ريختن خودم را در خودم و توقف جريان گردش خون در رگهايم را احساس مي کنم. صداي شليک را مي شنوم. چند نفري از داخل ميني بوس مثل آوار روي من فرو مي ريزند. سرم را بالا مي آورم و چشم هايم را کامل باز مي کنم. بيرون، در آن صف محتضر، چند نفر بر زمين افتاده اند و چند نفر در حال افتادن هستند، گويي که عجله اي در افتادن ندارند. صداها در هم قاطي مي شوند. صداي گلنگدن، صداي تيراندازي، صداي ناله يا شعار يا فغان، نمي دانم. اما صدايي رسا بر همه آنها غلبه مي کند، در تمام جهان مي پيچد، همه صداهاي دنيا را تحت الشعاع قرار مي دهد، سر و صداي شليک ها را، اه و ناله و شايد شعارها را: مادر! سرودي تک کلمه اي که بار سنگين همه مفاهيم دنيا را در خود حمل مي کند. اما اين که کلمه نبود، ندا نبود، پس چه بود؟ فشرده اي از همه آرزوهاي از دست رفته؟ عاطفه تيرباران شده؟ حسرت؟ اشتياق؟ شوقي عظيم براي جا گرفتن در امن ترين پناهگاه جهان؟ و چرا چنين رسا؟ نکند همه، از قطار داخل ميني بوس که مثل ماهي گرفته شده از آب در تشنج بود تا آن رديف فرو ريخته که با پنجه هايش خاک را و زمين را مي خراشيد، يک صدا آن سرود تک کلمه اي را فرياد زدند؟ سرودي که هنوز در سر من طنين دارد. مثل پژواک فريادي در کوه، مي رود و برمي گردد و در هر رفت و برگشت مثل خراش روي خراش دردناک تر مي شود. دو نفر پاسدار پرديدند جلوي ميني بوس. تير مي زدند. تير خلاص. با طپانچه، با تفنگ. کسي ناله کرد: "آي پام!" و صداي ديگري داد زدد: "اين که هنوز زنده است!" همه مي دويدند، تير مي زدند. داد و بي داد مي کردند. مراسم تيرباران مثل فيلم ها نبود. مثل "خرمگس" نبود. خيلي ها زنده بودند. يک تير اينجا، يک تک تير آنجا. فقط ما نبوديم که وحشت کرده بوديم. پاسدارها، حاجي ها و نگهبان ها نيز هراسان بودند. در دويدن هاي بي هدف و سرگردان شان وحشت پخش مي کردند. زدن تير خلاص خيل طول کشيد. مثل اين که کسي نمي خواست بميرد. مثل اين بود که کسي تيراندازي بلد نبود. به احتمال زياد خيلي هاشان اولين باري بود که آدم مي کشتند و هنوز بلد نبودند. بدون نشانه گيري تيراندازي مي کردند. زجرکش مي کردند. ماجرا چقدر طول کشيد؟ نمي دانم. لعنت بر زمان! لعنت بر اين دهشتناک ترين پديده. ولي خيل طول کشيد. خيلي که اندازه ندارد. خيلي که ثانيه و دقيقه ندارد. ميدان تيرباران نبود. ميدان جنگ بود. همه جا پر از گرد و غبار شده بود. گرد و غبار سفيد رد چشم راست، گرد و غبار سرخ در چشم چپ. دو پاسدار مسلح هنوز در ميني بوس بودند. همه مي لرزيديم. کسي حرف نمي زدو ولي سکوت نيز نبود. الفاظي، صدا گونه هايي از ميان لب ها، از درون دندان ها، از گرد و غبار پر شده در گلوها و از بغض وحشت هاي مان بيرون مي زد. صدايم انساني نبود. اين را کاملاً به خاطر دارم. در گلويم صدايي حيواني، شبيه به خرخر موج مي زد. بيرون از ميني بوس تدريچاً آرام شد. صداي الله اکبر، صلوات، شعارهاي نماز جمعه اي، اصوات فتح جايگزين صداي گلوله و ناله شد. معني اش اين بود که دوباره بر همه چيز و همه جا مسلط هستند. آن دستپاچگي، آن سراسيمگي بعد زا آن آخرين تک تيرها، به جشن فتح المبين منتهي شده بود. لاي خرخر هاي گلويم شنيدم که گفتم: نوبت ماست. ديگر نمي ترسيدم. نه آن که نترس بودم. ترس را گم کرده بودم. همه حس هايم را گم کرده بودم. فاصله هاي ميان ترس، خشم، زبوني و بي پروايي را گم کرده بودم. شوکه شده بودم. وقتي حاجي ها آمدند و گفتند: بياييد پايين. من مرده بودم. مرده اي که از ماشين پايين مي آمد. مي رفت تا در صف قرار بگيرد و براي قرار گرفتن در صف تيرباران شدگان، بايد راه برود. من مرده اي بودم که مي توانست راه برود. اگر کسي آنجا بود و مي خواست مرا براي ديگران غايب توضيح دهد، شايد مي گفت: استوار در صف ايستاد، گلوله خورد و جان باخت. چه تقلبي! چه دروغي! من پيش از گلوله خوردن مرده بودم.
از ميني بوس پياده شديم. حاجي گفت: چشم بندها را برداريد. برداشتيم. آنهايي که از ميني بوس هاي ديگر پياده شده بودند نيز به ما پيوستند. پاسدارها، نگهبان ها، سلاح به دست ها احاطه مان کرده بودند. يکي از آن ميان گفت: "حالا نوبت شماست" يکي ديگر گفت: "نوبت شما هم ميشه" دست مي انداختند. متلک مي گفتند، خوشمزگي مي کردند و با کلماتي مثل منافق، نجس و ضد انقلاب تفريح مي کردند. انگار نه انگار که چند لحظه قبل مرتکب قتل و جنايت شده اند. انگار نه انگار که ميليون ها ارزوي بزرگ و کوچک، عاطفه هاي دور و نزديک، شوق و حسرت را ناشيانه هدف گرفته و زجرکش کرده اند. با وجود اين عجيب است که سر و صداي شان آرامش مي داد. اگر حرف مي زدند، هر حرفي، بهتر از آن بود که ساکت باشند. سکوت، دهشت آن فضا را چندين برابر مي کرد.
چهار دستگاه نيسان باري آمدند. بزرگ بودند و چادر داشتند. درهاي آهني کوتاه شان باز شد. حاجي گفت: "برويد جسدها رو بيارين بچينين توي اينا!" و به نيسان هاي باري اشاره کرد. دلم هوري ريخت. نمي خواستم به آنها نزديک شوم. شايد نمي خواستم تصاوير مبهم و سرخ و سفيد آن دقايق را به تصاوير واضح سال هاي بعدي زندگي ام بدل کنم. شايد نمي خواستم مرگ را تا آن حد نزديک لمس کنم. شايد نمي خواستم شبح هاي تيره اي را که افتاده و در حال افتادن ديده بودم، به چهره هاي مشخص ذهنم بدل کنم.. ولي مگر راه ديگري وجود داشت؟ هل مان دادند. يکي از هم اطاقي هايم را ديدم. چشم در چشم شديم، نگاه مان از هم دور شد، از کنار هم ليز خورد و رد شد. سر هاي مان را پايين انداختيم. فهميديم بدتر از مرگي هم وجود دارد. به ناگزير رفتيم طرف افتاده ها، در هم گره خورده ها، جان سپرده ها: "بلند کنين بذارين توي ماشين. يکي از اين ور بگيره يکي از اونور" بالاي سر اولي بودم. کاش طرف پا قرار مي گرفتم. به صورتش نگاه نکردم. سرش پيچيده بود. دست هايم را بردم زير بغلش. داغ و خيس بود. آن کس که طرف پا قرار گرفته بود، ابا داشت که دست بزند. بدن را که بلند کردم، پاها هنوز روي زمين بود. با التماس، تشر و لحني گرفتار در کوچه بن بست لاعلاجي گفتم: "بلند کن" خم شد و پاها را گرفت و بلند کرد. مي لرزيد. من نمي لرزيدم. ده متر با وانت فاصله داشتيم. اولي را داخل ماشين گذاشتيم. به طرز حيرت آوري سنگين بود. آرام و با احتياط بالا رفتم و او را تا ته ماشين کشاندم و جايش را راحت کردم. نبايد زير مي ماند. چه فکر احمقانه اي! بعد به سرعت پايين پريدم. آن کس که به من کمک کرده بود، نبود. رفته بود. يکي ديگر را پيدا کردم. دستش را کشيدم و رفتيم آن وسط ها. جسدها حمل مي شد. به سختي، به کندي. همه تنبل بودند. همه بي رمق بودند. صورت ها و دست ها را نگاه نمي کردم. پيراهن هاي سياه، ابي، چهار خانه، راه راه، قهوه اي، شلوارهاي پارچه اي، جين، مخملي، کردي و دمپايي هايي که همه جا ولو بودند. دو سه جفت دمپايي جمع کردمو پاسداري گفت: "بندازشون پايين!" انداختم. يک جسد ديگر. مثل پر سبک بود. بدنش هنوز گرم بود. دست هايم خيش خون شده بود. ماليدم به آستينش. مي ترسيدم از انگشت هايم چکه کند. عرق کرده بودم. داشتم کار مي کردم. کار دشمن ترس است. کار کردن را دوست دارم. شايد پنج جسد را از طرف سر گرفتم. به ديگران اعتماد نداشتم. مي ترسيدم سرهاي شان به زمين ماليده شود. يکي را ديدم که استفراغ مي کرد. يکي ديگر را ديدم که گريه مي کرد. گريه اي بي صدا و معصومانه. سه دستگاه نيسان باري پر شده بود. پر دست ها، پاها، سرها، بدن ها و زخم هاي خون چکاني که در هم گره خورده بودند و ديگر معلوم نبود، کدام متعلق به کيست. کاش مي شد بالا بروم و آن ها را مرتب کنار هم بچينم، همان طور که در اطاق بند، کنار هم چيده مي شديم و مي خوابيديم. ولي چه نتيجه اي داشت؟ که چي؟ انها ديگر نبودند. رفته بودند. از دست رفته بودند. جاي احساسات نبود. آخرين جسد که حمل شد، برايمان قطعي شده بود که آن شب ما را اعدام نخواهند کرد. اعتراف مي کنم حس خوبي بود. بي شرفي ست نه؟ ولي اين حس را داشتم. وانت ها پر شده بودند. شش دستگاه وانت پر از جسد. حتي يک چهره از آن همه چهره هاي خاموش را نگاه نکرده بودم. نمي خواستم ببينم. سال ها به اين موضوع فکر کردم که چرا؟ آيا نمي خواستم کنجکاوي کنم؟ خجالت مي کشيدم؟ يا شايد مي ترسيدم. مگر نه اين که صورت ها، چشم ها، لب ها، گونه ها و چانه ها يعني احمد، کريم، محمود، داريوش، سهراب؟ نه! نمي خواستم بدانم چه کساني هستند.
در حالي که روي وانت ها چادر کشيده مي شد، دوباره ما را جمع کردند و داخل همان ميني بوس هايي که درشان از پشت باز مي ش، تلنبارمان کردند و گفتند: "چشم بندها را ببنديد!" بستيم. کار و تلاش کمک کرده بود از شوک در آئيم. درها که بسته شد، دوباره وارد شوک شديم. اما اين شوک با اولي تفاوت داشت. بي حس، بي روح، بي معنا، بي آينده و خاموش چون مرگ، به جايي در پشت چشم بندها خيره شده بوديم. اين بار جلوي بند پياده مان کردند. همه را، نگهبان ها بودند و جسدهاي ايستاده ما. بندها را صدا کردند: "بند 2 بالا اونور... بند 3 پايين... بند 1... بالا... " پاهاي خسته و بي رمق مان جسدهاي مان را مي کشيد. مستقيم به طرف دستشويي نگهبان هدايت مان کردند. نمي دانم برگشتني با ما مهربان بودند يا غر لندها و داد و بيداد ها ي معمول را ديگر نمي شنيديم. غرق در فکر بوديم. گفتند: "سه دقيقه وقت داريد" وارد دستشويي شديم. دست هايم را براي اولين بار در نور کم رمق دستشويي نگاه کردم. آغشته به خون بودند. خون خشک که قهوه اي شده بود. واقعاً اين ها دست هاي من بودند؟ دست هايم را خيس کردم، ماليدم، شستم، روي زمين نشستم و به کف زبر و سيماني ماليدم. يکي از ما صابون دستش بود. منتظر شدم کارش تمام شود و گرفتم. به حالتي هيستريک ماليدم، شستم، آب، صابون، دوباره روي زمين ماليدم. تشر نگهبان دوباره ما را به خودمان برگرداند: "وقت تموم شده، چيکار مي کنين؟ غسل مي کنين؟" خون دست ها پاک شده بودند. آستينم هنوز خوني بود و از همه بدتر زير ناخن ها. ما سه نفر را دوباره به اطاق مان برگردادند. در راه دزدکي همديگر را نگاه کرديم و توانستيم خود را در آينه همديگر ببينيم. رنگ پريده، بي رمق، با چشم هايي خاموش و خالي از زندگي. ساعت حدود دوازده بود که در اطاق را باز کردند و ما را به داخل اطاق هل دادند. ساکنين اطاق نيم خيز شده بودند. آن شب کسي نخوابيده بود. زنداني طالع خود را رد ان چه بر ديگري گذشته است مي خواند و همه آن شب منتظر بودند ببينند سرنوشت شان چه رقم تازه اي خورده است. در بسته شد و نگهبان از سوراخ در آهسته گفت: "بخوابيد!" ما سه نفر، هر يک در گوشه اي دور از هم خزيدم. نگاه هاي پرسش گر ساکنين اطاق هنوز روي ما دوخته شده بود. اول از همه من شروع کردم. نه با زبان و کلمه، فقط دست هايم را رو به جلو گرفتم تا همه ببينند ولي نتوانستم چيزي بگويم. بغض امان نمي داد. اطاق نيمه تاريک بود و کسي نتوانست طالع خود را در دست هاي من ببيند. يکي از دوستانم پرسيد: "کجا بودين؟" گفتم: "دست هايم را نگاه کن! خوني هستند. نمي بيني؟" و ناخن هايم را نشان دادم. يکي از ما سه نفر، سرش را روي شانه برادرش که از زندانيان سياسي خوشنام زمان شاه بود گذاشته و هاي هاي گريه مي کرد. دانه هاي درشت اشک بر شانه هاي برادرش مي ريخت. نفر سوم به نجوا ماجرا را براي چند نفري که دورش بودند تعريف مي کرد. شوک ما واگير داشت، يکي از باتجربه تر ها از آن ميان گفت: "بخوابيم فردا حرف مي زنيم" زير پتوها خزيديم. آمدم چيزي بگويم، بغل دستي به سکوت دعوتم کرد. احتياج داشتم که حرف بزنم، کابوس را رد کلمات وارد کنم و از خود دور کنم. ولي او در را نشان داد و ساکتم کرد. سرم را زير پتو بردم و سعي کردم بخوابم. آن شب نه گريه اي، نه فکري و نه حسي. خواب و فقط خواب.


دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

اصلا این فیلم را به عقب برگردان


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند، بهتر است
به دنیا نیاید، بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
اصلا این فیلم را به عقب بر گردان
آنقدر که پالتویِ پوستِ پشتِ ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرنده گان دوباره بر زمین
زمین؟ نه! به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید
در آیینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت !
(گروس عبدالملکیان))

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

"مثل "بيست تمام



همه عمر از اين كه چيزي رو با تمام وجود بخوام و نداشته باشم ا ش مي ترسيدم . مثل بلايي كه امشب داره سرم مياد .
تميز كردن خونه چقدر طول كشيد ؟ و شستن ظرف هاي يك هفته . يك هفته نه ! هشت روز و نه ساعت تمام . مثل بيست تمام . اگه ني ني بود من فقط غذا درست مي كردم . چند جور غذا و سالاد رو با هم شروع مي كردم و تموم آشپزخونه رو به هم مي ريختم . اون اوايل مدام به آشپزخونه سرك مي كشيد و ازم مي پرسيد : " عزيزم اگه كاري از دست من بر مياد بگو انجام بدم " اما حالا بدون اين كه بپرسه خودش مي ره سراغ جارو برقي و تي . و ظرف يك ساعت در حالي كه خيس عرق شده كف خونه رو برق مي اندازه . دست آخر هم با يه دستمال و شيشه پاك كن همه ميز ها و دكور هاي خونه رو گرد گيري مي كنه .

اما حالا ني ني نيستش . من تنها هستم و به خاطر همين يه جور غذا بيشتر نتونستم درست كنم : كشك بادمجون با سير و نعنا داغ !! اعتراف مي كنم تا همين امروزو همين لحظه به هيچ وجه نمي دونم كه بادمجون ترش است يا مثل چاي تلخ يا بي مزه مثل سيب زميني . در بچگي احتمالا يك بار چشيده ام و اين قدر از مزه آن حالم به هم خورده كه هيچ وقت نخواسته ام اون تجربه رو تكرار كنم .
اما حالا كشك بادمجون درست مي كنم كه بيا و ببين . البته خودم كه اصلا نمي تونم تصور كنم دارم چي چي درست مي كنم . شبيه نقاشي كردن يه نا بينا است. اما ني ني مي گه خوش مزه درست مي كنم . فكر كنم ني ني اين قدر كه بادمجون دوست داره هرچقدر هم كه بد درستش كنند باز هم با لذت مي خوره و ميگه " به به !! مرسي ي ي

البته دسر يه سورپريزه . برام نوشته بود يه كادو برات خريدم اولش حرف" ر" است و بد جوري گذاشتم سر كار. من هم براي اين كه تلافي كنم برايش نوشتم كه برات يه چيزي آماده كرده ام كه دو حرف اولش يه حرف زشت و بي تربيتي است اما تو خيلي دوست داري . و واقعا هم" انار" خيلي دوست داره .
تصوير سرخي دونه هاي انار در يه ظرف بلور هميشه صحنه هاي عروسي خوبان مخملباف رو براي من تداعي مي كنه
ولي خوشبختانه و باز هم خوشبختانه ني ني هيچ وقت جنگ نرفته كه پي تي اس تي بشه
تميز كردن خونه رو سمبل كردم و دوش گرفتم . و حالا از وقتي كه لباس پوشيدم و موهام رو سشوار كردم اين حس لعنتي ته دلم پيدا شده . شايد هم از همون موقع كه فهميدم پروازش يه ساعت تاخير داشته. آخه فقط خودم هستم كه مي دونم اين دقيقه هاي آخر چه عذابي مي كشم از اين كه مي خوام داشته باشمش و بايد صبر كنم . مي خوام همين لحظه كنارم باشه و اون تا دو ساعت ديگه نمي تونه بياد. در سرگرداني كانالهاي ماهواره نمي تونم نداشتنش رو فراموش كنم . تلوزيون ضرقامي هم چنان اراجيفي داره پخش مي كنه كه بد تر آدم رو عصبي مي كنه. همه چراغ ها رو خاموش مي كنم و پتو را روي صورتم مي كشم اما تصور اين كه وقتي بياد خوابم برده باشه نمي ذاره با همه خستگي بخوابم. بلند مي شم و دور خودم مي چرخم. چه كسي كامپيوتر را روشن كرد چه كسي باز صدا زد سهراب . كفش هايم هم همين جاست در همين نزديكي لاي همين وب ها بايد باشد و اين آخرين سنگر من است

مي نويسم پس آرامش دارم هرچند كه مي دانم همين بي طاقتي ها و همين بي تابي ها بايد عشق باشد

همين الان ني ني زنگ زد و گفت كه فرودگاه امام است و تا نيم ساعت ديگه در بغل من

فقط مي خواستم اين نتيجه رو بگيرم كه گاهي چقدر زناشويي محتاج اين مي شود كه بداني چقدر و چقدر و چقدر دوستش داري

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

قصه اي كه خواهم نبشت




اگر قدم هايم را استوارتر بر زمين بفشارم هيچ تند بادي نخواهد توانست كه از جا بجنباندم . گيرم كه شب توفان باشد و گردابي چنين و چنان هايل . گيرم كه دنيا به يك باره خالي شده باشد از هر بهانه اي و هر دل خوشي كوچكي ....... گيرم كه نيمي از عمر گذشته باشد به دريغ . گيرم كه زنده باشم و به نظاره نشسته باشم اين قصه ملال آور را
باش تا ببيني برخاستنم را از خاك و قامتم را كه سر بر آستان فلك بسايد . باش تا بودنم را ببيني كه چگونه از سر سطر خواهم نوشت قصه اي را كه هيچ شهرزادي در دل هيچ شبي در گوش هيچ سلطاني زمزمه نكرده باشد .
همان قصه اي كه بدنيا آمده ام فقط براي اين كه آن را بنويسم . نفس مي كشم . عاشق مي شوم . رنج مي برم و جستجو مي كنم به اين اميد كه در اين سعي ميان بود و نبود سياه مشق هايم گران بار ترشده باشد
,باش تا ببيني آن روز كه قلم در دست بگيرم و از سر سطر بنويسم

یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۵

از طرف جنگجويي كه نجنگيد اما شكست خورد

اين يكي از ايميل هايي است كه داداشي كوچيكه برايم فرستاده كسي كه من شخصا اعتقاد دارم ساختار شخصيتي و مكانيسم هاي رواني اش به من كه خواهر بزرگترش هستم خيلي شبيه است
برايش شادي و موفقيت و همه لذت هاي دنيا را آرزو مي كنم

تنهايی... تنهايی... و فقط تنهايی . شايد اين تنهايی است كه انسان را می سازد . شايد كه آدم بايد در تنهايی خود غرق شود ، شايد در خود غرق شود ، و شايد... و شايد... هزار بار شايد .
هر بار كه با كسی دوست می شوم بيشتر به اين نتيجه نزديك می شوم ، به اين نتيجه كه بيشتر بايد در تنهایی خود غرق شوم ، و غرق می شوم . هنوز نمی دانم كه آيا اين راه ، راهی به ناكجا آباد است يا راهی صحيح براي زندگي بهتر است . نمی دانم كه آيا آينده ای بهتر خواهم داشت يا دچار خود آذاری شده ام . ترديد... ولی خوب ميدانم كه اين ترديد چقدر آذار دهنده و كشنده است. و باز هم ترديد...
می دانم ، می دانم كه اكنون با زندگی ام بازی می كنم . چه بازی كثيف و لذت بخشی . چقذر آسان و ذجر دهنده است به انتظار سرنوشت ايستادن . چقدر سهل و كشنده است انتظار كشيدن برای آنكه طبيعت و تقدير آيند‍‍ ۀ تو را رقم بزند . آه كه چه آذار دهنده است ايستادن و نگريستن به آينده ای كه آن را روشن نميبينی و آسان ترين راه است برای انتظار كشيدن به آينده . آينده ای نه چندان روشن .
دستهايم در آينده چه خواهند كرد؟ آيا بايد با دستهايم عطر خوشبويی را به سمت مشتری كوته نظری بگيرم تا او سر خود را تكان دهد و من با لبخندی پاسخگوی او باشم؟ آيا بايد آهن گداخده ای را در دست گيرم و برای حركت آهن مذاب تمام سعی خود را كنم؟ می دانم كه شايد با اين دستها قلم در دست گيرم ، نقشۀ ساختمانی عظيم را ترسيم كنم ، نقاشی بزرگی را بر روی بوم سفيد بكشم ، و يا باز هم بنويسم از تنهایی ام ، از اينكه آهويی به پای عطرِی جان باخته است و از تنهايی بچه آهویی كه دارد بهای رضايت يك مشتری ثروتمند را ميدهد ، از معصوميت آهنی كه فرياد حرارت را سر برآورده است و آهنی از جنس او، او را آزار ميدهد ، به اين اميد كه انتقام آزارهایی را بگيرد كه روزی بر او روا شده است . از مظلوميت كاغذهای جان باختۀ كفن پوش .
همۀ گناهان را بر دوش ميكشيم فقط برای تنازع بقاء . كسيِ نميتواند انسان را محكوم كند ؛ همانطور كه نمی توان خريدار عطر را مقصر دانست ، آخر او می خواهد آخرين شانس خود را با خريدن عطری برای معشوقه اش كه به تازگی با مردی ثروتمند تر از او آشنا شده است امتحان كند . همانطور كه نميتوان آهنی را زير سؤال برد كه همنوع خود را به بازی گرفته است ، او خود بازيچۀ دستانی است و اين دستان محتاج نان برای خانواده . نميتوان دستانی را كه بوم و كاغذ ها را سياه، آبی، قرمز و... ميكند مقصر دانست . روح اين دستان احتياج به نوازش دارد .
همۀ اينها بازی زندگی است ، همان بازی كثيف و لذت بخش و همۀ ما محكوم به شركت در اين بازی هستيم زيرا كه محكوم به زندگی كردن هستيم ؛ هنگامی كه متولد شديم اين حكم برای تك تك ما در دادگاه كابوس هايمان صادر شد . تو محكوم به زندگي هستی... به جرم پا گذاشتن در اين دنيای كابوس وار ، به جرم متولد شدن .
به چه كسی می خواهی درخواست تجديد نظر دهی؟ هيچ كس حتی به حرف های تو گوش نخواهد داد . اگر زياد بر اعتراض خود پا فشاری كنی ، چون غير عادی خواهی شد ، تو را ديوانه خواهند خواند و آنقدر در طبيعت تو دست خواهند برد تا دست از اعتراض خود برداری و مانند ديگران برای زنده ماندن خود تلاش كنی كه اگر چنين نكنی تو را در زنجير خواهند كرد و آنقدر به تو دارو خواهند خوراند كه ديگر موجوديتی برای اعتراض نخواهی داشت . و حال به تو می گويند كه آزادی ، می توانی انتخاب كنی ... تو آزادی...آزادی... آزاد . با هر كس كه آشنا می شوی احتمال اين هست كه تو را ديوانه بخواند . تنها ، تنهایی تو است كه تو را ديوانه نمی خواند . انسانها با يكدیگر دوست می شوند به هم محبت می كنند ، همديگر را ياری میدهند ، از هم نااميد می شوند ، به يكديگر ناسزا می گويند ، به يكديگر خيانت می كنند و در آخر به سراغ كسی ديگر خواهند رفت تا اين مراحل پيوسته را از نو آغاز كنند ، دايره ای است كه انسان ميتواند تا پايان زندگی اش به دور آن بچرخد .
اينها همه بازی است ، بازی كثيف و لذت بخش . اما اين بازی تا كی ادامه خواهد داشت؟ تا زمانی كه مرگ به سراغمان بيايد؟ شايد كه هرچه زودتر به اين بازی پايان دهيم بهتر باشد . نمی دانم... نمی دانم كه آيا اين بازی را دوست خواهم داشت يا نه ؛ حتی نمی دانم كه آيا تنهايی انسان را خواهد ساخت يا نه ، اگر نيمۀ گمشده ای وجود داشته باشد ، چه عبث عمر خود را در تنهایی خواهم گذراند و اگر وجود نداشته باشد عمر خود را در دوستی با نارفيقان خواهم گذراند . چه كسی می داند كه بايد تنها زندگی كرد يا در زندگی به دوستانی محتاج هستی؟ آه كه چه سخت است انتخاب يكی از اين دو... تنهايی يا دوستی؟ نمی دانم... و باز هم ترديد ، ترديدی كشنده...
ای زندگی... در مورد من چه تصميمی خواهی گرفت؟ اگر من با تصميم تو مخالفت كنم چه خواهی كرد؟ مرا در زنجير روزگار اسير خواهی كرد؟ مرا ديوانه خواهی خواند؟ من با تو مخالفت خواهم كرد... هرچند كه در مقابل تو ضعيف باشم يا توانمند .
من تصميم به تنهایی گرفته ام و... و می خواهم در تنهایی خود غرق شوم . مرا ديوانه نخوان . شايد كه تصميم عاقلانه ای باشد ، ديگر نه آهو را خواهم كشت و نه بچه آهو را آزرده خواهم كرد . شايد مرد ثروتمند نيز به آرزوی خود دست يابد...

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵

بايد تصميمم رو بگيرم



و اينك ما با يك سوال بسيار بسيار اساسي و فلسفي رو در رو هستيم ." اينك" يعني روزي كه شبش به جايي دعوت شده ايم. " ما" يعني من و پسر كوچولو. و اون سوال شگفت انگيز و هميشگي هم اينه : " اون بايد چي بپوشه؟" . ضمير سوم شخص هم من هستم كه جلوي آينه ايستاده ام و روي تخت اتاق خواب هم پر است از لباس هاي جور واجور . كت و شلواري كه پسر كوچولو از ايتاليا آورده . لباس هايي كه حول و حوش عروسي خريده ام يا كادو گرفته ام . بلوز هايي كه پارسال با جوجو خريدم يا اون پيراهن كاموا كه ماماني انتخاب كرده . واقعا كدومشون رو بايد پوشيد؟ با چه شلواري؟ اگه شلوار سفيد رو بپوشم ميشه با اون گردنبند مرواريد ست كرد . اما با چه بلوزي؟ چه رنگي بايد باشد؟ بايد رنگ لاك ناخن ها با رنگ پيراهنم يكي باشد . مانتو بپوشم يا پالتو ؟ شال يا روسري؟ رنگ روسري بايد به رنگ مانتو بيايد يا به رنگ بلوز ؟ اگه اون پيرهن قرمزه رو بپوشم ميتونم گوشواره و گردنبندي كه نگين قرمز داره رو هم با اون ست كنم . عيد سال پيش اين تيپ رو زده بودم . لاك و سايه چشم و رژ لبش رو هم دارم . اما نه . پسر كوچولو موافق نيست . پسر كوچولو از كت و شلوار خوشش مياد با كراوات و موهاي بور و كوتاه كوتاه . اما من موهام كوتاه نيست و تازه فر كرده ام . آآخ ! راستي براي امشب سشوار بكشم و موهام رو صاف كنم يا موهاي فر فري و ژل زده بهتره؟
خودم از شلوار جين و تاپ و موهاي فر فري خوشم مياد با يه مانتوي كوتاه و جمع و جور و آرايش سبك اما پسر كوچولو پيشنهاد مي ده كه ماكسي تنك و آبي رنگي رو كه براي " پايتخت" دوخته ام بپوشم و روي اون هم پالتو گشاد و بلندي رو كه از ايتاليا آورده تن كنم . . "پايتخت" يعني روز بعد از عروسي . ني ني نمي دونه من توي اون مهموني لعنتي چقدر عصباني بودم و زير لبي و از ته دل به هر كس كه كادو مي داد فحش مي دادم . فحش هاي آب نكشيده اي كه مو به تن فرزانه كه كنارم نشسته بود راست مي كرد و هر از چند گاهي به من مي گفت يواش تر . و من عروس خانمي بودم كه بايد نقش يك روز بعد از شب عروسي رو بازي مي كردم . مثلا بايد سرم رو مي انداختم پايين و مدام از خودم شرمندگي و خجالت در مي كردم و هي از اين و اون به خاطر كادوهاي مرحمتي تشكر مي كردم آدم هايي كه خيلي هاشون رو نمي شناختم و اون هايي رو هم كه مي شناختم آرزو مي كردم آخرين باري باشه كه در عمرم مي بينمشون
و تموم حرص دلم رو با فحش هاي آب نكشيده و اسيدي كه در گوش جوجو پچ پچ مي كردم مي نشوندم . گاهي هم كه از دستم در مي رفت و صدام بلند تر مي شد فرزانه با چشم و ابرو خط و نشان مي كشيد كه آبرو داري كنم . و حالا ني ني داشت من رو دعوا مي كرد كه چرا لباس به اون گروني رو نمي دم خشك شويي كه براي يك همچين روز هايي آماده باشد . ماكسي آبي با لاك آبي با سايه چشم آبي با گوشواره ها و گردنبند و دستبند نقره و طلاي سفيد . چطوره ؟ نه ! اين هم نه !! كت صورتي هم نه . هر چند كه گيره موي صورتي هم دارم اما كت به اين بلندي رو با شلوار جين كه نمي شه پوشيد . باشد باشد يك چيز ديگر ...... اما چه چيزي؟
دلم مي خواد يك ليوان چاي داغ براي خودم بريزم تا با كاكائو بخورم و اين كتاب الن رب گريه رو بخونم . اين جوري تموم اون لباس هاي لعنتي رو كه روي تخت ريخته فراموش مي كنم .
اما وقت آرايشگاه دارم و بايد برم ابرو هام رو مرتب كنم . امروز بيمارستان را دو در كرده ام كه ابرو هايم را مرتب كنم .
سرم رو تكيه ميدهم به پشتي صندلي ومي گم : تا جايي كه ميشه هشتي اش كنين اما نازك اش نكنين و كوتاهش هم نكنين . مو چين دهانش را باز كرده و از لابلاي انگشت هاي زنك آرايشگر به من نگاه مي كند . چشم هايم را مي بندم . من آرزوي پيدا كردن آرايشگري را كه موقع كار كردن دهانش بسته باشد را به گور مي برم . باز اين يكي بهتر از قبلي هاست . دست كم فقط راجع به اين كه بهتره موهام رو چه مدلي سشوار بكشم و چه رنگي كنم حرف مي زند و كاري به خودم و شغل شوهرم واخلاق مادر شوهرم و سن خواهر شوهرم نداره
چشم هايم را كه باز مي كنم آيينه را دستم داده است و من به خودم خيره شده ام با ابرو هايي كه نازك و كوتاه شده و هشتي هم نشده و جوش هايي كه اين جا و آن جاي صورتم زده است پسر كوچولو گفته بود كه كاكائو كمتر بخورم اما من به حرفش گوش نداده بودم
يك صداي اساطيري از جايي نزديك جايي دور در گوشم زمزمه مي كند كه پوست زن بايد سفيد و صاف باشه . موهاش پر باشه و حالت دار و خودش هم لاغر و قد بلند . صدا صداي مامان است ؟ يا امين كه از دوست دخترش حرف ميزنه ؟ يا بابا ؟ يا شايد هم پسر كوچولو كه داره راجع به سليقه اش حرف مي زنه
زن بايد خانم باشه سنگين باشه اما مهربون هم باشه . خوش برخورد باشه اما ديگه نه اون قدر خوش برخورد كه جلف و سبك بشه . يه جور اظهار نظر كنه كه به كسي بر نخوره . حرف هاي مسخره و احمقانه اي هم نزنه كه آبروي شوهرش رو پيش دوست هاش ببره .
زن بايد خوشگل باشه تميز و مرتب باشه . درسخونده باشه كه بشه بهش افتخار كرد. دستپخت و آشپزي اش عالي باشه . خونه داري اش حرف نداشته باشه . دكور خونه رو خوب بچينه . جوري كه آدم حظ كنه
چشم هايم را باز مي بندم . اعتراض كردن فايده اي نداره موچين كار خودش را كرده است . بايد فكرم را جمع كنم و بالاخره تصميمم را بگيرم كه چي بپوشم ؟ مهموني ساعت 6 شروع مي شه و فرصت چنداني ندارم . شايد هم چيز جديدي خريدم اما نه ! تصور ديدن ويترين هاي لباس حالم را بد مي كند.
بايد تصميمم را بگيرم كه تا آخر عمر مي خواهم با اين سوالها دست و پنجه نرم كنم يا سووالهاي ديگري هم در اين دنيا پيدا مي شود؟ كاش مي شد طبق سليقه خودم لباس بپوشم همونطور كه دوست دارم زندگي كنم و حرف بزنم و راه برم . در مهموني هاي فاميلي به اندازه كافي محدوديت و ملاحظات سياسي و حفظ احترام هايي كه واجب است دست و پاي آدم رو مي بنده . در جمع هاي دوستانه ديگه آدم براي كي و براي چي مجبوره ادا در بياره ؟
بايد تصميمم رو بگيرم

نيمه مدفون 23 آبان 85

ت 1 - نوشتن . نوشتن مثل نفس كشيدن. ارام و راحت . مثل خوابيدن . مثل راه رفتن . سرت را روي پاهايم بگذار تا دستهايم ميان موهايت دنبال چيزي بگردد و كلمه ها خود به خود به هم زنجير شوند و من قصه ام را نرم نرمك در گوشت زمزمه كنم .
اينجا در من چيزي شكل مي گيرد . جوانه مي زند . رشد مي كند و قد مي كشد. بايد اسمي برايش انتخاب كرد . به زودي به دنيا مي آيد . صبر كن و بببين . درد كشيدنم را و عشقم را ببين

براي بار هزارم " نيمه غايب" را بستم و نفسي را كه در سينه حبس كرده بودم بيرون دادم . آرزو كردم روزي بتوانم يك "نيمه غايب" براي خودم بنويسم . هر چند در يكي از اين كتاب هاي آموزش داستان نويسي خونده ام كه نويسنده نبايد حد ي براي خودش مقرر كند و دست كم آرزو هايش از قد بلند ترين هاي ادبيات يك هوا بلند تر باشد اما من به نوشتن يك نيمه غايب هم راضي ام
اين رمان شبيه يك مجسمه صيقل خورده است يك شالوده را مي گذاري جلوي خودت و مدام با آن بازي مي كني و طرح مي زني و نقش مي كشي و از زيبا و پر چين و شكنج شدنش لذت مي بري
روابط انساني خيلي خوب تشريح مي شه و شخصيت ها شكل خودشون رو پيدا مي كنند . يادمه مدت ها روي داستاني به اسم "نيمه مدفون" كار مي كردم و آرزوي نوشتنش در خواب و بيداري راحتم نمي گذاشت

د 2 - د يروز نوشته هاي ايوب رو مي خوندم . بايد قبول كنم شانس من و ايوب در قوانين احتمالات ژنتيك بسيار به هم نزديك بوده و از نظر روحيات در بين خانواده شبيه ترين به هم هستيم . مي نويسم "بايد قبول كنم" چون ميل به منحصر به فرد بودنم رو خدشه دار مي كنه اما كارهاش جدا ساختار داستاني داره گاهي هم به شعر نزديك مي شه . اميدارم خيلي زودتر از خواهرش راهش رو در زندگي پيدا كنه. جالب اين جاست كه يك كلمه در نوشته هاي ايوب مدام تكرار مي شه و اون هم " نيمه گمشده " است. خيلي جالبه . انگار همه مون دنبال چيزي مي گرديم چيزي كه خودمون هم دقيقا نمي دونيم كه چي هست . يعني پسر كوچولوي من هم در زندگي دنبال كسي مي گردد؟ من چقدر به نيمه گمشده خيالي اش نزديكم؟




یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

حسي كه آشناست پنج شنبه 11 آبان


جو جو زنگ زده بود كه آخر هفته بيا بريم استخر و اصرار اصرار . اما من از سه روز پيش قرارم را با يك ناشناس تلفني گذاشته بودم و گفتم كه نمي تونم . گفتم كه بايد برم از يك آدرسي حقوق بشر زنان رو بگيرم و براي هميشه خيال خودم و جامعه سنت زده مان را راحت كنم اما از تو چه پنهون يه كم مي ترسم و اگه كسي پيدا مي شد كه باهام باشه خيالم راحت تر بود . از طرفي فكر اين رو مي كردم كه شايد حقوق زنان خيلي سنگين باشه و نتونم تنهايي بيارمش . اما هر چي سعي كردم جو جو رو قانع كنم كه به تعهدات اجتماعي اش پايبند باشه و نسبت به وضعيت نسل بعد مسوولانه تر برخورد كنه و براي اعتقاداتش قدمي برداره و ......... جو جو گول نخورد كه نخور د و پاش رو توي يه كفش كرد كه يه هفته بعد ميان ترم هاش شروع مي شه و بايد براي كسب روحيه بره آب بازي . در عوض هر چي هم كه جو جو سعي كرد من رو با وعده سونا و جكوزي رايگان از قدم برداشتن در راه هدف مقدسم باز بداره نشد كه نشد و من با خوش ركاب همان يار هميشگي و با وفا كه تازگي ها به روغن سوزي افتاده قدم در اين راه بي برگشت گذاشتم
راجع به اين Work shope مي خواهم بنويسم كه "كمپين جمع آوري يك ميليون امضا " در خانه يكي از اعضايش برگزار كرده بود .
ميزبان خانم ميان سالي بود با بلوز و شلوار و موهايي نيمه خيس كه محكم از پشت بسته بود . همين جا مي خواهم از رنج سني آدم ها بنويسم كه دو دسته بودند
يك دسته بيست سال و اندي ها كه لابد كله همشان بوي قورمه سبزي مي داد و گروه دوم زناني كه ميان سال و ميان سال به بالا بودند كه زندگيشان بالا و پايين هايش را كرده بود و حالا فرصت ميدان دادن به ماجرا جويي هايشان را داشتند . با خودم فكر كردم جاي آن گروه سني زنان كه در حال نسل پروري است خالي است . فكر كردم زناني كه مادر چند بچه قد و نيم قد شده اند چنان گرفتارند كه زندگي برايشان فرصت اين نفس كشيدن هاي گه گاه را نگذاشته است. فكر مي كنم در كل به بيست نفر مي رسيديم . البته سيستم كار اين طور بود كه در اين كار گاه ها فقط تازه وارد ها آموزش داده مي شدند .
حدود 4 تا 5 ساعت جلسه طول كشيد و سه نفر صحبت كردند اولي كه يك دانشجو و از فعالان كمپين بود راجع به كمپين و اهدافش توضيح داد و با سيستم پرسش و پاسخ و مشاركت همه حاضران . دومي كه استاد دانشگاه بود راجع به آموزش چهره به چهره صحبت كرد كه با وجود عرض ارادت به خانم دكتر جامعه شناسي كه قد بلند بود و صداي محكم و قشنگي داشت اما حرفهايش طولاني و خسته كننده بود. يك بار ديگر خدا را شكر كردم كه آخرين روز هاي دانشجوويي ام مي روند و پشت سرشان را نگاه نمي كنند كه مجبور نباشم بنشينم و همراه عده اي ديگر منتظر موبايل جواب دادن اساتيد بمانم .
سومي اما وكيل جواني بود كه خيلي با احساس حرف مي زد و همين طور كه قوانين را توضيح مي داد و جلو مي رفت كم كم خودش هم جوش مي آورد و صدايش مي لرزيد . وقتي مي خواست شروع بكند بخصوص كه از توضيح مبسوط واضحات خانم دكتر خسته بودم با خودم گفتم واي! خداي من!! چه چيز جديدي دارد كه بگويد ؟ اما كم كم كه شروع كرد با خودم گفتم : ووواااي ي ي ي!!!!!!!! خدا اااااا ي ي ي ي من !!!!! توي چه دركستوني داريم نفس مي كشيم !!!! و حسودي ام شد به همه اونهايي كه تابعيت " جايي ديگر" را دارند . ريز جزئيات قوانين به قدري وحشيانه و غير انساني پايه ريزي شده كه سيبيلو ترين و داش مشتي ترين مرد هاي ايران هم فكرش رو نمي كنند كه قانون اين طور اختيارات و امتيازات لجام گسيخته اي بهشون داده باشه . با اين حساب خطرناك ترين موجودات دنيا بعد از گودزيلا و خون آشام ها " آقايون وكلاي ايراني" هستند كه از عمق اين فاجعه و از گستره وسيعي كه قانون براي ارضا خشونت و سكس و استبداد در كانون گرم خانواده بهشون مي ده خبر دارند .
تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه تاكي كارد بشي تا سر حد مرگ و حس كني كه چيزي از جنس خشم و بغض و نفرت گلويت را مي فشارد و راه نفست را مي بندد و چقدر كه اين حس براي من آشناست
آره اين حس براي من آشناست
شايد در يك پست ديگه راجع به اين توضيح دادم