یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

تنهايي اي خانه من شنبه 6 آبان 85

وقتي به خودم آمدم كه ايستاده بودم درست وسط همان جوي مشهور . پرت شده بودم جايي كه با كمال ناباوري مي شد دست كشيد و عمق حقيرش را لمس كرد و وحشت كرد از اين كه محكوم باشي تا ابد در آن جوي حقير كه به مرداب مي ريزد به دنبال مرواريد بگردي و نيابي و بگردي و نيابي و فراموش كني كه اصلا به دنبال چه بوده اي
دستم رو مي برم به عمق حقير اين لجن زار و مشت مي كنم و بيرون مي آورم يادت باشد چه ديدي !!! فراموش نكن كه با محكوميت ا بدي و سيزف وار در اين زندان تنگ و تاريك يك قدم بيشتر فاصله نداري .... كاش پنجره اي باز شود فقط يك پنجره براي من كافي است كه گاهي هواي تازه را نفس بكشم و از پشت آن به ازدحام دور مردمان در كوچه خوشبخت بنگرم .
و نمي دونم چي شد كه" هوخشتره" شد سمبل اين پنجره و سمبل همه هويت فردي تهديد شده ام . يك جور مقاومت و تسليم نشدن در برابر شرايط خفقان. و" دودش" شد همان هواي تازه اي كه ريه هايم از حسرت نداشتنش داشت سوراخ مي شد يك جور عصيان و نا فرماني مقدس كه آرامم مي كرد و دلداري ام مي داد كه مي توانم "من" گمشده ام را باز بيابم
خب ديگه بازي با كلمات ديگه كافيه
حقيقت بد جوري از غرق شدن در زندگي روز مره ترسيده ام زندگي روز مره با حفظ كامل جزئيات . اين جزئيات نفرت انگيزدستور هاي آشپزي نهار و شام ود كور خانه و لباس پوشيدن و همه چيز و همه چيز درست مثل ريز دستورات شارع مقدس راجع به آداب يورينشين و دفيكيشن
پناه مي برم به ليست بلند انديكاسيون ها و كنتر انديكاسيون در داخلي و جراحي و اطفال و روان و .....
پناه مي برم به دوز هاي دارويي و به همه آن چيزهايي كه پيش از اين برايم خسته كننده و ملال آور بودند
پناه مي برم به تنهايي كه خانه ازلي و ابدي من است

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

بيا فرض كنيم اين زندگي يك" داستان" است يكشنبه 23 مهر85



فرض كن اين يه داستانه . يه داستان واقعي . بازآفريني واقعيته . داستان ناب اصيل . فرض كن قلم دستته و بايد بنويسي . اين داستان" شروع" خواهد بود و شروع خواهد شد در همين لحظه . ميدوني. خودت خوب مي دوني كه يه شروع اگه در اوج باشه چقدر تعيين كننده است چقدر سرنوشت سازه . پس بنويس. كلمات را در دستت رام كن
قلم را وادار كه تابع بي چون و چراي پالس هايي باشد كه گاه و ناگاه در ذهنت جرقه مي زندو لحظه. لحظه را از دست نده
كلمه. كلمه هاي مقدس. واژه هاي پر طنين
هر روز يك صفحه . يك پاراگراف . به نظرات كسي اهميت نده . خداي قادر متعال اين داستان تنها تويي تو
از همه دنيا ديگر چه مي خواهم ؟
يك بعد از ظهر پاييزي با آسماني گرفته و خاكي نمناك از باراني كه تا چند لحظه پيش مي باريد . يك كي بورد براي تايپ كردن اين داستان و يك وب براي اين كه گاهي با خودم گپي بزنم . يك ليوان بزرگ چاي داغ و قلبي كه مي تپد و نفسي كه مي رود و مي آيد و ممد حيات است . ديگر چه مي خواهم ؟
پسر كوچولو الان داره در مركز كنفرانس ميده يه جلسه يك ساعته كه دست كم بيست ساعت براش وقت گذاشته

یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

من كاكائوي خالص رو دوست دارم شنبه 22 مهر 85

منظورم كاكائوي خالصه نه اين كه فندق يا بادوم يا آشغال ديگه اي اون وسط چپونده باشن

اين لحظه رو مي خوام تصور كني. يه ليوان بزرگ پر از چاي داغ جوشيده كه دستم گرفته ام و از وسط راهروي پاوويون همين جور قدم هايم را مي شمارم و جلو مي آم تا برسم به اين اتاق مطالعه و بنشينم كنار پنجره اش و از بالاي طبقه 4 همه مركز طبي زير پايم باشد و صداي عبور گه گاه موتوري يا ماشيني را در خيابان بشنوم بوي چاي جوشيده ام را فرو بدهم در عمق ريه هايم و حس كنم كه خوشبختم حتي اگر مدت ها باشد كه عادت كرده باشم به اين كه صبح ها با صورت نشسته به بيمارستان بيايم و زشت تر از هميشه باشم و دلم پر شده باشد از آكنه مقاوم به درمان و جمعه كشيك باشم و سر راند هيچ سووالي را جواب نداده باشم و به فتح خيبر اميدي نداشته باشم و

و ذره ذره اين خيال خوشبختي ام را مديون يك تپه ام با جاده اي زيگ زاگ كه در قله اش مي رسد به درختي سبز و ستبر و بزرگ و پسري كه مي دود و دفتر مشق محمد رضا نعمت زاده را در دست هاي عرق كرده اش دارد و در آن جاده مي دود و مي دود و مي دود

ديشب مهمان كيارستمي بودم

من چاي رو با كاكائو دوست دارم منظورم كاكائوي خالصه كه بنشيني كنار پنجره اي كه به خيابان مشرف است و شب را مزه مزه كني چشم هايت را ببندي و فكر كني كه بالاي تپه ايستاده اي و قلبت چنان بزند كه باور كني تمام اين راه را تو بوده اي كه دويده اي و اگر چشمهاي محمد رضا نعمت زاده ديگر اشك آلوده نيست همه اش به خاطر توست زير سايه آن درخت بنشيني و گريه ساز كني

تازگي ها چقدر شاعر شده ام حرف حسابي نمي زنم فقط توري از كلمات مي بافم . نكته اش اين جاست كه مي توانم براي گريه محمد رضا نعمت زاده روي صفحه تلويزيون نصف صفحه مطلب بنويسم اما وقتي برادر همين محمد رضا نعمت زاده را روي تخت مي خوابانند براي بيوپسي مغز استخوان و به هزار زبان التماس مي كند و ضجه مي زند و خون گريه مي كند من ورودي گوش هايم را بروي صدايش مي بندم و سايلنت اش مي كنم

و اگر موقع گرفتن فشارش بخواهد زيادي تخس بازي در بياورد بازوي كوچكش را چنان محكم فشار مي دهم كه جاي انگشتانم روي پوست آفتابخورده اش قرمز شود

وقتي كه خواهر قد كوتاهش لوپوس مي گيرد و با كورتون وزنش مي رسد به صد كيلو و مدام حالت تهوع دارد دلم آشوب مي شود از عق زدن هايش و اگر موقع معاينه بالا بياورد حواسم بيشتر پيش بوي وحشتناكي است كه محتويات استفراغش مي دهد و دلم مي خواهد بگذارم و بروم تا اين كه مراقب باشم به پهلو بگردانمش كه آسپيره نكند

شعار دادن و شعر بافتن خيلي راحت تر است از اينترن بخش خون اطفال بودن و همزمان آدم بودن و همزمان حفظ كردن همه اين احساسات مثلا شاعرانه

آدم ياد توصيف هاي چخوف مي افتد و پرسوناژ هايي كه از" هنرمند" بيكاره اي مي سازد كه فقط شعار مي دهد در مقابل آدم هايي كه" كار مي كنند " و حرف هم نمي زنند . اما اين وسط تكليف كيارستمي چه مي شود؟

ببين من همه اش دارم در اين محاكمه توضيح مي دهم كه چرا دو رويي مي كنم و همان احساسي را كه مقابل محمد رضا نعمت زاده دارم در برابر مريض هاي بخش ندارم ؟ اما مي شود راحت تر نتيجه گيري كرد

فكرش را بكن كه من يه آدم خشن و بي رحم هستم كه به خاطر شرايط كاري مجبورم آستانه احساسم را بالا بكشم و در اين جا يك هنرمند پيدا مي شود و با ساخت يك فيلم و گوشزد كردن يك سري نصيحت هاي كهنه رسالت تاريخي اش را نسبت به من و محمد رضا نعمت زاده به انجام مي رساند و در پايان هم من و هم كيارستمي و هم محمد رضانعمت زاده به تعالي بشري مي رسيم به طوري كه استثنا ئا اين بار كلاغه هم به خونه اش مي رسد

با همه اين اراجيف مسخره كه بافتم اما كاكائوي خالص يه چيز ديگه است

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

همسايه ي كمد من 16 مهر 85

در كوچه يك نوازنده داره آهنگ "اي الهه ناز" رو با آكاردئون مي زنه . و صداش دور و دور تر مي شه. من همين الان كتاب "روياي تبت" رو براي بار سوم يا چهارم تموم كردم و دارم به مفهوم نوستالژيك " محمد علي" فكر مي كنم و اين كه چقدر شباهت هست و چقدر تكرار مكرر هم ديگريم مثل همين الهه ناز كه براي ريحانه مفهوم محمد علي رو داره و
قضيه از سر كمد شروع شد و اين كه من از وقتي اومدم مركز طبي كمد درست و حسابي نداشتم و مجبور بودم كه كيفم رو يه گوشه پاويون پرت كنم. مدتي بعد كه قفل كمد هاي قديمي رو شكستند و من كمد دار شدم. اونم يه كمد از رديف بالا كه مجبور نيستم براي برداشتن وسايلم خم بشم. اما اين كمد يه خاصيت خوب ديگه هم داره و اون هم همسايه با حاليه كه داره وقتي مي گم با حال يعني
يعني اين كه يه روز داخل پاويون داري تند تند لباس مي پوشي كه جيم بزني بعد يه دفعه چشمت مي افته به يه كتاب كه آرم نيم رخ عباس ميلاني رو داره. از همون دوري دقت مي كني و مي بيني كه واقعا كتاب ميلاني است. مقادير هنگفتي تعجب مي كني وقتي كه مي بيني اين كتاب دست يه اينترن دختره كه روي تخت دراز كشيده و بي توجه به سر و صداهاي بچه ها غرق صفحات كتاب شده
اگه چند سال پيش بود يه جيغ بنفش مي كشيدم و همچين روي تختش مي پريدم كه شوك وازو واگال بكنه. بعدش هم وادارش مي كردم كه با من سه بار عهد و پيمان زناشويي ببنده. اون هم براي تا آخر عمر و فردا هم سه تا ساك و چمدون براش پر مي كردم از كتاب و فيلم هاي جور وا جور و بالاي سرش مي ايستادم تا همه اون ها رو بخونه تا ازش بپرسم كه نظرش چي بوده ؟؟؟
اما خوشبختانه چون چند سال پيش نيست و من واقعا براي خودم يك پارچه خانم محترم و بي آزاري شده ام خيلي مودبانه جلو رفتم تا با كتابي كه نخونده بودمش و همكاري كه نمي شناختم آشنا بشم
و آشنا شدم اسم كتاب دريا روندگان جزيره آبي تر بود و اسم اون همكار محترم سيما
اولين كتاب از ميلاني رو ريحانه بهم معرفي كرد با اين جمله : بهاره يه كتابي هست به اسم "سمفوني مردگان" كه از اون سبك هاي قر و قاطي است كه تو خوشت مي آد بايد اين نكته رو همين جا تذكر بدم كه هر وقت اين دوست 15ساله من اين جمله رو بكار ببره يعني اون فيلم يا اون كتاب به طرز جنون آميزي محشره و من معمولا بعد خوندن اون كار تا يه هفته تب چهل درجه مي كنم همون طور كه سمفوني مردگان واقعا يه شاهكار است
اما آخرين كاري كه از ميلاني خوندم پيكر فرهاد بود كه راستش حس كردم اون قدر ها ايده جديدي نداشت كه بخواد حتي زير سايه بوف كور به چشم بياد چه برسه به اين كه بخواد نقش بوف كور 2 رو بازي كنه
اما اين دريا روندگان هم كتاب خوبي بود همون طور كه سيما ( البته واضحه كه سيما نمي تونه كتاب خوبي باشه و به تبع دختر خوبي است )
بعدا فهميدم كه كمد سيما با كمد من همسايه است و اين مساله تاثير شگرفي بر روابط ما گذاشت و باعث شد ما به صورت بي. آي. دي صبح ها موقع پوشيدن روپوش ها يمان و ظهر ها موقع جيم زدن به زيارت همديگر نائل بشيم و با خونسردي تمام به مبادلات كتابانه خودمون ادامه بديم
و حالا دوره اطفال سيما تموم شده و كمد خالي اش هر روز بد جوري توي چشم مي زنه شرط مي بندم سر هفته يه اينترن خر خون مياد وسايلش رو مي ريزه توي اون كمد و هر روز هم زود تر از من مياد تا مريض هاش رو ببينه و ظهر ها هم جيم نميزنه و براي خود شيريني ميره در كنفرانس ها تا نت برداره
اما قضيه فقط كتاب هايي كه رد و بدل مي شد نبود نكته اين جا بود كه مثلا من جلوي كتابخونه ام مي ايستم و به رديف كتاب ها نگاه مي كنم و به خودم مي گم براي سيما چه كتابي ببرم خوب است و براي اين كه جواب اين سوال رو بتونم بهتر بدم مجبور مي شم چند تا از اون كتاب هايي رو كه حد اقل سه چهار باري خوندم يه بار ديگه بخونم و باز سر شوق بيام و هوس نوشتن بكنم و پست به اين بلندي رو اين جا تايپ كنم
همين الان پسر كوچولو يه تذكر قانون اساسي داد راجع به اين كه بنا به ظواهر امر من كه همسر ايشان باشم مقاديرهنگفتي درس نخونده دارم و بهتره به اين مساله توجه لازم رو داشته باشم . چي مي شد اگه يه كي بورد اختراع مي شد كه سايلنت بود و صداي تايپ كردن آدم تا اون اتاق نمي رفت؟

شايد از اين به بعد خيلي بيشتر بنويسم
و هر روز هم كه حوصله نوشتن مطلب جديد نداشتم مطالب قبلي رو مي ذارم روي وب يعني باز هم دارم از اون تصمي هاي كبري مي گيرم

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۵

من شكلات دوست دارم 12 مهر 85

هزار تا پارازيت هست كه بخوام بهش فكر كنم اين اس. ام .اس دكتر صادقي كه اشتباهي براي يكي ديگه فرستاده شده بود واين خونسردي ايوب كه ديشب آدرس رو بلد نبود و باعث شد من باز از پشت نقاب خواهر مهربون بيرون بيام وذات پليد خودم و هزار احساس متناقضم رو نشون بدم و اين شلوار مهموني كه هنوز نخريدم و اين پايان نامه لعنتي كه افتاده دست بهناز و اين نمره رزيدنتي روان كه امسال اين همه بالا رفته واين جزوه هايي كه از پريسا هنوز نگرفته ام و پولش رو هم هنوز نداده ام و و و و و
و اين تحريم اقتصادي كه داريم مي شويم
عشق است ومن شكلات هاي خوش مزه را دوست دارم و واكنش فراموشي را

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

دل فولادي ام گرفته بود. 28 شهريور 85

نقطه . پايان . سر سطر . اگه هر چه سريعتر يه نقطه پايان نذارم و آخر اين بازي رو اعلام نكنم تموم زندگي ام رو به گند مي كشه چند روزه كه آرايش نمي كنم ژوليده و بي قيد و بي حوصله با شانه هاي قوز كرده فقط نگاه مي كنم به همه آدم هاي دور و برم به هيج كس دلم نمي خواد زنگ بزنم هر كاري كه بخواهم انجام بدم به نظرم بيهوده مي رسه و تلف كردن وقت
كشيك هم بودم و زنداني در مركز طبي اطفال بيرون هوا بد جوري پاييزي بود ابري و گرفته و من كه مي ميرم براي قدم زدن در يك همچين حال و هوايي . جيم شدم و راه افتادم پياده به پرسه زدن ميان كتابفروشي هاي انقلاب و چرخيدن ميان طبقات كتاب هاي چيده شده و دست آخر دو تا كتاب خريدم يكي مداد پاكن هاي آلن رب گري يه و يكي هم دل فولاد منيرو رواني پور را كه يك نفس خواندم تا آخرين صفحه. در كتابفروشي نيك يك مادر و دختر هم بودند كه داشتند با هم خريد مي كردند مادره سر و وضع اش مرتب بود ولي يه جور هايي هيسترك بود و ادعاي روشن فكري داشت . خيلي بلند بلند به دخترش مي گفت كه بايد اين رو بخوني و يا مثلا وواا ي ي!! تو هنوز فلان كتاب رو نخوندي ؟؟ و اي واي بر من!! كتاب هايي كه اسم مي برد كتاب هاي خوبي بودند اما با نمك دختره بود كه نوجوان تپلي بود و همه اش دنبال كنابي كه به قول خودش داستان داشته باشه و ساده باشه قسم مي خورم كه اگه مادره نبود دخترك فقط ر. اعتمادي مي خريد و اقتضاي سنش هم همين بود هر چند مادره گير داده بود و هيچ رقمه حتي به ايزابل آلنده و اسماعيل فصيح هم رضايت نمي داد همانجا در ويترين مغازه خودم و آن دو را زير چشمي نگاه كردم و از اين مقايسه لذت بردم كسي را نداشتم كه حرص سليقه كتابخواني اش را بخورم و خودم هم با صورت رنگ نكرده و بدون كفش هاي پاشنه بلند چقدر سبك بار و بي خيال به نظر مي رسيدم ياد يك نوشته از فروغ افتادم وقتي كه سي ساله شده بود و اين جمله اش كه " خوشحالم از اين كه يك چين عميق در ميان دو ابرويم پيدا شده " و
برگشم بيمارستان و دل فولاد را تمام كردم .
منيرو خيلي خوب از سمبل ها استفاده مي كنه و هنوز به نيمه كتاب نرسيده هر كلمه معني بخصوصش را پيدا مي كند مثلا چشم يا پيراهن خواب نازك و نارنجي و يا پيرزن و ماشين حساب و خلاصه لذت بردم اما همچنان فكر مي كنم كه شاهكارش كولي در كنار آتش است و همان داستان كوتاه به اسم شب بلند
يادداشت هاي وب لاگش را دنبال مي كنم و اميدوارم باز هم بتواند شاهكار خلق كند

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

در كوچه باد مي آيد پاييز نزديك است 25 شهريور 85


اين
هم تصويري از 22 خرداد سال 84 و تجمع زنان در مقابل دانشگاه تهران در اعتراض به قوانين زن ستيز

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

بدون شر ح


از اين كه تونستم روي وب عكس بذارم كلي حال كردم
روشن و پر از نور و زندگي تقديم به همين لحظه كه مثل قطره آب از لاي انگشتانم فرو مي ريزد و در دل زمين براي هميشه از دست مي رود Posted by Picasa

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

20 شهريور 85 امروز رو لذت ببر

بي تعارف و رو در بايستي من يه باي پولار بالقوه ام . يعني هر چيزي كه مود آدم رو تحريك كنه و بالا ببره واقعا مي تونه اثر شگفت انگيزي روي من بذاره مثلا كم خوابي مود رو بالا مي بره و من حالا بعد از امتحان داخلي بر روي سقف مود خود ايستاده ام و نفس هاي عميق مي كشم
انگار دارم با چشم هاي خودم اون كلمات رو مي بينم اون كلماتي كه گوشه و كنار دنيا پراكنده اند و منتظرند كه به زودي زود سراغشون برم و به همون ترتيبي كه بايد به زنجيرشون بكشم تا قدرت جادويي شون رو پيدا كنند داستاني شبيه داستان هايي كه در "شاهپر " نوشته مي شدند اين قدر با قدرت كه پيش از تمام شدن قصه خواننده مشعل اتاقش رو بر داره و همه دنيا رو به آتيش بكشه دارم اون كلمه ها رو مي بينم همين نزديكي ها هستند
لاي گل هاي حياط
لاي شب بو ها
آخ كه من. دارم مي ميرم براي يك خط شعر ناب بيخودي نيست كه هميشه بعد امتحان ها مي رم براي خودم يه كتاب جديد مي خرم

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

اين صدا صداي آزادي است يكشنبه 5 شهريور

لا لالا لا لالالالا / اي ي ي زن / اي ي ي حضور زندگي / به سر رسيد زمان بندگي / جهاااا ا ن د يگري ممكن است/تلاش ما سازنده آن است/ لا لا لالالالا لا لالالا / اين صدا صداي آزادي است / اي ي ن ندا طغيان آگاهي است/ رهايي زنان ممكن است / اي ي ي ي ن جنبش سازنده آن است / لا لا لالالالا
فيلم 22 خرداد سال 84 را ديدم. خداي من
در اين لالايي چيزي هست كه مي توانم برايش تا آخر عمرنفس بكشم . مي توانم برايش بخندم از ته دل و گريه كنم از ته دل و حس كنم زخمهاي هزار هزار ساله خون چكان نسل اندر نسل مادرانم را مرهم مي گذارم
امروز 5 شهريور در ادامه و پيگيري خواست زن ايراني براي تغيير قوانين غير انساني همايشي با شركت گروههاي مختلف زنان برگذار مي شود كاش مي تونستم اونجا باشم اما فردا بايد كنفرانس بدم اون هم بحث شيرين" ايكتر نوزادي
اما اين فيلم واقعا عجب فيلم با حالي بود و صداي سخنراني سيمين بهبهاني
اين متن ترانه جنبش زنان است كه خواندن آن در جمع و داد زدنش همه با هم و كوبيدن پا به زمين با ريتم حماسي آن.... آآآخ خ خ
خدا كنه امروز بتونن مراسمشون رو اجرا كنن خدا كنه بتونن حرفاشون رو بزنن
به ياد موسوي خويني ها كه از 22 خرداد تا به حال در زندان است و تمام

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

همه كتاب هايم را جلد خواهم كرد 4 شهريور 85

ديشب من و پسر كوچولو با هم گفتمان كرديم كه نتايج موفقيت آميزي در بر داشت و قرار شد من به زودي برم موهام رو كوتاه كوتاه و بور بور كنم در عوض پسر كوچولو هم موهاش رو بلند بلند كنه اينقدر كه بياد تا روي شونه هاش و به اين ترتيب ما استراتژيك اين هفته خودمون رو بدون مشورت با حجه الاسلام و المسلمين حسني اروميه اي تعيين كرديم
من و پسر كوچولو هنوز از همدان نيومده بودم كه رفتيم شمال و ديشب خسته رسيديم خونه و امروز صبح پسر كوچولو رفت اصفهان هر چند همين امروز برمي گرده اما يه خورده برنامه زندگيمو مون شبيه كارتون دور دنيا در هشتاد روز شده و تازه من دو هفته ديگه امتحان داخلي دارم تازه وسط اين مسافرت ها يك فيلم جديد هم ديده ام كه ريحانه داده بود و مخم را به مدت چند ساعت تعطيل كرده بود و ويندوزم بالا نمي اومد
هميشه اين جور وقت ها آدم بايد سه چهار تا از اون كتاب هايي رو كه خيلي دوست داره بذاره جلوش و شروع كنه به جلد كردن اونها درست شبيه صحنه يكي از داستانهاي ميلان كندرا كه بعد از هزار جور اتفاق و ماجراهاي عجيب و پر استرس شخصيت هاي داستان در يك لحظه دراماتيك داستان شروع مي كنند به سرخ كردن سيب زميني و سوسيس و آماده كردن سس و بريدن نان و شستن با دقت ظرف هاي كثيف
و مثلا من الان در يك موقعت دراماتيك هستم : سپيده شاملو مي گه: عشق؟ اون هم بعد اين همه سال زندگي زناشويي؟ مگه يه آدم چقدر مي تونه جذاب باشه ؟ چقدر راز داره براي كشف كردن ؟ چقدر حرف داره براي زدن كه جالب و تازه باشه ؟ هر قدر هم باشه در چند سال اول ته مي كشه و زن و شوهر مي شن دو تا هم اتاقي
ولي پسر كوچولو هنوز هم اتاقي من نشده . الان هم كه رفته اصفهان دل من را هم با خودش برده و من منتظرش هستم و مثل مامان بزرگ ها نگران اين گه سالم به دستم برسد
امروز نگار خانه كمال الدين بهزاد غوغا بود . صورت فقط صورت. آن هم كلوزاپ. آن هم در تابلو هايي به ابعاد در 4 و بزرگتر
قسم مي خورم بي شباهت به بعضي كار ها و ايده هاي خودم نبود. عجالتا قراره اول دنياي پزشكي رو كون فيكون كنم و بعدش در داستان نويسي معاصر انقلابي ايجاد كنم و كم كم به سمت سينما برم و فيلم هايي بسازم كه مسير تاريخ روعوض كنه و دست آخر مي رم سراغ نقاشي و صورت مي كشم فقط صورت آن هم كلوزاپ آن هم در تابلو هايي بزرگ و محو و تار و خيال انگيز
فعلا بروم همين چند تا كتابم رو جلد كنم

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

رابينسون كروزوئه تنها در جزيره ناشناخته اش

يه شب در مسافر خانه فروغ دانچ دلم حسابي گرفته بود . يادم اومد كه قبلا اين جور موقع ها مي نوشتم و بعدش يادم اومد كه تازگي ها در وب مي نويسم . چون به شبكه دسترسي نداشتم روي يك تكه كاغذ نوشتم و به خودم قول دادم كه پستش كنم و حالا اين هم يادداشت يك روز از يك ماهي كه همدان بودم . واحد بهداشت . روستاي آبشينه
ظبط روشن است يك موزيك سنتي ايراني و عرفاني داره پخش مي كنه فكر مي كنم دو روز است كه تصميم قطعي گرفته ام به جز

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

"مرداد لعتنتي "1984

هميشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند
و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم كه روي مفاهيم كهنه رويده است
كافيه سرت رو از پنجره وبلاگت بيرون بياري تا باد نرم دست بكشد ميان موهايت و فراموش كني كه قدم هايت را روي زميني
بر مي داري كه سايه سنگين " ناظر كبير" حتي براي يك لحظه از سر كسي كم نمي شود
خبر سخنراني اكبر گنجي را در ينگه دنيا بخواني كه مي خواهد راجع به آپارتايد جنسي در ايران حرف بزند و از خودت بپرسي كه چه مي خواهد بگويد آقاي روشنفكر سياسي زندان رفته و اعتصاب غذا كشيده
احترام اقاي گنجي سر جاي خودش و اصلا همين كه موضوع يكي از سخنراني هايش را راجع به مسائل زنان انتخاب كرده براي يك مرد ايراني ( هرچند از نوع اصلاح طلبش ) پيشرفت خوبي است
اما من مطمئنم كه آنچه گنجي خواهد گفت چندان مرهمي نخواهد شد كه بخواهي به زخمي ببندي و دلخوش كني
همانطور كه خاتمي چندين و چند بار آب پاكي را روي دست زناني از جمله خود من ريخت كه منتظر بوديم از كنده اصلاح طلبي دودي بلند شود
هزار سال پيش اين جمله را نوشته بودم كه : زن بودن در دنيايي كه مردان بر آن حكومت مي كنند " بودن" عجيبي است انگار كه تمام قد در برابر آفتاب ايستاده باشي و كسي از روي سايه ات كه بر زمين افتاده بخواهد لباسي برايت بدوزد . در هر دوره تاريخي برايمان يك جور لباس دوختند (شبيه تفاوت سايه هاي صبح و سايه هاي غروب ) و وادارمان كردند اين قبا هاي كژ و كوژ را بپوشيم و ما هم مطيعانه براي آن كه خودمان را با شرايط وقف بدهيم تا مي شد قد و قامتمان را كژ و كوژ كرديم و قوز كرديم تا با معيار هاي زيبايي شناسي و نجيب شناسي!! حضرات جور در بياييم
و جز آنكه زن باشد و در ميان معركه كسي چه مي داند معني تمكين جنسي زن مسلمان از شوهرش چيست؟ فرق آن با تجاوز چيست ؟ بين گرفتن مهريه با پولي و كه سكس ووركر ها مي گيرند چه فرقي وجود دارد؟
وحجاب و نداشتن حق طلاق و نداشتن حق تصميم گيري براي ازدواج و محل زندگي و اشتغال و حتي خارج شدن از خانه و نداشتن حق حضانت فرزندان و تحت كفالت بودن از گهواره تا گور چه مزه اي مي دهد ؟
و نفس كشيدن و راه رفتن درروزگاري كه فرهنگ وحشيانه عصر در آموزش و پرورش و صدا و سيما ديكته مي شود .
باز داغ كردم شايد علتش اين سر شماري مسكن و نفوس باشد كه مامورش دم در از من پرسيد
سرپرست اين خونه كيه؟ تحصيلاتش چيه؟ چند نفر عائله دارد ؟ و بعد صندوق صدقات در خانه داريد ؟ و حالا كه نداريد آيا نمي خواهيد ؟
نمي دونم چرا حتي تكرار اين اصطلاحات حقوقي كه از فقه گرفته شده اند حال مرا بد مي كند
آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب كه در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم؟
حس مي كنم كه وقت گذشته است
حس مي كنم كه" لحظه" سهم من از برگهاي تاريخ است
يك مكث براي اشرف كلهري كه حكمش سنگسار است و تمام

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

يك سوژه بكر 17 مرداد 85

از قديم هم همينطوري بود . اين من نيستم كه سوژه ها رو پيدا مي كنم بلكه سوژه ها خودشون با پاي خودشون سراغم مي ان و گوشه پيرهن ذهنم رو مي گيرند و مي كشند و وقتي سر بر مي گردانم بدون يك كلمه حرف با چشم هاي درشتشون خيره مي شوند به من و منتظر كه قلمم را بر دارم هر چند گاهي هم مثل اين روز ها فرصتش را ندارم
ولي راجع به اين سوژه با حال : يك كار است كه فقط با ديالوگ جلو مي رود . ديالوگ بين دو همسر . راستش توضيح دادن اين سوژه با توجه به اين كه من مي دونم كه يكي از قهرمان هاي داستان خواننده اين صفحات است به عواقب كار نمي ارزد اما فقط مي گويم كه كار با حالي است و اسكلت كار را حتما در يك جايي يادداشت مي كنم
اين روز ها به هر دوست كه مي رسم
احساس مي كنم آن قدر دوست بوده ايم كه حالا وقت خيانت است
و مدام بايد در گوش خودم زمزمه كنم و دست بكشم به بدنم كه باور كنم كه زنده ام هنوز
خيلي بد شد . با هزار شور و شوق آمدم پشت كامپيوتر نشستم كه بنويسم . اما ديدم نه مي شود سوژه را توضيح داد نه مي شود نوشت كه اين روز ها فكر من را چه جيزي اشغال كرده است و نه مي شود نفس كشيد
يك مكث براي اكبر محمدي و تمام

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۵

رابينسون كروزوئه از سفر باز مي گردد 12 مرداد 85

مدت هاست كه ننوشتم و دليلش هم موجه است از اول مرداد به همدان مشرف شده ام و از اونجا به شبكه دسترسي نداشتم نه اين كه فكر كني دانشگاه گرانقدر همدان آنقدر درپيت مي باشد كه يك كامپيوتر در آن پيدا نمي شود نه اينطور نيست بر عكس در همه كتابخانه هايش بالاخره يك كامپيوتر هندلي يا نفتي يا از اين ها كه با انرژي باد و توربين هاي آبي كار مي كنند پيدا مي شود مشكل اين جاست كه خيلي تميز و با كلاس كلا همه چيز را فيلتر كرده اند و خيال خودشان و دانشجويان محترم را راحت كرده اند حتي سايت هاي رسمي جمهوري اسلامي مثل ايسنا و ايرنا
من هم حوصله رفتن به كافي نت را نداشتم و اصولا در همدان كلا حوصله هيچ چيز را نداشتم
وحالا مي نويسم هر چند نمي دونم اين همه روز رو چطور در يه پست خلاصه كنم اول مرداد سر كلاس بهداشت بودم و يه هفته بعدش هم به روستاي آبشينه اعزام شدم
راستش اول كه وارد ده شدم جو گرفتم و خواستم كه مثلا اداي جلال آل احمد رو در بيارم كه با يه تعارف سيگار به يه كشاورز كه سر زمينش بود سر حرف رو با اون باز مي كرد و كاري مي كرد كه طرف همه زندگيش رو مي ريخت وسط و آقاي نويسنده از لابلاي اون حرف ها لابد سوژه براي نوشتن پيدا مي كرد
يا غلامحسين ساعدي كه با همه اهل ده دوست و رفيق ميشد و اطلاعات مي گرفت از بقال و پيرزن هاي ماما بگير تا پيرمرد هايي كه عمرشون از خدا دو سال كمتر بود وقتي پاي تعريف اين همه آدم نشستي اون وقت مي توني عزاداران بيل و تاتار خندان رو بنويسي ولي من نتونستم . اصلا با آدم هاي پير نمي تونم ارتباط برقرار كنم يا حتي جوون انگار نه انگار كه يه موقع با اسم مستعار غلامحسين بهاري مي نوشتم و اين را امين يادم انداخت با يك اس ام اس كه برايم زده بود كه حالم را بپرسد
به نظرم محيط ده و مركز بهداشت بي نهايت كسل كننده بود
به هر حال يه روز تعطيل با ريحانه بيرون رفتيم و من مهمان شدم به يه پيتزاي پپروني كه نصف سسش رو روي مانتوي رنگ آبي روشنم ريختم
همين؟ از اوون روز و اون همه حرف كه با هم زديم و اون همه دقيقه كه با هم بوديم همين رو براي گفتن دارم
آن كلاغي كه پريد از سر ما
و فرو رفت در انديشه ابري ولگرد
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند همه مي دانند
و من هم فكر مي كنم كه هم من و هم اون مي دونيم كه مشكلي وجود داره انگار در تمام دقايقي كه با هم هستيم در حال اثبات اين مطلب ام كه من عوض شدم و بد بختانه مي دونم كه اون به عوض شدن آدم ها اعتقادي نداره و از اين بد تر اين كه در ته ته دلم هم مي دونم كه حق با اووونه
نه فقط ريحانه بلكه انگاربا همه آدم ها يي كه مي شناختنم اين مشكل رو دارم. انگار چيزي مجبورم مي كنه كه حتي براي در و ديوار اين شهر هم توضيح بدم كه اكيدا نسبتي با اون دانشجوي هفت سال پيش ندارم
احساساتم در اين مورد خيلي مسخره است. اين كه من هفت سال پيش تمام وقتم رو به جاي خوندن آناتومي صرف خوندن كارهاي چوبك و هدايت و وولف و دانشورو دولت آبادي مي كردم به آدم هاي دانشگاه چه ربطي داره؟؟ اگه من شب امتحان ميكروبيولوژي داشتم جاودانگي ميلان كوندرا دوره مي كردم يا به جاي رفتن سر كلاس هاي فيزيو پات همه وقتم روصرف نوشتن مشق از روي فيلم هاي مخملباف و كيارستمي مي كردم چرا حس مي كنم بايد از ريحانه و پريسا عذر خواهي كنم ؟؟ اون هم در حالي كه اگه زمان به عقب برگرده ..... راستي اگه زمان به عقب برگرده و من دوباره بشم يكي از اون هشتاد و پنج نفري كه اول مهر 77 از زير تابلوي دانشگاه علوم پزشكي همدان براي اولين بار گذشت اون وقت گذشته عوض مي شه ؟
بازم حاضر مي شم كه اوون همه وقت بذارم براي مجله بيست ؟ براي كلاس هاي انجمن سينماي جوان ؟
نمي دونم ولي يه چيز رو مطمئنم اون هم اين كه اگه پا بده در حال حاضر هم باز آماده ام براي اينجور ديوونه بازي ها
در همدان ساكن اتاق 8 طبقه 3 مسافر خانه" فروغ دانچ " هستم البته اين اسمي است كه من برايش گذاشته ام بقيه بهش مي گن خوابگاه سميه 3. حتي يك كلمه حرف هم با بچه هاي اتاق هاي طبقه نمي زنم و كلا تريپ برج زهر مار رو براي خودم انتخاب كردم اين تنها شگرد عالي است كه در خوابگاه مي شه حريم خصوصي براي خودت تعريف كني
روزي هزار بار به پسر كوچولو زنگ مي زدم و اون هم روزي هزار بار به من زنگ مي زد و چون كه در قوانين فيزيك بين ابعاد شخص و احساس علاقه نسبت معكوسي برقرار است به اين ترتيب پسر كوچولوي من كم كم تبديل شد به ني ني
و حالا فقط دو روز ديگه پيش ني ني هستم
هنوز سارا رو نديدم و ازش بي خبرم يه روز كه در اتاقم در مسافر خونه فروغ دانچ نشسته بودم و دلم هم گرفته بود سارا زنگ زد و گفت :" به نظرم تو استعداد نوشتن داري " حد اقل بيست هزار بار اين جريان رو براي ني ني تعريف كردم تازه بايد اعتراف كنم كه خيلي خودم رو كنترل كردم كه در اين زمينه حرف هام تكراري نباشه حوصله اش رو سر نبرم اما خدايي به صورت پي. آر. ان اين حرف سارا رو براي خودم تعريف مي كنم هر چند در جشنواره دانشجويي مهرگان امسال هم شركت نكردم اما به هر حال يه روز سارا كه اصلا هم اهل تعارف نيست زنگ زد به من و گفت.................... ت

سه‌شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۵

يواشكي بيست و هفت سالم تمام شد سه شنبه 27 تير ماه

امسال سه بار سورپرايز شدم . اول يه گلدون سفيد بزرگ با دو جلد " دون كيشوت" كادو شده كه هديه پسر كوچولو بود ( كتابي كه حد اقل بيست و هفت هزار بار از پشت ويترين نگاهش كرده ام و دلم خواسته كه بخرم') .م
بعدش جشن تولد كوچولويي كه ماماني برام گرفته بود و كيك تولدي كه خواهر" خر خون" عزيزم آخر مرام رو گذاشته بود و سرش رو از ميون كتاب هاش بيروون آورده بود و پخته بود
و هديه هاي جور وا جور كه گرفتم از كيف پول و روسري و عروسك براي خوش ركاب بگير تا سكه و
بلوز صورتي خوشگلي رو كه سارا و ندا گرفته بودند هم كلي سور پرايز بود
و پنج شنبه آخرين كشيك بيمارستان امام رو مي دم
و بعدش بايد برگردم همدان . خداي من خيلي خنده داره نمي دونم در زندگي كي از شر "برگشتن" اون هم به صورت اجباري خلاص مي شم اين عادت منه كه از هر مرحله اي كه مي گذرم و به جاي جديدي مي رم ارتباط خودم رو به كلي با گذشته قطع مي كنم و به كلي فراموشش مي كنم حالا اصلا هيچ جور حس تعلقي نسبت به دانشگاه همدان ندارم و بايد بر گردم اونجا
شايد تا مدت ها نتونم ديگه يادداشت جديدي در اين وب بذارم
امروز دكتر تسليمي داشت راجع به يكي از فيلم هاي مخملباف حرف مي زد. راستي!!! عمو مخملباف كجاست؟ چه مدتيه كه فيلمي نديدم كه تموم تنم رو بلرزونه و احتياج پيدا كنم كه برم بيرون و در تنهايي قدم بزنم و قدم بزنم و به كفشهايم خيره شوم و سنگهاي پياده رو
اووووووووه ه ه ه !!!! هزار سال است كه زن در پياده رو راه نرفته است هزار سال تموم
اما عوضش مي تونم دوباره دون كيشوت عزيزم رو بخونم و كمي انرژي بگيرم

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

يك هاپوي سفيد از ديدگاه پست مدرن يكشنبه 25 تير 85

ببين قضيه خيلي ساده است من هستم و بچه گربه كه اون بچه منه . پس من چي مي شم ؟ معلومه ديگه مي شم مامان بچه گربه .خب تا اين جا كه سخت نبود ؟ بود؟ ما يه بچه داريم كه بع بعي!! است و تموم موهاي بدنش فر فري است و پسر است
يك دختر هم داريم كه خرس است و پوست بدنش قهوه اي است و پاپيون آبي زده پسرمون هم يه دستمال گردن قرمز بسته تا اين جا هم ميشه با تساهل و تسامح با قضايا كنار اومد اما از وقتي كه خدا به پسرمون يه بچه داده به چه گندگي كه يك هاپوي سفيد و پشمالو است من كه خودم مامان بچه گربه باشم ديگه قاط زدم
البته اونها كه مدت هاست نوه دارند و تجربه شون از من و بچه گربه بيشتر است اعتقاد دارند اوايل كه آدم!! نوه دار مي شه اين بحران هويت ها پيش مياد و طبيعي است
اين جور كه من بو بردم قراره دخترمون هم صاحب بچه بشه و بچه اش هم لاك پشته كه سبزه و من مي خوام بذارمش داخل خوش ركاب چون با هم ست هستند و جدا از مساله ست بودن به هر حال من مادر بزرگم و وظايف خاصي در قبال نوه ام دارم
ووووووووووووووووووااي ي ي چه شلوغ بازاري شد حسابي افتادم تو خط عروسك خريدن
فكرس رو بكن كه من ديروز يه يادداشت پر شور در حمايت از اعتصاب غذاي گنجي نوشته بودم و از يه طرف كلي هم راجع به اين هاپوي پشمالو كه تازه خريديم با مهران ابراز احساسات كرده بودم
اين دو تا مساله رو اگه كنار هم بذاري با هم تناقض دارند؟
به نظر من در ديدگاه پست مدرن كه شخصيت آدم محور تفسير جهان ميشه هيچ چيزي كه بر خواسته از اين "من" باشه رد نمي شه اما اگه بخواي راجع به احساسات و افكارت دروغ بنويسي اون موقع است كه از خودت يه احمق درست و حسابي درست كردي

سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵

همه كچلهاي دنيا سه شنبه 20 تير ماه 85

نمي دونم بين نداشتن مو و شخصيت هاي مورد علاقه من چه ارتباطي هست ؟ اما مطمئن هستم كه بالاخره يك ارتباطي بايد وجود داشته باشه .
مي خوام راجع به بخش اورژانس بيمارستان امام بنويسم و هر چند بنا بر تذكرات قانون اساسي كه پسر كوچولو داده از گفتن اسم اين استاد محبوب معذورم اما مي دونم كه هر دانشجوي پزشكي كه از در بيمارستان امام رد شده باشه مي دونه كه منظور از " استاد يكي يكدونه اورژانس" كي هست
يك پيشاني برامده دارد كه ادم را ياد كلاسيفيكاسيون افلاطوني ادم ها مي اندازد كه اعتقاد داشت اونهايي كه پيشاني برجسته دارند ادم هايي هستند كه زياد فكر مي كنند
پزشكي رو بد جوري فهميدني ياد گرفته و خيلي خيلي به آخر و عاقبت مريض هاش علاقه مند است . قبل از اين كه توي بخش ببينمش از معرفي مريض هايي كه سر مورنينگ مي كرد مي شناختمش معرفي مريض هايي كه داره معمولا اين قدر جالب است كه خوابالوده ترين ادم ها رو هم بيدار و وادار به اظهار نظر مي كنه
همه اين حرف ها رو زدم كه بگم امروز سر كلاس داشت راجع به فراورده هاي خوني در ايران صحبت مي كرد و وسط حرفاش گفت كه خب ما هيچ كدوم از اين اسكرين ها رو نمي كنيم اما چون اينجا كشور آقا امام زمان است مريض ها اسيب نمي بينند
ولازم نيست توضيح بدم كه با شنيدن اين حرف اينجانب از همه بلند تر خنديدم و با باز كردن نيش هاي خود تا بنا گوش مواضع جناب استاد رو مواكدااا تاييد كردم
بين خودمون بمونه ارادت اينجانب به استاد گرامي به هيج وجه ارتباطي به تشويق هاي استاد سرجلسه كتو اسيدوز ديابتي نداشت
فقط خدا مي دونه كه چقدر به اين جور محرك هاي مثبت احتياج دارم
چند تا چيز مهم ديگه هم هست كه بايد بگم و اونم اينه كه بالاخره من يه خداي جديد كشف كرده ام . كتاب" سالها" و" اورلاندو" رو قبلا ازش خونده بودم اما اين يادداشت هاي روزانه اش به طرز بسيار دلانگيزي معركه بود
هم معركه بود و هم اين كه جواب خيلي از سوالهام رو داده
فكرش رو بكن ويرجينيا وولف 20 دفتر از يادداشت هاي روزانه اش پر كرده و كلا اين كار رو تمرين خوبي براي نويسندگي مي دونه
تا اطلاع ثانوي هر كس مرا بيازارد ويرجينيا را ازرده و هر كس ويرجينيا را بيازارد مرا ازرده است
جالبه ديروز دو نفر از دوست هاي خيلي قديمي به من زنگ زدند يكي رفيق ده ساله بود و ديگري كسي كه بي تعارف حاضر بودم . كه به جاي ديدن اش داوطلبانه به احوالپرسي عزراييل بروم
ارزو مي كنم اخرين باري باشه كه اسمش رو مي شنوم

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

يكشنبه 18 تير 85 دلم يك دل سي ي ي ي ي ر گريه مي خواهد

ساعتي يك بار حد اقل . و گاهي هم بيشتر . و به دلايل كاملا متفاوت . مثلا ديشب كه بغل پسر كوچولو دراز كشيده بودم يك دفعه ياد اون چند تا داستاني افتادم كه هزار سال پيش نوشته بودم و الان هيچ كدامشان را ندارم . ياد اون شب لعنتي افتادم كه خوابم نمي برد و دلم هزار پاره شده بود . و دنبال كسي مي گشتم كه حسابي كتكم بزند . كسي پيدا نشد و خودم بلند شدم كلاسورهايم را از زير تختم بيرون اوردم و همه ان ورق ها يي كه خلاصه زندگي ام نبودند بلكه خود زندگي ام بودند . همه شان را خودم جلوي چشم هاي خودم ريز ريز كردم و انگار همه روز هاي 19 سالگي 20 سالگي 21 سالگي 22 سالگي و 23 سالگي همه روز هاي 5 سال از عمرم را پاره كردم و چقدر زياد بود هر چه پاره مي كردم تمام نمي شد يك كيسه سياه زباله بزرگ خداي من
پنج سال از عمرم را ريز ريز كردم و ريختم سطل زباله
امين اينجا نيست يا ريحانه كه بگويند كه حالا چه گهي بودند : قصه" قاتل خدا" كه 2 هفته تمام سر هيچ كلاسي نرفتم تا پاك نويسش كنم و ايده اوليه اش وسط امتحانات ترم 2 به ذهنم رسيد . ديگر چه چيز هايي بودند ؟ "اون شب كه بارون اومد" كه خلاصه تمام تناقضات ذهني ام راجع به عشق بود
و همه يادداشت هاي مجله بيست و داستان "او و او" و ديگه يك داستان كه اسمش يادم نمي اد اما راجع به يك نسل از دختر هايي بود كه به محض ازدواج كور مي شدند
جنون اني بود . بريف سايكوز بود
و امروز كه يكي از مريض ها مرده بود و همراهها جنان گريه و زاري راه انداخته بودند كه بد جوري دلم مي خواست محكم توي گوش همه شان بزنم. عزاداريشان را نمي برند يك جايي كه جلوي چشم من بيچاره نباشد . نمي دانند كه چقدر انرژي بايد صرف كنم تا صدايشان را نشنوم
و دلم براي روز هايي تنگ شده كه به جاي اعتقاد به روانپزشكي فلسفه را مي پرستيدم

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵

شنبه 17 تير ماه پنج كشيك در عرض دو هفته

دديروز جمعه بود و من كشيك بخش خون بودم . صبح دير رفتم و وقتي كه زنگ زدم بخش سميه روي تخت 19 نشسته بود و تب داشت و تاكيكارد بود و ديسترس تنفسي داشت
از وقتي تصميم گرفته ام كه ديگه قوز نكنم و سينه سپر كنم و راست بايستم ديگه حس ميكنم كه گرفتن علايم حياتي در شان من نيست همراه تخت كناري دختر ذبلي بود كه وادارش كردم علايم حياتي سميه رو بگيره .
و مي ديدم كه همه وجودش با هر نفس رتركشن پيدا مي كند به گودال مخوفي كه من به عمد مي خواستم نا ديده اش بگيرم و بنويسم كه بيمار ويزيت شد بنويسم كه علايم حياتي در محدوده نرمال است و صداي دخترك را نشنوم كه مي گويد در يك دقيقه 60 تا نفس كشيد و سميه تب داشت كافي بود نبضش را بگيري تا بداني كه تنش در چه كوره داغي مي سوزد
يادم اومد كه موقع شرح حال گرفتن مي گفت كه يك هفته است كه مرخص شده و باز دوباره تب كرده و درد پا گرفته و از اراك خودش آورده اش تهران كه كاري برايش بكنند.
فردا صبح خوندم كه واسكوليت در اين بيماران درد اندامها مي دهد
ديشب به شانه سميه زدم و گفتم كه بهتر شدي مگه نه ؟ گفت پاهام درد مي كنه و من به صورتش نگاه كردم كه كه گونه هاي برجسته داشت و بر عكس اندام چاقش دلنشين بود . روي ران هايش پيودرما گانگرونوزوما داشت . موهايش با كمو تراپي ريخته بود . و يك واژينال بليدينگ مختصر داشت اون موقع برايم مهم نبود كلروما كه در خلاصه پروندهاش نوشته چه معني مي دهد . فردا صبح تازه فهميدم كه ترانسلوكاسيون 8 و 21 پروگنوز خوبي دارد كه مستعد كلروما است و سنين پايين را درگير مي كند
و مادرش انگار از يك ساعت قبل ساك ها را بسته بود . ماموريتش به پايان رسيده بود و مي توانست تنها و سبك بار به اراك برگردد.
در اخرين ويزيتش تب نداشت هر چند خودم هم مي دونستم به خاطر حمامي است كه گرفته باز به شانه اش زدم و گفتم سميه بهتر شدي ها؟ داشت غذا مي خورئ يك قاشق مي خورد و بلافاصله بالا مي اورد و من بالاي سرش بودم و نگاه مي كردم و در پرونده اش مي نوشتم كه حال عمومي مريض خوب است و استفراغ خوني ندارد
صبح جلوي اينه بودم كه تلفن زنگ خورد . و سارا گوشي را برداشت و به من داد :
- مريض داره كد مي خوره
- كدوم ؟
- تخت 19
- و تا من بدوم و خودم را به خوش ركاب برسونم صداي كد از بلند گوهاي بيمارستان پهن شد روي اسفالت حياط بيمارستان و روي ساعت كه از هفت صبح گذشته بود و روي من كه پيشاپيش مي دانستم دويدن ام بيهوده است و صدا صدا به گوش سميه نرسيد . ديگرهيچ صدايي به گوش سميه نمي رسيد و دويدن مسخره بود تا از ميان نگاه مريض هاي اتاق هاي ديگر بگذرم و خودم را برسانم به مردمك هاي دوبل ميدرياز .
ديگر حتي به عمليات احيا هم نيازي نبود و مادرش همه ساك ها را بسته بود و زيپ اخرين ساك را هم كشيد . ديگر مجبور نبود هيكل چاق دختر لوسميكش را از اين جا به ان جا به دوش بكشد .با همه اينها من به چشم هيچكدام از مريض ها نگاه نكردم به چشم هاي مادرش هم و يك خلاصه پرونده سر هم كردم واز بخش زدم بيرون و حالا هر چه مي كنم تصوير چشمهاي خمار با مردمك هايي كه انگار از يك وحشت عميق گشاد شده از ذهنم پاك نمي شود
-